کتاب عرشیان به خط

بالاخره با توکل به خداوند منان که در همه لحظه ها مدد رسان ماست، کتاب حاضر با عنوان  (( عرشیان به خط)) توسط مؤسسه انتشارات نبوی به زیور چاپ آراسته شد.

کتاب در بر گیرنده خاطرات هفت سال حضور مستمرِ جانباز محمد حسن شهرکی در دوران دفاع مقدس، در جبهه حق علیه باطل می باشد که به اهتمام عباس عابد (ساوجی) و حمایت بیدریغ بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس جنوب غرب استان تهران( شهریار) به سامان رسید.

جانباز محمد حسن شهرکی، کارگر کارخانه کفش ملی در 35 سالگی، در پی سخنرانی شهید دکتر چمران در مسجد شهر قدس و تشریح جنایات دشمن بعثی، به عنوان بسیجی داوطلب عازم جبهه شدند و تا پایان دوران دفاع مقدس به نبرد با دشمن و آزادی میهن حضور داشتند. پس از چند بار که به شدت مجروح شدند و پزشکان حضور وی را در خط اول جبهه ممنوع کردند اما ایشان کما کان تا پایان نبرد، دست از مبارزه و خط اول جبهه برنداشتند تا به درجه رفیع جانبازی نایل آمدند.

عباس عابد (ساوجی) نویسنده کتاب  عرشیان به خط که خود تا پایان جنگ به عنوان پزشکیار در جبهه حضور داشته عقیده  دارد: از خداوندی که به قلم سوگند یاد می کند ممنونم که عنایت فرمودند و افتخار نگاشتن این اثر را به من محوّل کردند تا بتوانم ذره ای از دِین خود را به شهدا و جانبازان و انقلاب ادا کنم.

در پایان متذکر می شویم که، این کتاب تقدیم شده به: شهدا و جانبازانی که ندانسته خریدند.

             اداره حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس جنوب غرب استان تهران(شهریار)

شبی به یاد ماندنی در کانون زبان فارسی

گزارش، عكس‌های همايش«روزجهاني داستان كوتاه» و شب «جمال ميرصادقي»

 با همكاري كانون فرهنگي چوك و مجله بخارا برگزار شد

همايش روز جهانی « داستان» و بزرگداشت «جمال میرصادقی» با حضور دکتر شفیعی کدکنی

ادامه نوشته

اما شدی...!

شهر را آدم بــــه آدم در پی ات جـــــــــویا شدم
تا که یک شب دیدمت، دل باختم، رسوا شدم
با نگاهی ساده قلبم را گرفتی، خــــــــــــــوب من!
فکرمی کردم که من عاشق نِمی... امّا شدم!
مثل یک پروانـــــــــــــــه در شمع نگاهت سال ها
سوختم، امّا عزیزم! با تـــــــــــــــــو من معنا شدم
گفته بودی در کنارت تا ابـــــــــــــــــــد هستم ولی
باز رفتی ، باز ماندم، باز مـــــــــــن تنها شدم

                                                                    علی نیکخواه

دو داستان مینی مال از کتاب: اتوبوس

 

  

تدفین

پشت پنجره روی چرخ دستی نشسته بود . چند نفر داخل کوچه گل کوچک بازی می کردند . قهرمان از راه رسید ، دلش از دیدن قهرمان غنج می رفت !.

قهرمان ، باتمام قدرت توپ را شوت کرد . شیشۀ پنجره ، شارپ شکست ! چیزی درون سینه اش  فروریخت !؟ .

در مراسم تدفین، همۀ اهل محل حاضر بودند، حتی قهرمان ...!.

 

 نان

    با تعجب از مادرش پرسید، چرا از قسمت های نرم  نان  نمی خوری هم  راحت جویده می شوند وهم نرم هستند؟

خندید وگفت :  پیر که  شدی خودت می فهمی.

 

                         نویسنده: عابد ساوجی

ملاقات

هوای تهران وارونه شده بود ومسئولین هم که کاری از دستشان بر نمی آمد چاره را در چند روز تعطیلی دیدند. مردم  تهران از وضع موجود کلافه شده بودند، بار سفر را بستند و بار ترافیکی را به جاده های خارج شهر کشاندند.

ادامه نوشته

پرنیان من

حالا که آمده ای کمی تأمل کن تا از روزهای بی تو بودن برایت بگویم.

روزهای نبودنت سخت و ناگوار بود، مانند پرنده ای شده بودم که در سرمای زمستان آشیانش را ویران کرده باشند.

عجب کلمه وهم آلودی ست این ویرانه.

یاد ویرانه شام می افتم، یاد شهر های سوخته به دست سرداران سفاک! یاد بم و خانه های ویرانش...

اینها نشانه های اندکی بود از ویرانی آشیانه ام در نبود تو. از دلم برایت بگویم.

مانند مرغی که می داند سر بریده خواهد شد و برای شام چند... تا لحظه ای دیگر پر پر خواهد شد، هیچ میدانی این دل در نبودنت، چه روزگاری داشت؟

نه!  نمی دانی.

اگر می دانستی چه بر این دل می گذشت... 

الله وردی یادگار آن روزها( بخشی از کتاب عرشیان به خط)

 

دوچشم او از کاسه بیرون زده بود و تمام پوست صورتش از استخوان جدا شده روی زمین ریخته بود!. چشمها را بر داشتم درون کاسه چشم گذاشتم و پوست صورت را سر جای خودش قراردادم وبا چفیه محکم بستم فقط یک راه برای تنفس باقی گذاشتم تا خفه نشود  

ادامه نوشته

عرشیان به خط

چند روزی می شود قصد دارم یاد داشتی بنویسم اما هر روز موکول به روز دیگر شده تا اینکه الان یادم افتاد تا فرصتی هست بنویسم.

بالاخره بعد از کش و قوسهایی میان من و اداره حفظ آثار ونشر ارزشهای دفاع مقدس و بالعکس این اداره با انتشارات نبوی، پنجمین اثر بنده، کتاب عرشیان به خط که مربوط به خاطرات جانباز محمد حسن شهرکی است یک هفته پیش از دست انتشاراتی خارج شد. قرار بود هفته گذشته به صورت ضرب العجلی همراه بزرگداشت یادمان شهدای شهریار رونمایی شود.

راستش من راضی به رونمایی در این جلسه نبودم چون دلم می خواست در جلسه ای فرهنگی رونمایی شود. خوشبختانه مسئولین فرهنگی مرکز هم موافق رونمایی در آن جلسه نشدند.

اگر اتفاقی رخ ندهد قرار شده در پنجم اسفند یعنی همراه با اختتامیه شعر دفاع مقدس در فرهنگسرای الغدیر رونمایی شود.

کتاب شامل ۱۸۸صفحه به ارزش ۶۸۰۰تومان است که هزینه چاپ آن را اداره حفظ نشر و ارزشهای دوران دفاع مقدس غرب استان تهران (شهریار) عهده دار بوده. فعلان تنها سه جلد به دست من رسیده که دو جلد آن را در اختیار دو نشریه گذاشته ام تا معرفی شود. ولی روز رونمایی به صورت هدیه به حاضرین ارائه خواهد شد. انشاالله

 

روز داستان کوتاه

دیروز ۲۴/۱۱/۱۳۹۲   اسفند ماه کانون فرهنگی چوک (نوعی پرنده) ۵عصر با همکاری مجله بخارا همایش روز جهانی داستان کوتاه را در سه راهی زعفرانیه تهران خیابان عارفی نسب، کانون زبان فارسی برگزار کردند.

از آنجاییکه این همایش به صورت خصوصی بین اعضای این دو نهاد برگزار شود و محدودیت جا داشت قرار نبود هیچگونه تبلیغی صورت بگیرد. ما هم که از اعضای دائمی کانون ادبی چوک محسوب می شویم قبلا توسط ایمیل دعوت شده بودیم.

 بزرگداشت استاد جمال میر صادقی هم در همین همایش برگزار شد. یکی از شاگردان استاد از سابقه آشنایی اش با استاد و کلاسها و اخلاق ستوده استاد یاد کردند و یکی دیگر از شاگردان خانم انیسه... یکی از داستانهای کوتاه استاد را با تسلط وبدون لکنت قرائت کردند.

 یکی از دوستان و یاران استاد از دوران همکاری در مجله سخن آن دوران هم نحوه آشنایی خود را با ایشان یاد آور شدند و طی چند دقیقه ای که پشت میکروفن بودند چند بار بغض کردند و چشمایشان که بینایی خود را تا حدود زیادی از دست داده بود تر شد.

در پایان آقای مهدی رضایی مسئول و مدیر مسئول کانون فرهنگی ادبی چوک به معرفی و نحوه انتشار مجله الکترونیکی (اینتر نتی) چوک پرداختند که با استقبال پر شور حاضرین قرار گرفت.

در پایان استاد میر صادقی کیک هشتاد سالگی خود را بریدند اما از کیک به حاضرین نرسید ولی به نحو شایسته ای در سالن بیرونی پذیرایی به عمل آمد. 

در گذر ایام

 

از وقتی خودم را شناختم دنبال چیزی بودم که در نظر دیگران عزیزم بکند!.

نه اینکه از خود راضی باشم یا احترام دیگران را برانگیزم، بلکه یک نیاز درونی بود که در من فریاد می زد: در دلها  باش تا با رفتنت فراموششان نشوی. 

نمی دانم تا چه حد توانسته ام موفق باشم. در خیابان،  وقتی از کنارخیلی از آشنایان قدیم عبور می کنم، یا مرا نمی شناسند! یا، چنان بر خورد می کنند انگار برای اولین بار است که می بینند...!.

گردش به دور صفر

کلی خندید و گفت: « مرد حسابی، خودت را سرکار گذاشته ای؟ نویسندگی هم شد شغل؟ با یک تلفن، کتابفروشی را به خانه ام می آورم! بیا شرکت منشی خودم باش، به کارها سرو سامان بده نترس، هواتو دارم، هرچه نباشد، یکروزی ما دوست و بچه محل بودیم....!».

التماس می کرد: « تو را خدا ولم کن ، چیز بدی نگفتم. جز حقیقت چیزی از من شنیدی؟ به دیونه ها شبیه تری تا نویسنده ها!».

ادامه نوشته

کودکی گذشته بود

 

سراسیمه  دویدم!

کوچه ها را،

 محله به محله به دنبالش گشتم .

 کنار برکه ای رسیدم  ، او را نیافتم.

 خواستم مشتی آب به صورت بزنم،

 تصویرم را در آب دیدم .

آه ...!

بزرگ شده بودم ...


 

اندکی گر بنشینی به کنارم چه شود؟

زیر باران بنشینیم کـه باران خــــوب است

گم شدن با تو در انبوه خیابان خوب است

با تــو بی تابی و بی خوابـی ودل مشغولی

با توحال خوش واحوال پریشان خوب است

روبرویــم بنشین و غزلـــی تـازه بخـــوان

اندکی بوسه پس از شعر فراوان خوب است

گاه گاهی گذر از کفر به ایمان خوب است

زندگی با تو...کنار تو...به قرآن خوب است


                                                                  ناصرحامدی

تو عاشق نبودی

 

گره در ابرو می انداخت و می گفت: « تو عاشق نبوده ای جانم، مریم را باید با چشم من ببینی!!»

شاعرهم بود. بهترین اشعارش را برای مریم می سرود:

گل مریم امشب   //  عطر تو  // خوش سرِ سازش دارد  // و من عمری به نیایش بیدار // ای صمیمانه تر از دختر باران و بهار // با من آهسته ببار  //  دست بر دامانت  // نم نمک پا بردار // که من عاشق شده ام

ادامه نوشته

وقتی چشمات پر خوابه...

چشم هایت ر بازکن، بگذار غرق شوم

دنیا درون چشم توست، دنیا را از من نگیر...

من و تنهایی

وقتی دور و برت شلوغ است و ناز می کنی،

تنهای تنها، در گوشه ای نشسته ام غصه می خورم...

من و احساسم

شاید وقتی همه خوابند و خیلی ها در خواب خرناس می کشند و بعضی ها هم رؤیا می بینند،

بیدارم و برای دل خودم می نویسم.

این لحظه ها را با دنیایی عوض نمی کنم.

دنیای بدون احساس به چه کاری می آید؟

www.parslove.veb.ir

پاییز و موهایت

دل نوشته های زیبا به همراه عکس  نیمکت با هم بودنمان تنهاست من دل نشستن ندارم تو دلیل نشستن باش !   دلنوشته ها و تصاویر بیشتر در ادامه مطلب...  خنده را معنی به سر مستی نکن   آنکه میخندد غمش بی انتهاست....  شاعر هنوز از درد غربت می‌نویسد   از لحظه‌های تلخ هجرت می‌نویسد   در خانه اما دست خون آلود جلاد    برچهره‌ی خورشید، ظلمت می‌نویسد    گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد…! گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد…! نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ…! ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش… فردا روز دیگر ے ست !

ازمن گذشته است برای موهایت غزل بگویم

اما به سبک شعر نو و سپید می گویم:

پاییز هم

در خانۀ شما

عاشقترین فصلها شد

وقتی

روسری ات را بر داشتی

تا

موهایت را شانه کنی!.

 

 

دو رکعت نماز

خدا وندا،

وقتی تنها می شوم و اندوه در دلم سایه می اندازد،

دو رکعت نماز خارج از پنج وعده یومیه حالم را جا می آورد!

شاید به این دلیل باشد که این دورکعت را فقط برای تو اقامه می کنم.

کاری کن نمازهایم را  برای غیر تو نخوانم.

به گونه ای دیگر

 

 

به من بگو دوستت داشته باشم، چرا آزارم میدهی تا به گونه ای دیگر فکر کنم.

من برای دوست داشتن خلق شده ام.

رؤیا

تقدیر

پی لبخند                       عابد ساوجی

  ذره ای عشق

      محبت بودم

          تا مرا دور کند

            از اندوه

                از گریه

از قضا

    معدن ابرشدم

       کان اندوه

             روزگار

          خرد و خمیرم کرده

                  ناخدایی شده ام

                    کشتی اش در گل

بارها دیدم

   بلبلی جامه درید

      پرپر شد

       رقص شمع

            در عزای گل

              سوختن پروانه

کاش می شد

    که چکاوک باشم

       تا بخندم

         یا بخندانم

          گله ای هم  نیست

                   تقدیر این بوده

 

ابرها هم می خندند

ابرها 

 همیشه که نباید

گریه کنند

 دوست دارند

گاهی تورا

در هوای آفتابی

 کنار ساحل

یا حتی 

زیر دوش حمام ببیند!

ابرها هم گاهی

 می خندند...

کمی مانده به خاکریز

 

این طرف

مانده به خاکریز

...

آن طرف

پشت خاکریز

خیلی ها جا ماندند

روزگاری ست دلم میگیرد

همه جا بارانی

می دویدیم در باران

نعره زنان می گفتیم:

بیشۀ شیر

جایِ مور و

ملخ و

کفتار نیست

تا کسی

به ناموس وطن دست نزند

شیر صفتان بیدارند

مژده می دادیم

کای هموطنان

صبح پیروزی نزدیک است

این طرف

کمی مانده به خاکریز

چه گذشت؟

 

رها کن بدوند- در پرنیان پیراهنت - آهوانِ در بند

 درخت باش و من پیچک ، عاشقانه به تو می پیچم 

 کوه باش تاصدایم،  در تو منعکس شود

 چشمه باش تا من، روییده باشم  کنار تو
 ساحل باش و من موج، تاسر بر سینه ات بکوبم

 عابد باش و من ترسا
 فقط باش ...

 

گروه موسشقی اداره ارشاد شهرستان شهریار

برگزاری شب شعروموسیقی (( یاد واره گرامیداشت استاد اسحاقی )) شهرستان شهریار در دومین چهارشنبه هجرت پدرشعروادب شهریار جامعه شعروموسیقی درفراغش گریست .

 

هفته به هفته، ماه به ماه، نبودنت عادت می شود!. جانمازت بوی دستهای تو را خواهد داد و مُهرِ سجاده ات نبودنت را تیک خواهد زد و دلهای ما برای شنیدن نام و یادت همیشه در آماده باش خواهد بود.

ادامه نوشته

افسوس...!

در وبلاگ فراز شعری را می خواندم که مارا به دوران کودکی ها برد و آرزو کردیم کاش می شد تکرارش کرد.
یک ثانیه از زندگی را نمی شود تکرار کرد، اما خب آرزویش در دل هر کسی هست که بتواند یک روز از گذشته اش را تکرار کند اما نمی شود.
دیروز تاریخ شده و فردا موهوم است و قدر لحظه را هم که نمی دانیم. بنابراین مدام در حال حسرت خوردنیم! حسرت فردا که چنین وچنان کنیم و در حال سوزاندن این لحظه هستیم!.

در سوگ استاد حشمت الله اسحاقی

 

تلفن پشت تلفن ! شوک چنان کاری بود که نمی دانستم باور کنم یا نه؟

علیرضا ابوالحسنی با گریه می گفت: دیدی استاد از دستمان رفت!. خانم درخشان می گفت: منکه جرئت نمی کنم به خانه شان زنگ بزنم . کفشهایم روی جا کفشی بود اما پیدایشان نمی کردم! درست مانند وقتی که عینکم روی چشمم است و دنبالش می گردم.

از در که بیرون آمدم سرما به جانم نشست! سوزی می آمد یاد شعر اخوان ثالث افتادم. در دل آرزو کردم، خدا کند در خانه باشند و هیچ اتفاقی رخ نداده باشد حتی اگر تحویلم نگیرند و با خیالی آسوده برگردم وبه همه بگویم آنچه شنیده اید دروغ سال بوده...

اما وقتی تاجیک سرش را روی شانه ام گذاشت و های های گریه کرد! امید نقوی که هلاک شده بود! بابک و مادر نرگس و نرگس که نگو...

آخرین بار که استاد را دیدم سه شب قبل از حادثه در دفتر حاج آقا مروج، امام جماعت اندیشه بود.

 

دو ماه جلوتر قرار گذاشته بودیم شب شعری عاشورایی در دفتر حاج اقا برگزار بکنیم.

(( البته صحبت از سکه هم شده بود. گویا شورای شهر و شهرداری بودجه نداشته اند ، حاج آقا مروج هم که ضرابخانه ندارند.)) پس از خوش و بشهای رایج، استاد اسحاقی تفألی به دیوان خواجۀ حافظ زدند و به نوبت چرخید ، عطر شعرها در رسای اهل بیت فضا را پرکرد و مشام ها را عطر آگین کرد و با تکیه کلام همیشگی استاد مجلس به پایان رسید: تا نگاه می کنی وقت رفتن ناگزیر می شود، آه ای دریغ و افسوس...

هفته به هفته، ماه به ماه، نبودنت عادت می شود!. جانمازت بوی دستهای تو را خواهد داد و مُهرِ سجاده ات نبودنت را تیک خواهد زد و دلهای ما برای شنیدن نام و یادت همیشه در آماده باش خواهد بود.

تو برو غمت نباشد / غم تو شکسته مارا / چه اگر /  بهار مارا /  به خزان کشانده باشی / همه وقت دعای ما این  / که خزان تو مبادا.

عباس عابد ساوجی

درد دلی با بانو

بعد از مدتها از کمبودها نوشتن و گلایه هایی گاه به حق و گاه به نا حق در مورد خود  و دیگران و روزگار، چند خبر خوب هم  دارم . همیشه که نباید نیمه خالی را ببینیم و دستهای تهی مان را به هم بمالیم.

 اولا که الان علیرضا افتخاری را گوش می کنم که شعرهای سهراب سپهری را می خواند. اگر من بخواهم نظر بدهم خواهم گفت آقای افتخاری!  اشتباه کرده اند که این تصمیم را گرفته اید چون به تنهایی صدای ایشان ملکوتی ست و شعر های سهراب هم به تنهایی عمیق و خواندنی هستند. سعی می کنند شعر های ایشان را با کش دادن و زیر و بم دادن به صدایشان جذاب کنند اما متاسفانه هم کیفیت صدای ایشان پایین آمده و هم شعرهای سهراب. هرجمله جایی و هر نکته مکانی دارد.

البته صلاح مصلحت خویش خسروان دانند اما از آنجایی که علیرضا افتخاری تنها مال خودشان نیستند و ما با صدای ایشان زندگی می کنیم بنا بر این حق داریم نظر خود را بگوییم گرچه: دست اگر دست من و دامن اگر...

انشا الله هفته آینده در مراسمی خاص، کتاب پنجم من با عنوان: عرشیان به خط ( خاطرات جانباز محمد حسن شهرکی) رو نمایی می شود. خاطراتی تکان دهنده که از واقعیت محض سرچشمه گرفته بدون اغراق و بزرگ نمایی، که موی بر بدن راست می کند!.

 جانباز شهرکی زنده هستند و در فاز یک اندیشه زندگی می کنند. کسانی که ایشان را می شناسند می دانند چقدر در گفتار صادق است و این کتاب بر واقعیت ها بنا نهاده شده و به این سؤال پاسخ می دهد که چرا کشور ما اینهمه شهید داده و چه قهرمانانی گرچه از نظر سن کوچک ، اما از نظر رشادت و غیرت و جوانمردی بزرگ بوده اند.

در اسفند ماه یک سفر راهیان نور داریم و یک اختتامیه شعر دفاع مقدس و احتمالا سفری به مشهد مقدس و زیارت امام رضا که مدتی ست هر سال یکی دوبار می طلبد. اگر عمری باقی بود بازهم برایتان خواهم نوشت.

یاد سعدی و مرد بازرگان افتادم که می گفت: فلان جنس را از هند به چین و از چین فلان را به ایران واز ایران فلان را به روم و ...

بعد از آن بنشینم استراحت کنم...!.

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند


سه شنبه 8 بهمن1392 ساعت: 20:13 توسط:...
شنیده ام که تو عکس شکسته می کشی با رنگ
اگر حقیقت است بیا من شکسته ام بی سنگ

مرا تو ساده بکش با تمام سادگی ام
و تلخ و تلخ و تکیده ولی کمی پر رنگ

مرا به رنگ روشن صد التماس تیره بکش
کنار کوچه بن بست و خالی از آهنگ

اگر تو معنی پرپر زدن ندانستی
پرنده ای بکش و یک قفس ولی دلتنگ

قرار هر دوی ما بر مدار ماندن بود
ببین که بی قرار توام هنوز بی نیرنگ

مرا تو خسته بکش، پاره کن شکسته بکش
شکسته از دل سنگی و خسته از دل تنگ