قسمتی از نوشته یک دوست به عنوان نظر

...می خواستم بدونم می تونم با پشتکار موفق شم یانه؟!
کاش یه روز بتونم قلمی مثل شما داشته باشم.
من خودم تک تک حرفاتونو با رشته های نامرئی قلبم لمس می کنم،از وقتی در کوچه پس کوچه های نوشته های شما می گردم دوس دارم میون اونا گم شم تا لذت اونا رو کسی از لابه لای برگ های دفتر زندگیم نگیره.
دوس دارم نوشته هام به قدری خوب باشن که خواننده غرق دریای امید و آرامش شه.دوس دارم طوری باشه که مردم قدر لحظاتی رو که پیش روشون هست رو بدونن تا حسرت گذشته رو نخورن که چه لحظاتی رو از دست دادیم.
کاش روزی رو ببینم که همه می خندن اونم لبخندی ساده و عمیق،نه لبخندی که معلوم نیس پشتش چیا مخفی شده.
                                                          
  عابد( ساوجی)مطمئن باشید موفق می شوید.

گریه...

وقتی گم می شوم بیشتر هوای تو را می کنم.
اصلا خاصیت دنیا در همین است، وقتی پیش منی قدرت را نمی دانم ! اما وقتی نیستی...


چشمه را پرسیدم:

گریه چرا؟
آه کشید
خندیدم
این همه اشک؟
گفت : تا که لبخند نشیند لب دوست
جان بدهم چیزی نیست.

فصل ها

منتظر می مانی

آرام 

آرام

فصلها،

سالها

می گذرند

باران نمی بارد

زیر پلکهایت ...

 گلدان

ترک بر می دارد.

هنرمند

دو هنر در یک جا، کولاک می کند اگر درست مصرف شود.
شب باشد و در قلۀ کوهی نشسته باشی، شعر بگویی و گاهی دست دراز کنی ویک یا چند ستاره از آسمان بچینی و شعرهایت را با آن تزیین کنی.
وقتی به شهر و دیار خود برگشتی آنرا تقدیم به کسی بکنی که دوست اش داری.

حرف دل

دل تنگ نباش که این روزها همه همین حال را داریم.
دلمان را رها کرده ایم و چسبیده ایم به شکم که مرکز فضولات است.
از دل که جایگاه عشق و احساس و محبت است کمتر گفته می شود.
حتی شعرایمان هم بیشتر از رخ مرغ وتخم مرغ می گویند تا از رنگ زرد گل یاس!
در گوشه آی از این دنیا، در کنج اطاقی نمور در حال پوسیدنم، انتظار بیجایی نیست اگر از دوستی بخواهم برایم شعر تازه ای بگوید که حرف دل باشد...

سینما دیالوگ


 نویسنده : محمود محمدپور
شبهای روشن - فرزاد موتمن

 پدر (همایون ارشادی):خوب هر چی ملا یادت داده رو ول کن فقط یک گناه وجود داره اونم دزدیه و السلام .هر گناه دیگه ای هم نوعی دزدیه . اگر مردی رو بکشی یک زندگی رو می دزدی حق زنش رو از داشتن شوهر می دزدی .وقتی دروغ می گویی حق کسی رو از دانستن حقیقت می دزدی وقتی تقلب می کنی حق رو از انصاف می دزدی. می فهمی؟

 رئیس - مسعود کیمیایی

رئیس ( داریوش ارجمند):باباتو می شناختم! قدیما با آفتابه عرق میخورد، حالا " ضای " والضالین نمازشو قد اتوبانِ قم میکشه!

روز واقعه (شهرام اسدي)

من يک بار او (امام حسين(ع))را ديده ام که با اسيران نصراني عيسي مسيح را به شفاعت گرفت که آشفتگي نکنند و بند از پاي ايشان برداشت .هنوزم اين سخن در گوش است که فرمود:ما براي برداشتن بند آمده ايم نه بند نهادن.


" خیلی دور ،خیلی نزدیک "         کارگردان : رضا میر کریمی

    روحانی : این خارجی ها هم عقلشون خیلی خوب کار میکنه...

    دکتر  : حیف که جاشون تو جهنمه ؟!

  روحانی: نه اینجورام نیست....هرچیزی دو رو داره. یه روش اون چیزیه که ما می بینیم.اما   اصل اون چیزیه که

 تو دل آدما میگذره....

  مثلا همین کویر؛ ظاهرش یه چیزه ، باطنش یه چیز دیگه...

   شما بهشتش رو ببین...


"" سگ کشی "" استاد بیضایی

  .... تو این دنیا از یه نفر که معذرت میخوای ، بقیه وایمیستن تو صف....


" حس پنهان ""     مصطفی رزاق کریمی

    حامد بهداد : همه ی موجودات زنده بعد مرگشون فاسد می شن ، اما آدما قبلش....


ماه تلخ
- دو تا خبر برات دارم. یه خبر خوب یه خبر بد.
- خُب بگو
-خبر اول اینه که فلج شدی و تا آخر ِ عمر باید رو ویلچر بشینی.
- خبر خوبه چیه؟
- این خبر خوبه بود! خبر ِ بد اینه که کسیکه قراره ازت مراقبت کنه منم !


درباره الی
یه پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه...
                                                                  بر داشت از وبلاگ سایه روشنی ها

گروه گروه پرواز می کنند این قوم- به قلم عباس عابد (ساوجی)

زمستان 1359بود ومسجد جامع قلعه حسنخان(شهر قدس) از جمعیت موج می زد. از چند روز جلوترگفته بودند در این شب  قرار است  مصطفی چمران بعد از نمازمغرب سخنرانی کند. گفتن چند جمله از طرف ایشان کافی بود تا مرا از خود بیخود کند. او می گفت: دشمن در سوسنگرد و بستان چنان فجایعی مرتکب شده  که از گفتن شان شرم دارم! حتی به کودکان رحم نکرده اند و آنها را مورد آزار و اذیت جنسی قرار داده اند و...  

همین چند جمله کافی بود تا خون مرا که پنج کودک قد و نیم قد داشتم را به جوش بیاورد. شب تا صبح یک لحظه خواب به چشمانم نیامد. صبح همسرم با تعجب نگاهم می کرد. پرسیدم اتفاقی افتاده؟ گفتند: چرا زیر چشمهایت گود رفته اند؟

در آیینه به خودم نگاه کردم. راست می گفت، چهره ام در هم شکسته بود. در آن لحظه با خودم فکر می کردم، یک شب بیخوابی چنین کند پس آنها که هزار فکرو خیال دارند و مدام با هیجان و دلهره زندگی می کنند چه می کشند؟

به همسرم گفتم قصد دارم به جبهه بروم. نا باورانه نگاهم کرد و گفت: چه می گویی؟ سی و پنج سال سن داری، من و خودت هیچ، جواب پنج بچه قد و نیم قد را چه می دهی؟ امکان ندارد بگذاریم بروی...

تصمیم خود را گرفته بودم. در اولین فرصت خودم را به پادگان امام حسین در شمال شرق تهران معرفی کردم.

                                                                   نویسنده : عابد ساوجی

نبرد بُستان( گروه گروه پرواز می کنند این قوم)

از پنجاه نفر گروه عمل کننده و چهار نفر افراد تخریب فقط هشت نفر به خاکریز عراقی ها رسیدیم بقیه شهید یا مجروح شده بودند. فرمانده گروهان و بیسیم چی و عدۀ زیادی نبودند در نتیجه هیچ ارتباطی با نیروهای پشتیبانی کننده که پنجاه نفر بودند نداشتیم. وقتی به خاکریز رسیدیم دیدیم یک قبضه خمپاره 60میلی متری در حال شلیک است و 4-5نفر عراقی بغل بغل گلوله می آورند و تند تند شلیک می کنند. بقدری گلوله انداخته بودند که لولۀ خمپاره سرخ شده بود که امکان از هم پاشیدنش می رفت. به یکی از آرپی جی زنها گفتم او را بزند. او یک گلوله شلیک کرد که به خمپاره نخورد و با چند متر فاصله دور تر زمین خورد و منفجر شد. در یک لحظه چنان انفجاری رخ داد که تا نزدیک ما هم زمین لرزید. گلولۀ آر پی جی  که به خمپاره نخورد به انبار مهمات اصابت کرده بود وسازمان عراقی ها را در هم ریخت.

بعد از انفجار اولیه که نزدیک بود زمین شکافته شود، گلوله های مختلفی بود که به هوا پرتاب و در آسمان منفجر می شد که جان ما هم در برابر آن  ایمن نبود.

                                                                  به قلم عباس عابد (ساوجی)


مـــــــوزه هنـــــــر 2

دیگر مهمانان ویژه ، از توس تا نشابور دکتر مهدی محقق، دکتر مسعود میری،مهندس حمید شعبانی،دکتر علی موسوی گرما رودی،استاد یوسفعلی میر شکاک، که اینها هر یک بنا به تخصص خود در باره دو حکیم : خیام و فردوسی به ایراد سخن پرداختند و آقای شهرام ناظری و آقای طالقانی رئیس فدراسیون ورزش باستانی هم اضافه شدند.

اما نوباوگان به سرپرستی خانم ((محمد)) کاری کردند کارستان!. یعنی قسمتی از هفت خوان شاهنامه را به هفت زبان زنده جهان اجرا کردند که باعث تحسین حاضرین شد.

آقای طالقانی هم قول دادند در زاد روز پهلوان پهلوانان جهان پهلوان تختی در محل آرامگاه فردوسی بزرگ ، برنامه ای ترتیب خواهند داد که بیسابقه باشد وقول دادند که از همه حضار هم دعوت خواهند کرد که از همین حالا مطمئن هستیم عملی کردن این قسمت محال است.

از دیگر برنامه های جنبی اجرای ورزش باستانی و کباده کشی توسط گروهی از ورزشکاران بود که در نوع خود تماشایی بود.

مـــــــــوزه هنـــــــــــــــر

از توس تا نشابور

دیروز دعوت نامه ای بدستم رسید که نوشته بود:

فرهیخته ارجمند

به پاس داشت زاد روز حکیمانِ توس و نشابور، فردوسی وخیام، طلایه داران حماسه و اندیشه در قلمرو جاودان فرهنگ وادب ایران ما، در نخستین نشست جاودانه های ادب پارسی با عنوان < از توس تا نشابور> افتخار میز بانی جناب عالی را داریم.

                                                        سید قاسم ناظری

                                                          معاون هنری

................................

اینکه بخواهم بگویم به من افتخار داده بودند ومرا دعوت کرده بودند، اینطور نیست چون خیلی های دیگرمثل من از اهل ادب و فرهنگ دعوت شده بودند. عده ای به عنوان مهمان ویژه و عده ای به عنوان مستمع که البته ما از نوع دوم بودیم  ولی با این حال باعث افتخار من بود که در این جلسه حضور داشته باشم.

واما مهمانان ویژه: سرکار خانم دکتر سالاس عضو سفارت اندونزی در ایران، که در حال ترجمه شاهنامه فردوسی به زبان اسپرانتو هستند. ایشان در حین صحبت های خود چند بار تکرار کردند: شما نمی دانید چه جواهر گرانبهایی دارید و قدرش را نمی دانید...!!!

از حسین هیکل خبر نگار معروف مصری پرسیدند چطور شد شما که در قارۀ آفریقا هستید زبانتان عربی شد؟

ایشان گفتند: برای اینکه ما کسی چون فردوسی نداشتیم!.

فکر می کنم، آیا حق با خانم دکتر سالاس نبود که بگوید: شما نمی دانید چه جواهر گرانبهایی دارید.

البته با لهجه شیرین خاص خودش.

شعری از صفورا یال یاوری

درد

خبــــر نداری از دلم که ساده درد می کند


از این دلی که بی تو بی اراده درد می کند


مــــــدام ذهن خسته ام تو را مرور می کند


سَرَم،سَرَم، خدا،که فوق العاده درد می کند


بـــــه جاده می زنم ولی چقدر پای عاشقم


از اینکه بی تو می رود پیاده درد می کند


گله ندارم و غم ِ تو را به دوش می کشم


فقط شنیده ام که دوش ِ جاده درد می کند


تمام تار و پود من، از اینکه بی خیال ، تو


دلت بـــــــــه من اهمیت نداده درد می کند


اشعار کوتاهم

دل         

دندان

دار و ندار ما شکست

خاطری آزرده نشد

شیشه ای ازبانک  شکست...!.

 

با نمک تر می شوی 

وقتی

عمق زخمهای مرا

 می بینی

 

نم باران      

پشت پرچین

نم نمک می بارید

مُهرِ بابا

از سر دلتنگی

سجده را می بوسید

مادرم

 پنجره را وا  می کرد

تا دلش

 غربت فاصله را حس نکند.

 

داد می زد که نرو

  پریشان شده بود

من کجا و

صنم مرمر او...؟

شوق یک بیداری

هوس باغ بلــور

لحظه ای  با تب نـــاز

خنده ای از سر شوق

پرش از پنجره تا

 سقف کوچه

شب نازی شده بود.

 

 

چقدر مین کاشته ای؟

میان شعر هایت

یکی برای انهدام ...

ضامن را بکش!.

 

وقتی لبخندت

چندین باغ گل

می پراکند

در قابِ چشمم

دلیل نمی خواهد

عاشق شدن ...

 


روزهایم...

افسوسِ جاده هایی را می خوریم که هرگز نرفته ایم.
یاد شب زنده داری هایی دیوانه مان می کند که کنار هم بودیم و قدر ندانستیم.
فرصتهایی را بر باد دادیم که سکوت کردیم و حرفهای آن روز را به روزی دیگر موکول کردیم و امروز ساک را که بر می داریم نمی دانیم تاوان کدام اشتباه را پس می دهیم.
یادروزهایی که با شوق می آمدم تا قبل از آمدنت سلام بکنم وبگویم که روزهایم بی تو نمی گذرد...!.

انتظار

 

می نشینی منتظر

آرام  آرام

فصلها، سالها

می گذرند

باران نمی بارد

زیر پلکهایت ...

دیوار گلدان

ترک بر می دارد.


تقدیم به زیگفرید

بی نیاز
کسی خوشحال بود کارگیر آورده، خدا را شکر می کرد اما، نگران بود بعد از یک فصل کار، بیمه اش خواهند کرد یا اخراجش!.
می گفت: صاحب کارم آنقدر بی نیاز است که دیگر هیچ چیز خوشحالش نمی کند. تازگی ها با خدا به مبارزه پرداخته تا سرگرمی تازه ای پیدا کرده باشد!.
عجیب است که هیچ چیز بیدارمان نمی کند حتی مرگ عزیزترین کسان مان. مرگ رقیب را هم به حساب موفقیت خود می گذاریم غافل از این که خودمان هم رقیب دیگری خواهیم شد.
 پروردگارا، اگر قرار است به داده هایت، خودت را بگیری، هیچ نمی خواهم الا که خودت. به آنچه از من گرفته ای محزون نمی شوم، وبه آنچه نرسیده ام غم نمی خورم. زیرا، یقین دارم آنچه را که به صلاح من است، تو بهتر می دانی.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام
این مطلب از من همین امروز یعنی چارشنبه 25 اردیبهشت در صفحه 5 مجله اطلاعات هفتگی چاپ شده است.
مقصودم از آوردن این مطلب این است که به آنچه می گوییم ومی نویسیم اعتقاد داشته باشیم. من متعصب مذهبی نیستم و عقیده دارم انسان باید بدون واسطه به خدا برسد نه اینکه دیگران گوشت را بگیرند و کشان کشان به بهشت ببرند!.
مقصودم از عشق هم حتما" به این نیست که علاقه به جنس مخالف به قدری باشد که روزی چند وعده برایش گریه کنی.
اگر عاشق او بودی عاشق چهره زیبایش نباشی که با چند چروک و احیانا پیدا شدن نقص رویگردان شوی.
اگر یک فوتبالیست عاشق باشی دیگر به فکر حیله ونیرنگ نمی افتی تا به هر قیمتی از رقیب ببری بلکه داخل زمین با توپ وپاهایت معجزه می کنی.
وقتی عاشق ادبیات شده باشی خواندن یک شعر ناب و یک قطعه مثنوی ناب از خود بیخود می شوی و احساس خالصانه ات اشکت را در می آورد.
وقتی فقط خدا را خواستی ،غیر از خدا برایت عزیز نخواهد بود به شرطی که واقعا" خدا را خواسته باشی از این دست افراد زیادند یکی همان منصور حلاج خودمان، این دیگر افسانه نیست حقیقتی ست که وجود دارد.
حضرت علی و ماجرای تیر خوردنش را که حتما شنیده اید.
به قول مرحوم حسین منزوی:
شوکتی بود در این شیوۀ شیرین روزی
عشق بازاری ما رونق بازارش بـــــــــرد
بله، کسی که عاشق شد مجنون وار عاشق می شود،
کسی که جان را می بخشد بر روی اعضای بدنش قیمت نمی گذارد

عشق

به قول حافظ شیرین کلام
جنگ هفتادو دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
اینهم از قدرت خلاقیت خداوند است که هر اندازه تعداد انسان اضافه می شود هنوز هم دو نفر با یک خصوصیات ثابت و همنوع پیدا نمی شود.
حال که حس زیبای عشق در دلت جوانه زده همان را محترم بدار و حول و احوال آن غور کن و دست از دنیای مادی بردار که عشق را لای چرخ دنده های خود خورد و خمیر خواهد کرد.

آه

تا چشم بر هم زدیم چهلم خدا بیامرز رسید!. روی سنگ مزارش که تازه انداخته بودند زدم و فاتحه ای خواندم...

در گوشه ای که سایه درختی و خلوت بود دست به سینه اندوهناک به تماشای جمعیت ایستادم.

چشمهایش در اثر گریه قرمز شده بود. از جماعت فاصله گرفت و آهی از ته دل کشید که: این همه آینۀ عبرت( اشاره به قبر) با این پیشرفتی که علم کرده معلوم نیست آدمی به کجا می خواهد برسد؟ زندگی غار نشینی کجا وبرجهای آنچ...

صبر نکردم حرفش را تمام کند گفتم: تا حالا شده فکر کنید هیچ حیوانی طی قرون رام و اهلی نشده! بلکه این آدمی ست که روز به روز وحشی تر شده وحیوانات به نظرش رام و اهلی تر آمده اند!.

تعجب اش تشویقم کرد ادامه بدهم که: اگر اینطور نیست،چرا همۀ قوانین برای رام و اهلی کردن انسانها تدوین می شود؟

تا خواست دهان بازکند چیزی بگوید، دستم را گذاشتم روی دهانش که، اگردر روز از هزار نفر بخواهی نظرش را در بارۀ زندگی بیان کند خواهد گفت ما علامۀ دهریم! در حالیکه الف بایِ زندگی را هم بلد نیستند. باور نمی کنی؟ فقط چند لحظه چراغ راهنمایی را خاموش کن و دربالای پل عابرپیاده بایست و تماشا کن.

تا آمدم نفس تازه کنم پرید که:

ای آقا! در زمانی که با پیامبران زندگی می کردند و معجزات را به چشم می دیدند اصلاح نشدند! حالا که دیگر، نه قرار است پیامبری بیاید و، نه معجزه ای رخ بدهد.

تا خواستم چیزی بگویم اشاره کرد به قبرکه: بیا  برویم فاتحه ای بخوانیم...

هذیان

سلام بر دوست و استاد گلم که ایام عید را چشم انتظارمان گذاشت.
ما را بردید به کوچه پس کوچه های محل قدیم.
کاخ جوانان ، شش متری عبد الله خان ، بوعلی سینا، زمین فوتبال وحید، همان تیمی که می گفتی من از توپ جلوتر می دویدم!
حالا بیا ببین زانو درد و ...
این شعر چقدر حس خوبی بهم داد.
خونۀ صادقینا و کتابهایی که خدا بیامرز پدرش می آورد و ما چقدر کتابخوان بودیم آن موقع ها.
حاج مصطفی و خدا بیامرز فرخنده خانم.
اکبر سیبیل و با آن خانواده پرجمعیت اش. مش رحیم بود اگر یادم نرفته باشه که گوسفند نگه می داشتند! آن هم در خانه 30 متری داخل شهر آغل زده بود ! تعجب می کردیم آنهمه گوسفند را کجا جا می دهد یک وقتی متوجه شدیم زیر خانه های همسایه ها را هم خاک برداری کرده و به صورت زاغه استفاده می کند.
ماه محرم ها یادت هست؟ عبدالله خان خدا رحمتش کند آب شنگولیش به راه بود و ماههای محرم سینه چاک امام حسین بود. کفتراشو بگو! وقتی هوا می کرد آسمان سیاه می شد. آخرا دیگه راه نمی تونست بره هر جا میرفت با موتور می رفت اما تعجب داشت که موتور چطور تحمل وزن او را میاره؟
بعد از اینکه مجید پیامبری شهید شد اسم خیابانمون را گذاشتند شهید پیامبری ، قبل از آن به نام فرح بود. یادت هست؟
نانوایی بربری هیچ وقت یادم نمیره، نان دانه ای دو زار بود هنوز بچه بودم رفتم نان بگیرم شلوغ بود دو ریالی را دادم بهش اما جماعت هولم دادند عقب یادش رفت که پول را از من گرفته وقتی توانستم نان را بگیرم گفت پول ندادی! بچه مثبت بودم حالم گرفته شد نه از دو ریال از اینکه فکر کردند دارم سرشون کلاه میزارم تا سالهای سال از نانوا بدم می آمد تا اینکه بزرگ شدم واو پیر تر شد. در درمانگاه پرویز بودم که بیمار بود آمد پیشم. قضیه را بهش گفتم و او خندید.آنجا بود که از دلم در آمد چند سال برای دو ریال و تهمتی که بهم زد ازش بدم می آمد. باهم دوست شدیم.
تا فردا هم بخوام بنویسم مطلب هست اما شما حوصله خوندنش را نداری.
کوچه جباری ینا یادت هست ؟ اصغر ارجمندی با برادراش که ماشا الله چند برادر بودند و یک خواهر ، مگر کسی جرئت می کرد به طرفش چپ نگاه کنه ...
با اصغر هم بعدا" دوست شدم بچه های خوبی بودند. جباری را بگو ، ای روزگار، بازهم برات می نویسم.

حس خوبی دارم

اگر دوس داشتی به منم بسر و بگو با چه اسمی بلینکمت؟
نمیدونم چرا این اهنگ ب من حس مرگو میده

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاید حق با شما باشه، اما ساعتها گوش می دهم و لذت می برم. برای همین هم هست که می گویند ذائقه ها متفاوت اند.

ساده مثل ...


 پنجره ای دیدم   مرا یاد اطاق بوف کور صادق هدایت انداخت.
همان اطاقی که با لکاته زیرو رو می شد.

یک شمعدانی روی پنجره اش بود زنده و با نشاط.

شمعدانی اش چه صفایی داده به پنجره!.
سادگی پنجره و نشاط شمعدانی، مرا یاد آدمهایی انداخت که مغز پری دارند و لباس ژنده ای پوشیده اند. برای آنها مهم نیست چه بر تن دارند، راحت نفس می کشند راحت می خوابند، راحت راه می روند چون تمام دارایی شان در سرشان است و هیچ دزد و سارقی نمی تواند بدزدد یا اگر چتر نداشته باشند نم بکشد.

تغییر ناپذیر

حتی فلزات هم تغییر شکل و ماهیت دادند اما،

هنوز همان آدم که بودم هستم!.

زندگی

اگر هر روز از یک ملیون نفر در باره زندگی بپرسید خواهند گفت علامه ایم.

غافل از اینکه هنوز، الف بایِ زندگی را هم نمی دانند!.

دگر دیسی

هیچ حیوانی اهلی نشده،

انسان است که وحشی شده تصورمی کند حیوانات تغییر کرده اند.

منزل جانان

مردی لولی وش تلوتلو خوران می آمد. حوریان مَشک به دوش،ساغر دست از هول و هراس در گردِ حافظ حلقه زدند وبه مردی که می آمد اشاره کردند. حافظ چون نگینی در میانشان جای گرفت. با تعجب پرسید:

ـ خیام! اینجا چه می کنی؟ با سابقه ای که  داری حتی برای گفتن اذان هم صدایت نمی کردند!. تو را چه به همنشینیِ با حوران؟

ادامه نوشته

برنده

هرگز به باخت فکر نمی کنم.

اصلا" فرصت این کار را ندارم.

غضنفر و پوست هندوانه

هنوز ظهر نشده بود که همۀ اهالی روستا در جریان ماجرای غضنفر و پوست هندوانه و خانم قرار گرفته بودند.

غضنفر،کارگر شوخ طبع دهداری، مسئول جمع آوری زباله های روستا بود. یک روز صبح دید دو قسمت پوست هندوانه ای را جلوی یکی از درهای روستا گذاشته اند تا همراه زباله ها ببرد. قسمت گوشتی هندوانه را با قاشق چنان تراشیده بودند که نور خورشید از پوست آن گذشته مثل آباژور داخل آنرا روشن می کرد!.

غضنفر که از خساست صاحبخانه تعجب کرده بود در را کوبید.

 خانم صاحب خانه در را بازکرد. غضنفر پوستها را جلوی او گرفت و خیلی جدی گفت: مطمئن هستید

نمی خواهید یک بار دیگر اینها را بتراشید؟ شاید اهل خانه بخواهند میل کنند ؟

خانم صاحب خانه که رندتر از غضنفر بود گفت: آن قسمت را کنار گذاشتیم  برای شما ، نوش جانتان میل کنید!.

غم نخور

دلتو به من بده
تا نزارم تنها باشی
تویِ دنیای بزرگ
زندونیِ غمها باشی
همیشه این جمله زیبای همیشه تازه را با خودت زمزمه کن: این نیز بگذرد.
یا به قول حافظ گرامی : چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند.

پنجره


 شمعدانی های پشت پنجره خشکید!
خودت هم بد جوری افسرده شده ای، هیچ اتفاقی برای اهل خانه رخ نداده است. هیچ میدانی چند وقت است که به پرواز پرنده ها نگاه نکرده ای؟
پنجره ها را باز کن، پرده ها را پس بزن، غصه هایت را درون کوزه ای بریز و بسپار به باد، تخته سنگی کوزه را خواهد شکست.

ناگفته ها


بگذار از نا گفته هایم برایت بگویم! گفتنی ها را که همه می گویند، حتی طوطی ها و چند پرنده سخنگوی دیگر.
از تو برایم یک مشت شعر مانده ، آنها هم چنان سوز دارند که گویی تب دارند و درون تب به هذیان گرفتار آمده اند.
گیریم که بر روی +1هم کلیک کردیم ودر googleمحبوب شدی.
محبوبیتی که با یک هکر بی وجدان بر باد می رود وبجز سوز و اندوه برایت نمی ماند چه سودی دارد؟
دیروز: رنگ وحشت،فردا:دوباره تکرار
وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد!
می ترسم بیش از این ناگفته هایم را بشنوی افسرده شوی...

آخرین ایستگاه



اگر تمام دیوان حافظ را فال بگیری، وقران را استخاره کنی می بینی،

روزگار همیشه به کامت نمی گردد. فرود و فراز فراوان دارد.

سوگ دارد و سرور، تا کدام یک به تو پناه آورده باشد؟

باید آمادۀ حوادث باشی. خانه ات را عنکبوت وار بنا نکرده باشی،

سست و بی بنیاد. به نسیمی لرزان و به صاعقه ای ویران گردد.

خانۀ خردمند، چفت وبستی دارد محکم،

که صدایش به گوش همسایه نمی رسد.

حال و روز همسایه، متفاوت با روزگار اوست.

لاجرم، در ایستگاه آخر همه پیاده خواهیم شد.

اگر قطار رفته باشد و، بارو بُنه جا مانده باشد...!؟