قطار

داغی بــه دلم نهاده عشقت
کان را  به دل شقایقی نیست
*** 
جهان، شبیه قطاری در حال حرکت است که،  لکوموتیو ران، بخاطر هیچ کس ترمز نمی کند. هریک را به بهانه ای در حال حرکت از قطار بیرون می اندازد.حتی فرصت نمی دهد ساک خود را بردارد.  مانندپاییز که فرصت نمی دهد برگها نفس بکشند.
چه تماشا دارد!
رقصِ گیسوانت
وقتی
رها می کنی در باد.
دوستان می گویند: « عاشقی بس است!. بازیگوشی تاکی؟ بهار موهایت، در (مستانه های باد در پاییز)، گم شده است، بس نیست...؟»
از عشق چیزی سرشان نمی شود! حتی نمی دانند، یا نمی خواهند باور کنند که:« پاییز عاشق ترین فصل هاست...!.»
آنقدر زخم زبان زدند که مجبور شدم فراموشش کنم!. اما دریغ! دل را که نمی شود گول زد. هردَم سراغش را می گیرد به بهانه ای. وقتی نیست، دل دیگر دل نیست. با صد زنجیر هم دل نمی شود.
در پاییز، خارها و گوَن های بیابان هم عاشق می شوند! چگونه من نشوم؟ می گویند:« در عصرتمدن، دست از سر لیلی بردار!.» چگونه حالی شان کنم که، مَتَرسَک ها و، آدم برفی ها و کوه ها هم، دل دارند...!.               

داغی بــه دلم نهاده عشقت
کان را  به دل شقایقی نیست
*** 
جهان، شبیه قطاری در حال حرکت است که،  لکوموتیو ران، بخاطر هیچ کس ترمز نمی کند. هریک را به بهانه ای در حال حرکت از قطار بیرون می اندازد.حتی فرصت نمی دهد ساک خود را بردارد.  مانندپاییز که فرصت نمی دهد برگها نفس بکشند.
چه تماشا دارد!
رقصِ گیسوانت
وقتی
رها می کنی در باد.
دوستان می گویند: « عاشقی بس است!. بازیگوشی تاکی؟ بهار موهایت، در (مستانه های باد در پاییز)، گم شده است، بس نیست...؟»
از عشق چیزی سرشان نمی شود! حتی نمی دانند، یا نمی خواهند باور کنند که:« پاییز عاشق ترین فصل هاست...!.»
آنقدر زخم زبان زدند که مجبور شدم فراموشش کنم!. اما دریغ! دل را که نمی شود گول زد. هردَم سراغش را می گیرد به بهانه ای. وقتی نیست، دل دیگر دل نیست. با صد زنجیر هم دل نمی شود.
در پاییز، خارها و گوَن های بیابان هم عاشق می شوند! چگونه من نشوم؟ می گویند:« در عصرتمدن، دست از سر لیلی بردار!.» چگونه حالی شان کنم که، مَتَرسَک ها و، آدم برفی ها و کوه ها هم، دل دارند...!.               

داغی بــه دلم نهاده عشقت
کان را  به دل شقایقی نیست
*** 
جهان، شبیه قطاری در حال حرکت است که،  لکوموتیو ران، بخاطر هیچ کس ترمز نمی کند. هریک را به بهانه ای در حال حرکت از قطار بیرون می اندازد.حتی فرصت نمی دهد ساک خود را بردارد.  مانندپاییز که فرصت نمی دهد برگها نفس بکشند.
چه تماشا دارد!
رقصِ گیسوانت
وقتی
رها می کنی در باد.
دوستان می گویند: « عاشقی بس است!. بازیگوشی تاکی؟ بهار موهایت، در (مستانه های باد در پاییز)، گم شده است، بس نیست...؟»
از عشق چیزی سرشان نمی شود! حتی نمی دانند، یا نمی خواهند باور کنند که:« پاییز عاشق ترین فصل هاست...!.»
آنقدر زخم زبان زدند که مجبور شدم فراموشش کنم!. اما دریغ! دل را که نمی شود گول زد. هردَم سراغش را می گیرد به بهانه ای. وقتی نیست، دل دیگر دل نیست. با صد زنجیر هم دل نمی شود.
در پاییز، خارها و گوَن های بیابان هم عاشق می شوند! چگونه من نشوم؟ می گویند:« در عصرتمدن، دست از سر لیلی بردار!.» چگونه حالی شان کنم که، مَتَرسَک ها و، آدم برفی ها و کوه ها هم، دل دارند...!.               

منزل جانان

 

1 ـ منزل جانان

 

مردی لولی وَش، دستار از سر باز کرده از دو طرف آویزان روی زمین کشیده می شد.  تلو تلو خوران از خود بیخبر می آمد. حوران، مَشک به دوش جام به دست، از هول و هراس، گرد حافظ حلقه زده چون نگینی او را در میان گرفتند و به مرد لولی اشارت کردند. حافظ او را شناخت با تعجب پرسید: « اینجا چه میکنی خیام؟ آنگونه که در سوابق درج است برای گفتن اذان هم صدایت نمی کردند! چه به هم نشینی با حوران در بهشت؟»

خیام از لحن بیان حافظ  مکدر شد بر حسب ادب و احترام، کرنشی کرد دستار از سرش افتاد. در همان حال با خضوع گفت:

ای دل زغبار جم اگر پاک شوی      تو روح مجردی بر افلاک شوی.

اضافه کرد: «هیزم تر به کسی نفروخته ام. خون بیگناهی نریخته ام، فرزند خلف خیمه دوزی هستم با عرق جبین نانم را داده، با همت خود تحقیق در علم نجوم کرده اعتباری کسب کرده ام. گاهی لبی تر می کردم، آنهم نه برای خوش گذرانی، بلکه برای برهم نخوردن توازن کائنات بوده!. اما از بخت بد من، هرکس دستی درشعر خمار آلود داشت همه را به حساب من گذاشت و هرچه به کام خود ریخت به نام من زد تا خود مبرا کند. سهل انگاران هم بدون تحقیق همه را به نام من ثبت کردند تا دفتر قطوری شود که در هیچ محکمه ای قادر به دفاع  نباشم.

حافظ که فکر میکرد حواس خیام سر جایش نیست، از جواب دندان شکنی که داده بود یکه خورد و برای آنکه پیش حوران خود را از تک و تا نیندازد گفت: « من که باشم که بخواهم در کار خدا خلل وارد کنم؟ اما هرچه فکر می کنم شاهین قضا جور در نمی آید. کلام خدا قران را به چهارده روایت از حفظم، با اینحال چیزی شبیه هفت خوان شاهنامه را طی کرده ام تا به منزل جانان رسیده ام. بوی الکلی که از رازی می خریدی، هفت محله را پر می کرد، تو را چه به منزل جانان و همنشینی با حوران...؟

ــ ببین دوست گرامی، احترام خودت را نگهدار و اینقدر قُپی در نکن! با تمام ارادتی که به تو دارم باید بگویم؟

گــــــر می نخوری طعنه مزن مستان را    صـــد لقمه خوری که می غلام است آن را.

در ضمن، از قول عابد ساوجی، که گفته:

بـــر سر خُم نبود بیخبران را گذری    غیر ساقی که همش با می نابی گذرد

تا ابریقم رابر سرت نشکسته ام و پیش حوران سکۀ یک پولت نکرده ام راهت را بگیر و برو. خیال کردی از بذل و بخشش هایت از اموال غیر را خبر ندارمم؟

ــ بذل و بخشش مال غیر توسط من؟ آنهم حافظ قران؟

ــ بله شما، قضیه ترک شیرازی چی بود؟ اصلا شیراز ترک داشت که براش بذل و بخشش می کردی؟ در دیوانت هست. خودت گفتی. مگر اینکه حاشا کنی:

اگـر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را     به خال هندویش بخشم سمر قند و بخارا  را

سمر قند و بخارا مال کی بود؟ مال آدم بد بختی که در امورات و خرج خانه اش لنگ بود!.

ــ خب معلومه که خالی بستم. از اول می دانستم که دل ما را به دست نمی آورد. سر همین یک بیت تا چند ماه با همسرم کش و قوس داشتیم. اگر پا در میانی خواجوی کرمانی نبود کارمان با همسرم بیخ پیدا می کرد.

ــ از اینها گذشته، آقای حافظ قران، اگر ریگی به کفش شما نبود، چرا نمی گذاشتند در قبرستان مسلمانان دفن شوی؟ این را دیگر من نمی گویم، تاریخ می گوید.

ــ بله، در این مورد حق با شماست. عده ای متعصبِ دماغ گنده که ممکن است در هر دوره ای پیدا شوند فکر می کردند کلید بهشت دست آنهاست!. تفألی به دیوان خودم زدند و به جهالت خودشون پی بردند.

خیام حال طبیعی پیدا کرده بود و حوران ترس شان ریخته بود. اندک اندک به گرد آن دو فرهیخته حلقه زده، چون پرگاری که به گرد نقطه ای دوران کند می گردیدند. آواز برگ درختان به وجدشان آورده بود. دست افشان و پای کوبان نوش نوش می گفتند.

خیام به برگها اشاره ونجوا کرد: « در وعده الهی شک نتوان کرد که فرموده:( برگهای درختان در بهشت، زیباترین آهنگ ها را خواهند نواخت.) نمی دانم چه سری در کار است که تو را سنبل عشق و عرفان می دانند و مرا میخواره...!.»

ــ چطور نمیدانی؟ غزلهای عارفانه مولانا را ، با عاشقانه های سعدی در هم آمیخته کاری کرده ام کارستان...

خیام مبهوت کلمات جادویی حافظ  شده بود، بدون اختیار فریاد زد:

ندیدم خوشتر از شعر تـو حافظ          بـــه قرانی که اندر سینه داری.

ــ شکسته نفسی می کنی خیام، یک رباعی تو با یک دیوان غزل من برابری می کند. راستی یادم رفت بپرسم، از کجا می آمدی که اینهمه پریشان احوال بودی؟

ــ از دیدار نظامی گنجوی می آمدم.

ــ عجبا! تو از نیشابور، او ترک آذر بایجان، با چه زبانی گفتگو می کردید؟

ــ همصحبتی با نظامی، چنان لذت بخش بود که ندانستم دَخل سه کوزه شربت طهور را، کی در آوردم؟

ــ وقت بسیار است. حوران غرق در دست افشانی هستند. وقتی صحبت از شعر و شاعری می شود گذر زمان را احساس نمی کنم. بگو ببینم با نظامی از چه دری سخن گفتید؟

ــ واقعیت این است وقتی وارد قصر نظامی شدم از خودم خجالت کشیدم!.

ــ چرا؟ مگر چه دیدی؟

ــ بزمهای عاشقانه در هرگوشه آراسته بودند. یک جا شیرین بود و فرهاد. جایی دیگر خسرو و شیرین، لیلی و مجنون و...  وقتی رسیدم که نظامی در مجلس لیلی و مجنون لمیده بود. می گفت، هر چند ساعتی باید کنار یکی از اینها باشم و قصۀ دلدادگی های شان را از نو بسرایم. آنچه از مجلس لیلی و مجنون یادم مانده این بود که:(( ... و لیلی از قبیله عامریان بود در پای کوه نجد. قیس دیوانه وار از عشق او کوه را طواف می کرد مجنون خطابش کردند. این دو در مسیر مکتب خانه آشنا شدند. هنوز کسی بلوغ لیلی را ندیده بود. اول عشق شان پنهان بود. وقتی بر ملا شد و همه فهمیدند، رسوای عالم گشتند!.

مادر لیلی، ماجرای عشق دخترش به مجنون را شنید و نصیحت ها کرد. کار از نصیحت گذشته بود و داستان عشق و دلدادگی آنها دهان به دهان ، کوه به کوه، رود به رود گشت و جهان را پر کرد.

مادر ناچار شد ماجرای عشق دخترش به قیس را به همسرش بگوید تا آب از سرشان نگذشته چاره ای بیندیشد. پدر دیوار قلعه را بلندتر کرد و خانه را زندان و درِ مکتب خانه را به روی لیلی بست.

مجنون مانند مرغ عشقی که جفتش گرفتار صیاد شده باشد از عشق لیلی می گفت و گرد مکتبخانه ای که شبیه زندان شده بود می گشت. کوچه ها برایش تنگ شده بود و کودکان سنگ بر او می زدند و مجنون خطابش می کردند...»

یکی از حوران چنان به وجد آمده بود بدون درنگ گفتار خیام را قطع کرد گفت:« اینرا خودم از زبان عابد ساوجی شنیدم که می گفت:( هرشب مجنون زلف پریشان کرد رقصید با باد. بیچاره دل لیلی، خون شد  در زندان باباش.).

حوران انتظار رفتاری چنان شگفت را بدون ملاحظه حافظ از یار خود نداشتند هورا کشیدند و کف زدند. حافظ تحت تآثیر رفتار غیر منتظره حوران قرار گرفت همراه آنها کِل کشید و دست افشانی کرد. خیام که مبهوت رفتار مریدان و مراد شده بود سخن از دست داد یادش رفت چه می گفت؟ حافظ به دادش رسید یاد آور شد: درباره ملاقات با نظامی و افسانه عاشقانه لیلی و مجنون می گفتی.

خیام رشته کلام را در دست گرفت ادامه داد:« بله، مجنون هر روز با پای برهنه به اطراف کوه نجد می رفت وشبانه با پای خونین به خانه بر می گشت. پدر و مادرش در اندوه تنها پسرشان خون به دل شده بودند. از رفت و آمدهای روز و شب خسته شد تصمیم گرفت شب را در صحرا بماند.

 پدر برای دیدار مجنون به صحرا رفت دید جلوی غاری نشسته و از عشق لیلی سر بر سنگ می کوبد. حیوانات وحشی برای همدردی با مجنون ناله و شیون میکردند اشک می ریختند. حال پدر خراب شد  نتوانست جلو برود بر زمین نشست. مدتی به آن حال بود تا حالش بهتر شد جلو رفت گفت: این چه حال و روزی ست که برای خودت درست کرده ای؟

مجنون توان ایستادن نداشت. به زحمت خود را به پای پدر رساند و آنرا بوسید. پدر از رنجها و گریه های مادرش گفت و نصیحت ها کرد.

اما مجنون در جواب گفت: دست خودم نیست، روح من است که مرا به سوی لیلی می کشاند. گیرم که به طرف او نروم قضا و قدر را چه کنم؟ سر نوشت مرا چنین رقم زده اند.

شبی مجنون به لیلی گفت ای محبوب بی همتا   تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد.

دل کندن و رها کردن فرزند در آن حال رسم مروت نبود گفت: به خانه برگرد سرو وضع خود را سامان بخش قول میدهم به خواستگاری لیلی بروم. وقتی این را شنید نیرو گرفت واز جا برخاست و با پدر همراه شد. پدر فرصت را غنیمت شمرد و مجنون را نزد پیر صومعه برد تا دعا و نصیحت اش کند. پیر گفت: چاره ندارد، او را به عشق خود رها کن.

فارغ از حال جـگر سوختۀ عشق مباش   کــه بــه آتشکـدۀ سینه شررها دارد.

او را نزد عابدی مستجاب الدّعوه برد. عابد به پای مجنون افتاد و عشق او را ستود وگفت: کاش منهم چون تو بودمی!. چاره را در آن دیدند قیس را به زیارت کعبه برند شاید عشق لیلی از سر بیرون کند. به محل لیلی که رسیدند به خاک افتاد گفت: کعبۀ من اینجاست، مرا کجا می برید...؟»

حافظ طاقت نتوانست آوردن با آهی جگر سوز به حوران گفت:

هزار سال می گذرد از حکایت مجنون     هنوز مردم صحرا نشین سیه پوشند!.

خیام ادامه داد:« بله همین طور است که می فرمایید. پدر لیلی مشهور و دولتمند بود دختر دُردانه خود را به آس و پاسی چون مجنون نداد. یک روز او را پشت در خانه شان دید که سماق می مکید گفت:

  در کوچۀ ما هرگز دردانه نخواهی یافت

   دردانه اگر خواهی از کوچه ما گم شو 

مجنون از عشاق آن روزگاران بود، دست بردار نبود. پدر را به خانه لیلی فرستاد. جوابش کردند. لیلی را به ابن سلام، مردی متموّل از قبیله بنی اسد دادند. لیلی همان شب اول دخل گربه را آورد و سیلی جانانه ای در گوش ابن سلام نواخت و داغ کباب بر دلش گذاشت تا بفهمد برّۀ دزدی خوردن ندارد!.

نظامی گنجوی می گفت: قبل از ازدواج ابن سلام با لیلی، ابن سلام را دیدند در محل سرگردان است و دست بر سر نهاده و خون از سرش جاریست. پرسیدند سرت را که شکست؟ گفت مجنون. علت را پرسیدند گفت: مجنون پیام داده بود :

ایکه از کوچۀ معشوقۀ ما می گـــذری     بر حذر باش که سر می شکند دیوارش.

گفتند تو چه کردی؟ گفت : گوش نکردم یک بار دیگر از کوچۀ لیلی گذشتم. ابن سلام ناکام از دنیا رفت. دیری نگذشت فتیله چراغ لیلی هم خاموش شد. محل قبر او را از مجنون پنهان کردند. مجنون گفت: آنقدر خاکها را بو می کنم تا به بوی تن لیلی برسم ...))

حافظ که از شور و دلداگی افسانه آندو از خود بیخود شده بود عذر خواست  و سخن خیام را قطع کرد رو به حوران کرد وگفت:« عشق سوزی دارد که تنها مختص انسانها نیست. با مطلبی که خیام از پنهان کردن قبر لیلی گفت، یاد داستانی از دو گنجشک عاشق افتادم  که خودم گفته ام، خیام اگر اجازه دهد بیان کنم.»

خیام که گوشه چشم اش به نم نشسته بود متواضعانه گفت:« کلام شما چنان شیرین است و حلاوت دارد اگر زهر هلاهل خورده باشم آنرا خنثی می کند. بفرمایید تعریف کنید.».

حافظ داستان عاشقانه دو گنجشک را اینگونه تعریف کرد:« گنجشک به عاشق و شیفته خود گفت: اینقدر به من نچسب. اگر پدرم  ما را با هم ببیند زندانی ام می کند نمی توانیم همدیگر را ببینیم.».

گنجشک عاشق گفت:« چه بهتر! تو را از او خواستگاری می کنم.»

ـ « پدرم آدم متعصب و لجبازی است. از این محل کوچ می کند جایی می برد ما را که پیدایم نکنی.»

ـ :«  نگران این موضوع نباش. درخت به درخت،  شاخه به شاخه، آنقدر می گردم و بو می کشم تا می رسم به درخت و شاخه ای که بوی تو را بدهد. حالا به جای این حرفها، روی تیر برق بنشین گوش کن. زیباترین آهنگی را که برای تو ساخته ام را با سیم های برق برایت بنوازم!.»

گنجشک روی تیر برق نشست منتظر شنیدن آهنگ شد. گنجشک عاشق دیوانه وار از روی تار سیمی به روی سیم دیگر می پرید و پاها را محکم روی تارهای سیم برق می کوبید تا صدای دلخواهش را تولید کند.

معشوقه با شور و هیجان او را تحسین و تشویق می کرد. کلاغی شاهد ماجرا بود. به گنجشک گفت: دروغ میگوید. تو را ساده گیر آورده، مگر با سیمهای برق می شود آهنگ نواخت؟ چقدر ساده ای که حرف او را باور می کنی؟.

گنجشک گفت:« خودم می دانم که نمی شود، من دارم اراده و بزرگی  او را تحسین می کنم، نه آهنگی را که برایم می نوازد...!.

وقتی خیام داستان عاشقانه لیلی و مجنون را تعریف می کرد، حوران دست از پایکوبی کشیده، نم نمک اشک می ریختند. اما وقتی حافظ داستان گنجشکهای عاشق را گفت شروع کردند به هورا کشیدن و خندیدن. یکی از حوران که شوخی طبع بود گفت: استاد! در زمان شما که تیر برق نبود این داستان را کی گفتید؟

حافظ انگشت به دهان مانده بود که چه بگوید  که خیام به دادش رسید گفت:

دیدی آن قهقهۀ کبک خرامان حافظ   که ز سر پنجۀ شاهین قضا غافل بود

حافظ نفسی کشید پرسید، منظورت کدام کبک است؟

خیام که بدون تفکر این بیت را گفته و غافلگیر شده بود گفت: همان حکیم ابوالقاسم فردوسی سُرایندۀ شاهنامه را می گویم.

ــ منکه در تمام عمرم از شیراز بیرون نرفتم. دلم می خواست به دیدارش بروم اما قسمت نشد. خبر از او داری؟

ــ مدت هاست او را ندیده ام. اما شنیده ام در قرنطینه باز جویی پس می دهد!.

ــ باز جویی برای چه ؟

ــ جواب کشت وکشتاری را پس میدهد که در شاهنامه راه انداخته بود! من بر عکس شما، تا فرصت دست میداد به زیارتش میرفتم. از نیشابور تا توس راه زیادی نبود.

ــ تعریف کن ببینم چه جور آدمی بود؟

ــ انگار همین دیروز بود. در ایوان خانه اش نشسته بودیم، گفتم ابوالقاسم ! تاکی میخواهی بنشینی  پک به قلیان بزنی؟ املاک پدر را دود کردی رفت هوا. هنوز حرفم تمام نشده بود که دود قلیان را پُف کرد توی صورتم ! مانند کسی که بخواهد آب دهانش را پرت کند به طرف کسی. همین طور با غیظ به طرفم پُف پُف می کرد و کلمات درهم برهمی با دود قلیان از دهانش بیرون می آمد.

ــ چی می گفت ؟ حرف حسابش چی بود؟

ــ حرفهایش چندان مفهوم نبود، فقط این را از لابلای حرفهایش متوجه شدم که می گفت: مردک عرق خور دائم الخمر! کارم به جایی رسیده هر مست از خود بیخبری بیاید و نصیحتم کند.

ــ  عجب! بعد چی شد؟

ــ دیدم اوضاع قمر در عقرب است جیم شدم. دو روز بعد برای خدا حافظی رفتم پیشش، نمی خواستم تصور کند قهر کرده ام. شرمسار بود و سرش را انداخته بود پایین. در هر وضعیتی ابُهت خاصی داشت. عذر خواهی کرد شرح داد:« آن وقت که عصبانی شدم، میان دو سپاه گیر کرده بودم! عده ای را باید پیروز،  عده ای را از دم تیغ می گذراندم!. چکاچک شمشیر بود و نیزه که سینه هارا می شکافتند. تیر بود که از آسمان می بارید. با کوچک ترین بی احتیاطی بی گناهانی کشته می شدند. حال و روز خوشی نداشتم که...»

ــ گفتم ابوالقاسم جان، اینها به من مربوط نیست، مبادا اسمی از من در شاهنامه ات ببری، شاید روزگاری شد که شاه و شاه گیری شروع بشود آن وقت...

شروع کرد به خندیدن! چنان از ته دل می خندید تا ته گلویش را دیدم. بد جوری دلم برایش غنج رفت. چه زبانی داشت! تیز مانند شمشیر. حسابی خندید بعد گفت: شاه و شاه گیری چه ربطی به تو داره؟

گفتم مگر ماجرای روباه گیری و فرار شتر را نشنیدی؟

گفت تعریف کن تا بدانم. گفتم، روباهی چند مرغ و خروس پیر زنی را برده خورده بود. حاکم دستور داد هرچه روباه هست بگیرند. دیدند شتری داخل روباه ها می دود! گفتند روباه ها را می گیرند تو چرا می دوی؟

گفت: تا بخواهم ثابت کنم روباه نیستم، پوست مرا کنده اند...

به فکر فرو رفت و دیگر چیزی نگفت. در آن لحظه نمی دانم به چه فکر می کرد که غمی عجیب بر چهره اش سایه انداخت. از حرفی که زده بودم پشیمان شدم اما دیگر کار از کار گذشته بود. بعد از آن دیگر قسمت نشد ببینم اش .

حافظ که به شدت تحت تاثیر حرفهای خیام قرار گرفته بود گفت:

خیام ، اگر زباده مستی خوش باش      با ماه رخی اگر نشستی خوش باش

خیام گفت ، از تو بعید است این حرف ها را بزنی. زود چهره عوض کردی!.

ــ  واقعیت این است که در باره تو اشتباه می کردم !  شنیده ها با حقایق جور در نمی آید. این روزها مراسم بزرگداشت من است. باید در مجالس زیادی حضور داشته باشم، ولی همین حالا رسما! دعوتت می کنم در فرصتی مناسب به قصر من بیایی، حوران شراب طُهُور بریزند، ما هم لبی تر کنیم و گپی بزنیم...

صاعقه #عابدساوجی

چون شاخه ای تکیده در میان جنگل، سرگردانم و در این اندیشه که: دستهایت گرد کدام سرو قامتی حلقه شده که، یادی از من تکیده نمی کنی.

دل خوش مدار ، روزی صاعقه، شاخه های تو را هم خواهد شکست...

#عابدساوجی

شرخر #عابدساوجی

هنوز شانزده سالم نشده بود کارگری می کردم. تا جایی که یادم هست پدر نداشتم. کارگران بیکار دور میدان جمع می شدند. کسی که کارگر لازم داشت می آمد بهترین ها را گلچین می کرد  با خود می برد. نو جوان بودم و جثه کوچکی داشتم به چشم ها نمی آمدم. می ماندم تا آخر وقت، آیا کار پیدا شود یا نه؟

یک نفر با موتور گازی قراضه آمد گفت: « یک کارگر زبر و زرنگ می خوام.»

چند نفری بودند خود را عقب کشیدند و رغبت نشان ندادند!. خوشحال شدم گفتم:

ـ من هستم.

به خیال اینکه سر و وضع مناسبی ندارد و موتورش قراضه است کسی پیشقدم نمی شود. بدون اینکه چک و چانه بزند، گفت:

ـ« بپر پشت موتور بریم.» 

 

از مجموعه: کمین

ادامه نوشته

  کبوتران بی سر                 

 زرین تاج، حال طبیعی نداشت!. به ماجراهای عجیب و غریبی دست می زد بعد هم انکار می کرد. حالش که خوب بود علت خرابکاری هایش را می پرسیدم. می گفت:« من حالم خوبه. مشکلی ندارم. عروس سیاه پوشه که با من زندگی می کنه، این کارها را میکنه!.

ـ  اون کیه با تو زندگی می کنه که ما نمی بینیم؟ 

ادامه نوشته

برایت آهنگی بنوازم

گنجشک به معشوقه اش گفت:« روی تیربرق بنشین گوش کن، می خواهم زیباترین آهنگی را که ساخته ام، با سیم های برق برایت بنوازم!.»

گنجشک روی تیربرق نشست و منتظرماند تا بشنود.

گنجشک عاشق، دیوانه وار از روی سیمی به سیم دیگر می پرید و پا را روی تارهای سیم برق می کوبید تا صدای دلخواهش را تولیدکند. معشوقه با شور و هیجان او را تحسین وتشویق می کرد.

کلاغی شاهد ماجرا بود. گفت:« دروغ می گوید. تو را ساده گیر آورده، مگر با سیم های برق می شود آهنگ نواخت؟».

گنجشک گفت:« خودم می دانم نمی شود، همت او را تحسین می کنم، نه آهنگی را که می نوازد...!.»

عباس عابدساوجی

بهار 1397

تفنگ ها هم عاشق می شوند!. #عابد_ساوجی

 در زمانه ای که گرگ و بره کنار هم زندگی می کنند. ماه و زمین خواهر خوانده شده اند!. من و تو که از یک نسل و برای هم خلق شدیم، چرا نمی توانیم زیر یک سقف با هم زندگی کنیم...؟.

ـ « چرا از من می پرسی؟ از خودت بپرس که مثل شادونه، مُدام در حال جِلِز وِلِز هستی!.»

من و تو مانند دو سربازی شدیم که در دو سوی مرز سینه های همدیگر را نشانه گرفته بودند!. باد مانند گرگ گرسنه زوزه می کشید و میان باد گیر آنها می پیچید و شلاق می شد بر چهره شون.

ادامه نوشته

#نکته

 

شعر و داستان و هر نوشتۀ ادبی، به زندگی مفهوم تازه ای می بخشد و تلخی های روزگار را قابل تحمل می کند. زندگی همانی نیست که تصورش را می کنیم. اغلب از آن چیزهایی که فرار می کنیم، در مسیرمان قرار می گیرند و به سمت و سویی هدایت می کنند که تصورش را نمی کردیم.

از زمین و زمان گلایه می کنیم چرا چنین و چنان شد؟ باید باور کنیم، خالقی که کائنات را بدون ذره ای تغییر اداره می کند، حکمتی در کارش هست که چنین و چنان می شود.

افلاطون، هنرمند را مخاطب قرارداده می گوید:« مگر نمی دانی که تو خود به یک طریق قادر به ساختن همۀ این چیزها هستی( از جماد، حیوان، نبات گرفته تا انسان و اجرام سماوی و خدایان...). پس تو خالق هستی که می توانی هر چیزی را خلق کنی.»

داستان نویس، شخصیت های داستانش را خلق می کند و به آن جان می بخشد، متحول می کند و هر جا اراده کند او را می کشد و از نو شخصیت دیگری خلق می کند. اما برای این خلاقیت ابزاری لازم است که نویسنده گان کهنه کار و چیره دست به آن مجهزند.

داستان نویسان تازه کار ممکن است در شروع کار با اندوخته ای که دارند خلاقیت نشان بدهند و چند داستان گیرا و خواننده پسند بنویسند اما به زودی خلاقیت شان تمام می شود و دست و دلشان به کار نمی رود.

در میان پر قو نمی توان بال شکستۀ عقاب را توصیف کرد. باید دستی شکسته باشد تا بتواند بال شکسته عقاب را توصیف کند. پِرِس شِلی شاعر انگلیسی می گوید:« هنرمند چون بلبلی ست که در تنهایی اش، از برای دل خودش آواز می خواند.».

از مجموعه: آموزش داستان نویسی آسان

خلق اثر

پیش زمینه عالم هنر و خلق اثر هنری، لازمه اش وجود هوش و حساسیت بالا در اشخاص است.

اگر کسی از این دو خاصیت، یعنی هوش و حساسیت بر خوردار باشد با یک ذوق تربیت یافته از طرف وی، شاهد ظهور یک هنرمند خواهیم بود. هنر مندی که استعداد هنری دارد اما هنوز این استعداد به عرصۀ ظهور نرسیده است. بلکه مشخص شده توانایی هنرمند شدن را دارد.

برای رسیدن به مرحله هنرمندی، و برای به فعل در آوردن این استعداد، لازمه اش مطالعه، تحقیق، وتمرین بسیار زیاد تا حد اشباع شدن در آن رشته خاص باید انجام گیرد، تا فرد، فوت و فن ها و چم و خم های آن رشته را به خوبی فرا گیرد تا کاملا" بر آن فنون مسلط شود.

خواندن هزاران داستان، دود چراغ خوردن، شب بیداری، گذشتن از خیلی از علایق شخصی و مورد علاقه تا به مرحله پختگی و کمال برسد. اگر هنرمندی به آن مرحله برسد که بتواند اثری هنری کامل خلق کند، آن اثر به چشم خود هنرمند نا آشنا و عجیب می نماید، چنان که تصور می کند شخص دیگری آنرا آفریده است. 

از مجموعه : آموزش داستان نویسی آسان

#سالگرد ازدواج

 

ـ  عزیزم ، فراموش نکردی که سالگرد ازدواج مونه؟  از اوضاعم خبر داری که. بیکارم و دست و بالم خالی ست. هیچ می دونی چقدر دوست دارم...؟

ــ می دونم. خُب که چی؟

ــ بیا بگیر، چند تا شاخه گل برات آوردم.

ــ ای وای! بازم از خرج خونه برداشتی...؟

 ــ نه بخدا، از گل فروشی سر خیابون کش رفتم...!.

پسر بچه ای در حال واکس زدن کفش های مرد شیک پوشی بود. بدون آنکه مرد سرش را از روزنامه بالا بیاورد گفت:« آهای پسر! خیال نکن روزنامه می خونم حواسم بهت نیست. سَمبَل نکنی،  خوب واکس شون بزن.»

پسر، فرچه را داخل قوطی واکس فرو برد و محکم روی کفش ها کشید و هم زمان گفت:« خیالتون تخت باشه آقا، مثل بخت خودم، سیاهِ سیاهشون می کنم!.»

مرد لبخند زد، مشغول مطالعه شد...!.

از مجموعه : سکوت شب با صدای قلم می شکند

دیالوگ های ماندگار از مجموعه: سکوت شب با صدای قلم می شکند

شهید: دوران دفاع مقدس که به پایان رسید، پستچی ها خانه نشین شدند.

هم رزم قدیمی: این رسم وفا نبود رفیق، تو آسمانی باشی و، من زمینی باشم. جای پای تو در میدان مین، برج تجاری می سازند...!.

عبدالله بن زبیر: باید کعبه بسوزد تا کفر و بی دینیِ یزید بر همگان ثابت شود!.

مختار بن سَقَفی: شما دیگر چگونه مسلمانی هستید؟ برادران، برخیزید تا کعبه را خاموش کنیم.                

مراد بیگ: داری چه غلطی می کنی شعبون؟

ــ  دارم وضو می گیرم! آخه غارت بدون وضو برکت نمیکنه...   

مشتری: تا دیروز می گفتید آرد نامرغوبه نان خوب در نمیاد، حالا که آرد یکسان توزیع میشه، چرا نان نا مرغوب پخت می کنید می دید دست مردم؟

نانوا: نمی صرفه شاطر درجه یک بگیریم مزد خوب بهش بدیم...!.

 آقای محترم، شما که یک پاتو حایل کردی به دیوار، داری می...روی خرمن گندم. مگه نمی دونی خوشه ها استحاله نشه، نمیشه ریخت داخل سیلو؟

ــ میگی چیکار کنم؟ می خوای ... روی زمین سفت که لباس هام نجس بشه؟         

مجری برنامه اشک مهتاب: امشب خبر خوبی براتون دارم. بیدار بمونید از ساعت 1تا5 قراره دعای بارون بخونیم.

ــ بیننده برنامه: تا وقتی نان با شبهه می خوریم، دعامون اجابت نمیشه، بارون نمی باره...

 

دلنوشته های خصوصی از مجموعه :سکوت شب با صدای قلم می شکند

 

شاید نوشتن در باره موضوعاتی که خصوصی هستند و تنها برای جمعی اتفاق می افتند برای خیلی ها جالب نباشد.

ما در زندگی به هیچ وجه  با فقر دست به گریبان نبودم!. در یکی از شهرهای درجه یک، آنهم در شمال شهر ساکن بودیم.

 پدرم شغل خوبی داشت. سرویس خصوصی برایم میگرفت!. راننده در را برایم باز می کرد. در زمستان از گرما عرق می کردم، روزهای گرم تابستان از دست کولر گازی،داخل ماشین یخ می کردم.

مدیر مدرسه به اخلاق پدرم آشنا بود، از گل نازکتر می گفت، پدرش را در می آوردیم، با اعمال نفوذی که داشتیم، به ابر قو تبعیدش می کردیم!. کودک بازیگوشی بودم که یک محله را به ستوه آورده بودم دم نمی زدند!.

 با همه رفاه و امکاناتی که داشتیم، هیچی نشدم! چون همه را در خواب می دیدم...!.

شاید باز هم بروم

 ـ شاید باز هم بروم!. اگر بروم چه می کنی؟

ـ کاری نمی کنم. فکر می کنم: با یک (یو یو) ازدواج کرده بودم...!.  

مرا ببخش

ـ به جبران همه روزهای نبودنم، می خواهم کنارت باشم.

سخت است بپذیری ام، اما برای امتحان کردن می ارزد.

اگر بهتر از من سر راهت قرار گرفته بود تا حالا مسیر جدیدی را در پیش گرفته بودی.

ـ به گمانم تو هنوز معنی عشق را حتی نفهمیده ای!.

دل من کاروانسرا نبود که هر قافله و کاروانی از راه رسید در آن بیتوته کند...

دلم برایت تنگ شد

باور نمی کنی می دانم.

خودم هم دارم به بودن خودم شک می کنم.

چه جور جانوری هستم که تو را درک نکردم تنها رهایت کردم رفتم.

خروس هم که باشی تعصب مرغ خودت را داری! چطور شد که راضی شدم رفتم...

#لبخند

 

 زندگی، وقتی غم انگیز می شود که، ندانی چه کسی دوستت دارد؟ و چه کسی دشمن توست!.

مجبور می شوی به دوست و دشمن لبخند بزنی...

زمان چه بیصدا میگذرد

یادم آمد روزگاری من بودم و دوستانم و وبلاگم.

زمان سپری شد خوب وبدش راکار ندارم اما  رسانه های جدید آمدند و عرصه را بر بلوگفا تنگ کردند تا جاییکه فراموش کردم،رمز ورود به وبلاگم را!

امروز بر حسب اتفاق صفحه قدیمی ام را پیدا کردم و این متن کوتاه را نوشتم.

باشد تا بیشتر،به آن سربزنم.انشاالله

 

 

زمان چه بیصدا میگذرد

یادم آمد روزگاری من بودم و دوستانم و وبلاگم.

زمان سپری شد خوب وبدش راکار ندارم اما  رسانه های جدید آمدند و عرصه را بر بلوگفا تنگ کردند تا جاییکه فراموش کردم،رمز ورود به وبلاگم را!

امروز بر حسب اتفاق صفحه قدیمی ام را پیدا کردم و این متن کوتاه را نوشتم.

باشد تا بیشتر،به آن سربزنم.انشاالله

 

 

آرزوها

به دنبال آرزوهای بر باد رفته خود

جام بلورین دل را

آنقدر گِل اندود کردیم و ساییدیم تا،

نازک شد و شکست. 

#تفکرات تنهایی #عابدساوجی

 

خون دل می خورم از دستِ ساغر به دستان سبو شکن!.تیشه اگر داشتم، بیستون دیگری به پا می کردم با عشق. تیشه که نیست، کوه بِکر نیست، شور و شوق گذشته نیست.

باید به پایت گل بریزم، باغچه ام را خزان زده است. نه علت را می پرسی، نه پشت سرت را نگاهم میکنی. سکوت آنقدر خانه را پر کرده، شیشه ها تحمل مقاومت ندارند می شکنند!.

خانه گورستان نیست، اما از گورستان وسط هفته ساکت تر است! چیزی بگو، حرفی بزن، دشنام بده! سهمی از خنده هایت برایم در نظر بگیر، شاید باور کنم منهم سهمی در این خانه دارم...!.

  

یک پرده از هزاران #عباس_عابدساوجی

نمی دانم از کجا شروع کنم؟ بهتر است از هجدهم اسفند 1363 بنویسم. زمستان سختی بود، همه جا را برف پوشانده بود. در منطقه سردسیر آلواتان از مناطق کوهستانی کردستان، درگیر دو جبهه بودیم. در مرز با دشمن خارجی، و در داخل با گروه های ضد انقلاب، مبارزه در دو جبهه کار سختی بود.

ساعت ده صبح به پیرانشهر رسیدیم. در اثر بمباران، شهر خالی شده بود. مردم به بیرون شهر و روستاهای اطراف پناه برده بودند.

پادگان پیرانشهر، بخصوص آسایشگاه گردان تکاور بمباران شده بود. بیمارستان نظامی داخل پادگان در زیر زمین قرار داشت فعالیت می کرد.

هواپیماهای دشمن جولان می دادند و ایجاد رعب و وحشت می کردند. پدافند هوایی یکسره کار می کرد.

تعداد شهدا را سیصد نفر تخمین می زدند اما رادیو اخبار سراسری، تعداد شهدا را 150 نفر اعلام کرد.

فاصله پیرانشهر تا جلدیان، به خاطر شیرجه رفتن هواپیماهای دشمن، دهها بار ماشین متوقف شد. اطراف جاده هموار بود. مجبور شدیم داخل برف های کنار جاده سنگر بگیریم. لباس های مرخصی که تن کرده بودیم گل آلود و کثیف شده بود. به لباس اهمیت نمی دادیم فقط به فکر حفظ جان بودیم.

صبح زود زاغه مهمات پادگان جلدیان بمباران شده بود در آتش می سوخت. موشک ها و گلوله های سنگین، به هوا پرتاب و در اطراف و آسمان منفجر می شد. جهنمی به پا شده بود!.

هوا سرد بود. پرسنل پتو به خود پیچیده در اطراف پادگان شاهد سوختن زاغه مهمات بودند. مرا یاد فیلم های جنگ جهانی دوم می انداخت که ارتش آلمان شکست خورده بود و در جاده ها آواره بودند. از طرف نقده، جاده را بسته بودند تنها آمبولانس ها جهت حمل مجروحین اجازه تردد داشتند...

  

به عنوان مقدمه (#عابد_ساوجی)

زمان، همه چیز را در خود حل می کند. فردا بعد از ظهردوشنبه، بیست وچهارم مهرماه هزار و سیصد و نود شش به همراه امیر(تیمسار) قاضی پور فرمانده مرکز بهداشت درمان وآموزش پزشکی (مرکز آموزش بهداری سابق) ارتش، و امیر ناصرنادریزاده فرمانده گردان 162 قهرمان در دوران دفاع مقدس، عازم اصفهان هستیم.

حدود سه ماه پیش، ماجرا با یک تلفن آغاز شد. کسی که پشت خط بود گفت:« لطفا با امیر قاضی پور صحبت کنید.»

ادامه نوشته

تفنگ ها هم عاشق می شوند!. #عابد_ساوجی

به زرین تاج می گویم، در زمانه ای زندگی می کنیم که گرگ و بره در کنار هم زندگی می کنند. ماه و زمین خواهر خوانده شده اند!. من و تو که از یک نسل و برای هم خلق شده ایم، چرا نمی توانیم زیر یک سقف با هم زندگی کنیم...؟.

می خندد و می گوید:« از خودت بپرس که مثل شاه دونه، مُدام در حال جِلِز وِلِز هستی!.

ادامه نوشته

رونمایی از مجموعه داستان زنده بگور کاری از عباس عابد (ساوجی)

کتاب داستان “زنده به گور” کاری گروهی و مشترک از انجمن های داستان نویسی شهرستان شهریار، اندیشه و صفا دشت، اثر ۱۳نویسنده و اهتمام ویژه عباس عابد ساوجی (یکی از رزمندگان و یادگاران دفاع مقدس که آثار زیادی در زمینه دفاع مقدس به چاپ رسانده است) در فرهنگسرای استاد شهریار از طرف استاد جعفر حاجی کریم نظری، مدیر مسئول انتشارات نظری و عضو هیات مدیره ناشران دفاع مقدس مورد نقد ادبی قرار گرفت.

ادامه نوشته

وبلاگ (#عباس عابد ساوجی)

 

فیس بوک،  به خانه ای می ماند با زرق و برق، با پنجره های بزرگ شیشه ای که پرده ندارد و بی پروایی در ان بیداد می کند. درون چنان خانه ای، احساس امنیت نمی کنم.  

اما وبلاگ را دوست دارم.گرچه مدتها بود سر نزده بودم اما وبلاگ چیز دیگریست.

مترسک و کلاغها (عابدساوجی)

می گویم، باید به پایت گل می ریختم، باغچه ام را خزان زده بود.

می گوید:« باز چی شده که زبون می ریزی؟»

می گویم، چیزی نشده. نمیدونم چرا وقتی نگاهت می کنم، هم دلم می سوزه، هم خجالت می کشم. تو هم که ساکت نشستی نه حرف می زنی، نه سرو صدایی راه می اندازی، نه چهارتا بد و بیراه میگی که دلم خوش باشه که منهم توی این خونه هستم، منو می بینی. 

ادامه نوشته

فرار کن برو #عابدساوجی

فرار کن برو

فقر خانواده به قدری شدید بود که طی سال کفش به پا نداشتم. کهنه ترین لباسهای افراد خانواده که به درد نمی خورد، توسط مادرم سرهم می شد، می دوخت و تن من میکرد.

پسر همسایه همسن و سال خودم بود، پدرش نظامی دوران طاغوت بود در شهر خدمت می کرد. وقتی مرخصی می آمد، خوراکی با انواع پوشاک نو برای خانواده اش می آورد، بخصوص برای دوست و همکلاس من. 

ادامه نوشته

حیف

بعضی ها، دریاد می مانند و خاطره می شوند. بعضی، لحظه ای نمی پایند فراموش می شوند!.

حیف از اوقات صرف افرادی شود که جز سنگ اندازی در مسیر، کاری نمی کنند.