<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>  #تفکرات تنهایی </title>
<link>https://abedsavagi.blogfa.com</link>
<description>      اندکی ار آثار #عابدساوجی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 27 Dec 2019 12:13:11 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>قطار</title>
<link>https://abedsavagi.blogfa.com/post/971</link>
<description>داغی بــه دلم نهاده عشقت کان را به دل شقایقی نیست *** جهان، شبیه قطاری در حال حرکت است که، لکوموتیو ران، بخاطر هیچ کس ترمز نمی کند. هریک را به بهانه ای در حال حرکت از قطار بیرون می اندازد.حتی فرصت نمی دهد ساک خود را بردارد. مانندپاییز که فرصت نمی دهد برگها نفس بکشند. چه تماشا دارد! رقصِ گیسوانت وقتی رها می کنی در باد. دوستان می گویند: « عاشقی بس است!. بازیگوشی تاکی؟ بهار موهایت، در (مستانه های باد در پاییز)، گم شده است، بس نیست...؟» از عشق چیزی سرشان نمی</description>
<pubDate>Fri, 27 Dec 2019 12:13:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>abedsavagi</dc:creator>
<guid>abedsavagi.blogfa.com/post/971</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://abedsavagi.blogfa.com/post/970</link>
<description>داغی بــه دلم نهاده عشقت کان را به دل شقایقی نیست *** جهان، شبیه قطاری در حال حرکت است که، لکوموتیو ران، بخاطر هیچ کس ترمز نمی کند. هریک را به بهانه ای در حال حرکت از قطار بیرون می اندازد.حتی فرصت نمی دهد ساک خود را بردارد. مانندپاییز که فرصت نمی دهد برگها نفس بکشند. چه تماشا دارد! رقصِ گیسوانت وقتی رها می کنی در باد. دوستان می گویند: « عاشقی بس است!. بازیگوشی تاکی؟ بهار موهایت، در (مستانه های باد در پاییز)، گم شده است، بس نیست...؟» از عشق چیزی سرشان نمی</description>
<pubDate>Fri, 27 Dec 2019 12:11:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>abedsavagi</dc:creator>
<guid>abedsavagi.blogfa.com/post/970</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://abedsavagi.blogfa.com/post/969</link>
<description>داغی بــه دلم نهاده عشقت کان را به دل شقایقی نیست *** جهان، شبیه قطاری در حال حرکت است که، لکوموتیو ران، بخاطر هیچ کس ترمز نمی کند. هریک را به بهانه ای در حال حرکت از قطار بیرون می اندازد.حتی فرصت نمی دهد ساک خود را بردارد. مانندپاییز که فرصت نمی دهد برگها نفس بکشند. چه تماشا دارد! رقصِ گیسوانت وقتی رها می کنی در باد. دوستان می گویند: « عاشقی بس است!. بازیگوشی تاکی؟ بهار موهایت، در (مستانه های باد در پاییز)، گم شده است، بس نیست...؟» از عشق چیزی سرشان نمی</description>
<pubDate>Fri, 27 Dec 2019 12:11:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>abedsavagi</dc:creator>
<guid>abedsavagi.blogfa.com/post/969</guid>
</item>
<item>
<title>منزل جانان</title>
<link>https://abedsavagi.blogfa.com/post/968</link>
<description>1 ـ منزل جانان مردی لولی وَش، دستار از سر باز کرده از دو طرف آویزان روی زمین کشیده می شد. تلو تلو خوران از خود بیخبر می آمد. حوران، مَشک به دوش جام به دست، از هول و هراس، گرد حافظ حلقه زده چون نگینی او را در میان گرفتند و به مرد لولی اشارت کردند. حافظ او را شناخت با تعجب پرسید: « اینجا چه میکنی خیام؟ آنگونه که در سوابق درج است برای گفتن اذان هم صدایت نمی کردند! چه به هم نشینی با حوران در بهشت؟» خیام از لحن بیان حافظ مکدر شد بر حسب ادب و احترام، کرنشی کرد</description>
<pubDate>Sat, 10 Aug 2019 22:40:42 +0330</pubDate>
<dc:creator>abedsavagi</dc:creator>
<guid>abedsavagi.blogfa.com/post/968</guid>
</item>
<item>
<title>صاعقه #عابدساوجی</title>
<link>https://abedsavagi.blogfa.com/post/967</link>
<description>چون شاخه ای تکیده در میان جنگل، سرگردانم و در این اندیشه که: دستهایت گرد کدام سرو قامتی حلقه شده که، یادی از من تکیده نمی کنی. دل خوش مدار ، روزی صاعقه، شاخه های تو را هم خواهد شکست... #عابدساوجی</description>
<pubDate>Thu, 03 Jan 2019 17:34:20 +0330</pubDate>
<dc:creator>abedsavagi</dc:creator>
<guid>abedsavagi.blogfa.com/post/967</guid>
</item>
<item>
<title>شرخر #عابدساوجی</title>
<link>https://abedsavagi.blogfa.com/post/966</link>
<description>هنوز شانزده سالم نشده بود کارگری می کردم. تا جایی که یادم هست پدر نداشتم. کارگران بیکار دور میدان جمع می شدند. کسی که کارگر لازم داشت می آمد بهترین ها را گلچین می کرد با خود می برد. نو جوان بودم و جثه کوچکی داشتم به چشم ها نمی آمدم. می ماندم تا آخر وقت، آیا کار پیدا شود یا نه؟ یک نفر با موتور گازی قراضه آمد گفت: « یک کارگر زبر و زرنگ می خوام.» چند نفری بودند خود را عقب کشیدند و رغبت نشان ندادند!. خوشحال شدم گفتم: ـ من هستم.</description>
<pubDate>Thu, 03 Jan 2019 16:42:19 +0330</pubDate>
<dc:creator>abedsavagi</dc:creator>
<guid>abedsavagi.blogfa.com/post/966</guid>
</item>
<item>
<title>   کبوتران بی سر                 </title>
<link>https://abedsavagi.blogfa.com/post/965</link>
<description>زرین تاج، حال طبیعی نداشت!. به ماجراهای عجیب و غریبی دست می زد بعد هم انکار می کرد. حالش که خوب بود علت خرابکاری هایش را می پرسیدم. می گفت:« من حالم خوبه. مشکلی ندارم. عروس سیاه پوشه که با من زندگی می کنه، این کارها را میکنه!. ـ اون کیه با تو زندگی می کنه که ما نمی بینیم؟</description>
<pubDate>Thu, 03 Jan 2019 16:25:58 +0330</pubDate>
<dc:creator>abedsavagi</dc:creator>
<guid>abedsavagi.blogfa.com/post/965</guid>
</item>
<item>
<title>برایت آهنگی بنوازم</title>
<link>https://abedsavagi.blogfa.com/post/964</link>
<description>گنجشک به معشوقه اش گفت:« روی تیربرق بنشین گوش کن، می خواهم زیباترین آهنگی را که ساخته ام، با سیم های برق برایت بنوازم!.» گنجشک روی تیربرق نشست و منتظرماند تا بشنود. گنجشک عاشق، دیوانه وار از روی سیمی به سیم دیگر می پرید و پا را روی تارهای سیم برق می کوبید تا صدای دلخواهش را تولیدکند. معشوقه با شور و هیجان او را تحسین وتشویق می کرد. کلاغی شاهد ماجرا بود. گفت:« دروغ می گوید. تو را ساده گیر آورده، مگر با سیم های برق می شود آهنگ نواخت؟».</description>
<pubDate>Thu, 03 Jan 2019 16:17:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>abedsavagi</dc:creator>
<guid>abedsavagi.blogfa.com/post/964</guid>
</item>
<item>
<title>تفنگ ها هم عاشق می شوند!. #عابد_ساوجی</title>
<link>https://abedsavagi.blogfa.com/post/963</link>
<description>در زمانه ای که گرگ و بره کنار هم زندگی می کنند. ماه و زمین خواهر خوانده شده اند!. من و تو که از یک نسل و برای هم خلق شدیم، چرا نمی توانیم زیر یک سقف با هم زندگی کنیم...؟. ـ « چرا از من می پرسی؟ از خودت بپرس که مثل شادونه، مُدام در حال جِلِز وِلِز هستی!.» من و تو مانند دو سربازی شدیم که در دو سوی مرز سینه های همدیگر را نشانه گرفته بودند!. باد مانند گرگ گرسنه زوزه می کشید و میان باد گیر آنها می پیچید و شلاق می شد بر چهره شون.</description>
<pubDate>Thu, 03 Jan 2019 16:04:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>abedsavagi</dc:creator>
<guid>abedsavagi.blogfa.com/post/963</guid>
</item>
<item>
<title>#نکته</title>
<link>https://abedsavagi.blogfa.com/post/962</link>
<description>شعر و داستان و هر نوشتۀ ادبی، به زندگی مفهوم تازه ای می بخشد و تلخی های روزگار را قابل تحمل می کند. زندگی همانی نیست که تصورش را می کنیم. اغلب از آن چیزهایی که فرار می کنیم، در مسیرمان قرار می گیرند و به سمت و سویی هدایت می کنند که تصورش را نمی کردیم. از زمین و زمان گلایه می کنیم چرا چنین و چنان شد؟ باید باور کنیم، خالقی که کائنات را بدون ذره ای تغییر اداره می کند، حکمتی در کارش هست که چنین و چنان می شود.</description>
<pubDate>Thu, 03 Jan 2019 15:58:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>abedsavagi</dc:creator>
<guid>abedsavagi.blogfa.com/post/962</guid>
</item>
</channel>
</rss>
