شاید باز هم بروم

 ـ شاید باز هم بروم!. اگر بروم چه می کنی؟

ـ کاری نمی کنم. فکر می کنم: با یک (یو یو) ازدواج کرده بودم...!.  

مرا ببخش

ـ به جبران همه روزهای نبودنم، می خواهم کنارت باشم.

سخت است بپذیری ام، اما برای امتحان کردن می ارزد.

اگر بهتر از من سر راهت قرار گرفته بود تا حالا مسیر جدیدی را در پیش گرفته بودی.

ـ به گمانم تو هنوز معنی عشق را حتی نفهمیده ای!.

دل من کاروانسرا نبود که هر قافله و کاروانی از راه رسید در آن بیتوته کند...

دلم برایت تنگ شد

باور نمی کنی می دانم.

خودم هم دارم به بودن خودم شک می کنم.

چه جور جانوری هستم که تو را درک نکردم تنها رهایت کردم رفتم.

خروس هم که باشی تعصب مرغ خودت را داری! چطور شد که راضی شدم رفتم...

#لبخند

 

 زندگی، وقتی غم انگیز می شود که، ندانی چه کسی دوستت دارد؟ و چه کسی دشمن توست!.

مجبور می شوی به دوست و دشمن لبخند بزنی...

زمان چه بیصدا میگذرد

یادم آمد روزگاری من بودم و دوستانم و وبلاگم.

زمان سپری شد خوب وبدش راکار ندارم اما  رسانه های جدید آمدند و عرصه را بر بلوگفا تنگ کردند تا جاییکه فراموش کردم،رمز ورود به وبلاگم را!

امروز بر حسب اتفاق صفحه قدیمی ام را پیدا کردم و این متن کوتاه را نوشتم.

باشد تا بیشتر،به آن سربزنم.انشاالله

 

 

زمان چه بیصدا میگذرد

یادم آمد روزگاری من بودم و دوستانم و وبلاگم.

زمان سپری شد خوب وبدش راکار ندارم اما  رسانه های جدید آمدند و عرصه را بر بلوگفا تنگ کردند تا جاییکه فراموش کردم،رمز ورود به وبلاگم را!

امروز بر حسب اتفاق صفحه قدیمی ام را پیدا کردم و این متن کوتاه را نوشتم.

باشد تا بیشتر،به آن سربزنم.انشاالله