پل فلزی

 

ناپلئون میگوید: سه ربع عملیات ارتش را نیروی روحی ویک ربع آنرا قوای جسمانی ومادی تشکیل می دهد.

سنگرهاازدوطرف پنجره هایی داشتند که می شد مناظر اطراف را تماشا کرد. پل فلزی یکی از مناطق خوبی بود که با همه مشکلات، فضای روح نوازی داشت . از سمت غرب منتهی میشد به کوها ، وقتی نسیم بهاری وزیدن گرفت برفها شروع به آب شدن کردند . قله کوه پوشیده بود از برف، سینه کش کوه یخ زده بود وآنجا که دشت شروع می شد گله ها ی گوسفند در چرا بودند، واطراف پایگاه تا پای کوه ، دشت لاله وشقایق بود کاش نقاش بودم ویک تابلو از آن منظره می کشیدم ، تنها یادگار باقی مانده از آنجا چند عکس است که با دوربین خودم گرفته ام. هنوز سوز زمستان را می شد در زیر پوست احساس کرد اما وقتی صدای شُرشُرآب رودخانه در خلوت صحرا می پیچید همه طبیعت عاشق می شدند.

ادامه نوشته

دل نوشته

 چقدر منتظرت ماندم نیامدی!

اگر می آمدی ،

 دلم را شرحه شرحه برایت باز می کردم تا ببینی ،

چقدر دل نوشته دارم برای تو.
اگر ناگفته هایم را می شنیدی، هرگز به گفته هایم گوش نمی کردی.
بیا ببین...

دختر خونه

 

سلام دختر خونه

چقدر پر حوصله ای! هرکسی به جای شما بود تا حالا زمین و زمان را به هم دوخته بود.

اما همه را درون سینه وقلبت می ریزی و صدات در نمیاد.

یکنفر که خیلی زشت بود زن بسیار زیبایی داشت!.

زن به همسرش گفت: هر دوی ما جایمان بهشت است.

مرد تعجب کرد زن گفت: من به خاطر داشتن شوهر زشتی مثل تو صبر می کنم  جای صابرین بهشت است.

تو هم به خاطر داشتن زن زیبایی چون من مدام در حال شکر گویی به درگاه خدا هستی جای شاکرین هم بهشت است.

شما هم که جزو صابرین هستی جایت بهشت است خوش به حالت دختر خونه.

دست مرا در بهشت خودت می گیری؟

پایان جنگ از منظری دیگر

  یاد شیرهای باغ وحش افتادم، در محل زندگی ما باغ وحشی وجود داشت که بچه ها را برای تماشا می بردم. به رفتار شیر های تازه وارد زیاد دقت می کردم. تازه واردها مدتی نعره می زدندو غرش می کردند! پس از مدتی، دیگر حوصله نگاه کردن به افراد را هم نداشتند، مثل اینکه غرورشان در هم شکسته باشد.

 

ادامه نوشته

هذیان نامه


گاهی خودمان را گول می زنیم. گاهی هم فکر می کنیم آدم بزرگی شده ایم و پا روی دلمان می گذاریم!.
اصلا" قیافه می گیریم و گلهای توی پارک را نمی بینیم، نه اینکه نبینیم ،نه ، می خواهیم نشان بدهیم که خیلی با کلاسیم و گل ها را نمی چینیم .
یک وقتی به شهر دار وقت گفتند : گلدان هایی را که در میادین و پارکها می گذارید می برند! گفت: ببرند باز هم می گذاریم. آنقدر گلدان می گذاریم تا دیگر کسی احتیاج به گلدان نداشته باشد! حالا آنقدر گل در مسیر ما کاشته اند که دیگر از خار هم بی ارزش تر شده است وما حتی یک بار سعی نمی کنیم کنار گلی خم بشویم و آنرا بو کنیم.
 همی طور داریم پیش می رویم. حتی در خانواده همدیگر را نمی بینیم!. هر کس به کار خودش مشغول است . تلویزیون ، ماهواره، بازی های رایانه ای ، اینتر نت ، فیس بوک و.......
حتی دیگر سفره هم معنای خودش را از دست داده است. روزگاری ، هر کس هر جا بود سعی می کرد سه وعده غذا را بر سر سفره باشد . این جمع شدن بر سر سفره باعث می شد همدیگر را ببینیم ودرد دلی بکنیم .
حالا اگر سفره هم باشد سلایق به قدری عوض شده که هرکس به نوعی خود را سیر می کند و به خانه می آید.
چقدر بیگانه شده ایم باهم...

داستان

ماشه را بچكان/ عباس عابد ساوجی 

تیر اندازی را از پدرش یاد گرفته بود . پدرهمه فنون را به تنها دخترش یاد داد. تیر اندازی یکی از آن کارهای مورد علاقه اش بود که پرنده را در حال پرواز شکار می کرد! تیرش هرگز خطا نمی رفت.

از روزی که شکارچیان شهر خرس ماده را شکار کردند ، خرس نر  شکم چند تن از روستاییان را پاره کرده بود .

 می گفتند خرس نر انتقام همسرش را از اهالی می گیرد، اما روستاییان در شکار خرس ماده نقشی نداشتند.

وسط جنگل در خانه ای تنها ماندن کار هرکسی نبود عادت کرده بود.

از روزی که همسرش برایش هوو آورد، هفته ای چند شب در جنگل تنها می ماند.

نقطه اتکایش به تفنگ دو لول شکاری بود که همیشه آماده شلیک بود.

روزی که خرس به همسرش حمله کرد، زن روی بالکن ایستاده بود. مرد فریاد زد ماشه را بچکان...

کافی بود فقط ماشه را بچکاند...

ایثار

اگر کمی مهربانتر باشیم!

 

رؤیا

بگذار نگوید!
حرفی که به زبان آمد دیگر در باره اش فکر نخواهی کرد.
بگذار نگوید که دوستت دارد، یا نه، حتی خیال اینکه دوستت دارد شیرین است.
اگر راز دلش را بگوید از ارزش می افتد.
اگر بگوید دوستت دارد دیگر برای بدست آوردنش خود را به تلاطم نخواهی انداخت واگر بگوید دوستت ندارد غرورت شکسته می شود...
با خیالش خوش باش که شیرین ترین رؤیاهاست

هوای کودکی

این روزها نامه هایم را می سوزانی تا کسی متوجه علاقه ام به تو نشود ! فقط این نیست، شنیده ام گفته اند اگر مرا ببینند تمام هستی من که قلم من است را خواهند شکست،  قلمم را بشکنند با قلبم چه میکنند؟ . کودکی هایمان یادت هست؟ هیچ کس بخاطر گره خوردن دست هایمان دعوایمان نمی کرد. وقتی دعوا میکردیم اصرار میکردند همدیگر را بغل کنیم وببوسیم!  به آن  کسی جایزه می دادند که پیش قدم بشود برای آشتی!  می گفتند: دست های هم را بگیرید تا گم نشوید...!.  ما را چه می شود؟ و روزگار  را ...؟. کاش باز هم کودک بودیم.   بد جوری هوای کودکی به سرم  زده  

هوای کودکی

امروز  عهد کردم به دیدنت بیایم. خواستم  یک باردیگر ببینی شاید ببخشی .  با روزهایی که باهم بودیم چقدر متفاوت شده ام!. وقتی کوچه را آب وجارو میکردی معلوم بود منتظرم نشسته ای،

انگار سالهاست گرد زمانه بر کوچه نشسته است. تار عنکبوت درو دیوارخانه را پوشانده! محله غم انگیز شده ، دلم گرفت پای ایستادنم نیست، بهتر که ندیدی ام . با خاطراتت خوش باش، من دیگر آن جوان رعنا نیستم که دستهایت شانه میشد بر موهایم، ژولیده ای تیپا خورده از شیشه و کراک شده ام،  دیگر آیینه هم قبولم نمیکند بهتر که  با رؤیاهایت خوش باشی........

دلتنگی

نویسنده بود . هنوز حلقه  در انگشتش  برق میزد . نوشت: با تو ازدواج کرده ام نه با فاصله ها، دلم تنگ است بیا.

نوشت: وقت تجارت است چه وقت دلتنگی ست؟.

زن نوشت : عمر را اعتباری نیست ! من مانده ام با یک قلم شکسته ، برای که بنویسم؟.

نوشت: تجارت رونق دارد ، اجازه بدهید چند ماه تابستان بگذرد، پاییز که رسید شانه های من  است ودلتنگی های تو....

پاییز رسید سود فراوانی برده بود.

 زن نبود !  شانه های مرد بود و دلتنگی هایش...

گنجشک

وقتی تنهایم گذاشتی ، می دونی چه حالی داشتم؟ عین گنجشکی شده بودم که بچه اش از لانه بیرون افتاده باشد، گربه ای در کمین بچه ، هی بالا وپایین می پره ، هی فریاد میزنه ، نه  زورش به گربه میرسه نه میتونه بچه اش رو از زمین برداره، میدونی چه حال بدی داره  اون گنجشک؟

فریاد

دستش را روی کلید زنگ فشار داد، صدای زنگ درفضای خانه پیچید انعکاس آن تا جلوی در برگشت.

چند باردیگر تکرار کرد. بجز انعکاس زنگ ، صدایی شنیده نشد.

کلید را در قفل چرخاند ، نوشته بود : برای همیشه .....

نتوانست فر یاد بزند تا کسی  صدای فریادش را بشنود!.

مجادله

گفتم: در دو حالت از یاد دوستان فراموش می شوی.

گفت: گاهی در صحنۀ زندگی آنقدر خودت را بالا می گیری که حریف پا به میدان نگذاشته، خود را شکست خورده به حساب می آورد!.

گفتم : اول به قدری خوش هستی که جایی برای دوست باقی نمانده است!.

گفت: برای آنکه  نبینی غرورش شکسته شده ،خودش را بی ادعا نشان میدهد.

گفتم :  دوم آن وقتی که روزگارت برگشته ، ذهن وفکرت قفل کرده ، نام دوستانت را هم فراموش کرده ای.

گفت: آن وقت تو مانده ای ویک میدان خالی ، هیچکس جرئت نمی کند به جنگ تو بیاید، چون تو از روی غرور دریچه قلبت را به روی همه بسته ای حتی خودت!.

گفتم: در این صورت  خیابانها خالی می شود، کوچه ها را تار عنکبوت می گیرد، وتیر برقها خم می شوند...

گفت:  در خواب هم دست از مجادله بر نمی داری...؟.

آبی دریا

غمگین بود، هوای  پاییز روی دلش سنگینی میکرد.

فکرمی کرد هیچ چیز نمی تواند شادش کند.

خیابان را آب گرفته بود. دوستی که نمی توانست از آب عبور کند از آنطرف خیابان فریاد زد: ... دوستت دارم.

همه متوجه شده بودند. با دست اشاره کرد یواشتر چه خبرته ؟ 

 دوست بلند تر فریاد زد : دوستت دارم که جرم نیست...

هردو بطرف هم دویدند، دیگر توجهی به آب وسط خیابان نمی کردند که مثل دریا شده بود.

سهم

 

مدتها بود او را ندیده بود ، همه جا دنبالش می گشت. یک روز او را دید، ضعیف و لاغر شده بود.

پرسید: پس چرا به این حال افتاده ای........؟

گفت: مریض بودم ، همه دکترها جواب ام کرده اند.

 پس چرا خبرم نکردی؟ هیچ میدونی چقدر دنبالت گشته ام؟.

دختر در چشمهای پسر خیره شد، و به آرامی گفت : این سهم من بود!  نمی توانستم ناراحتی تو را ببینم.......

دوستت دارم

 

فکر می کرد دنیا به آخر رسیده است ، یاد او همۀ ذهنش را پر کرده بود گریه اش گرفت دلش می خواست اینجا بود ونگاهش می کرد. چند کلام حرف زدن با او آرامش می کرد اما فرسنگها دور بود و دستش به او نمی رسید. انگار چیزی یادش افتاده باشد با عجله دفتر خاطراتش را باز کرد. عکسی در میان آن گذاشته بود . انگار فکر این روزها را کرده بود !. از همه زوایا آنرا نگاه کرد عکس نجیبانه نگاهش می کرد . لبخندی زد ودر گوشه دفتر نوشت : دوستت دارم

ازدواج

عریضه نویس بود. برای رسیدن به محل کارم مجبور بودم از کنارش عبورکنم . صدای تق تق ماشین تحریرش برایم عادت شده بود  . کنار دستش روی چهار پایه پلاستیکی نشستم و پرسیدم: صبح تا شب چه می نویسی؟  غافلگیر شده بود . خون درصورتش دوید ورق سفیدی را درون دستگاه گذاشت وانگشتانش شروع به دویدن روی دکمه ها کرد:

امروز برای تو می نویسم، همسایه دیوار به دیوار شما هستم، آسمان ما در نقطه ای گره می خورد ، همانگونه که دلهای ما....

زلف شما بد جوری هوایی ام می کند .  بیهوده ستاره های شهرتان را نمی شمارم وکبوترهای بامتان را که از دست شما دانه می چینند.

دستهایم  پارو می شود برای آرزوهایت، وسینه ام قایقی، برای تمام دلواپسی هایت.

 تمام دارایی من همین است که می بینی، نه برج سبزی ، نه قصر عاجی ، همه دارایی من فدای توباد ......

با من ازدواج می کنی...........؟

پاییز

 

آرزوی با تو بودن رهایم  نمی کند!. تویی که بی خیالی ازعبور پاییز ، پاییز است وبرگهای زردی که بر زمین می افتند مثل دانه های عمر من .

این روزها به میوۀ رسیده میمانی ، دستها برای چیدنت فواره شده اند ...! من مانده ام وحسرت نگهداری...!.

آهوی فراری تو هستی و پلنگی که به تو نمیرسم. دلم خوش است به عکس هایت که بهانه ای شده برای بودنم .گاهی رؤیای داشتن ، زیباتر از خود داشتن است.

سیب

 هر روز عشوه در کار میکرد که : موی سپید گشته است، دست از بازی بردار. جاذبه سیب گمراهت می کند، فکر فردا نمی کنی؟.

 می گفت: جاذبه از آن شما، ما را به دانشمند وخردمند چه کار؟ دلم دربند زلفی ، ایمانم درخم ابرویی ست ، دیوان حافظ بالش سرم ، دردی کش خیامم ، جارو کش ...

ازخلق زمانه بریدم که هرچه بر سرم آمد از اعتماد بود وخُلف وعده ای که دیدم!. حال که گذر عمر بر لب بام است ، چند صباحی باقی ، از من نخواه خامی کنم و ترک عادت ،  که بسیار آزموده ام ، آنچه بکام بود تنها یاد او ، باقی  هیچ......

شاعر

 

راستی، اگر یک بار دیگر از نو متولد بشوی دوست داری چه کاره بشوی؟

مثل همیشه مدتی ساکت ماند وفکر کرد بعد چنین گفت: اگر قرار باشد یک بار دیگر به دنیا بیایم ، همین را خواهم نوشت:

بازهم شاعر ونویسنده می شوم، سعی میکنم روزهایم متفاوت باشند تا دنیای اطرافم را جور دیگری ببینم. از کنار هیچ چیز بی اعتنا عبور نمی کنم. احساسم را تقویت میکنم تا از رایحه گلها بیشترین لذت را ببرم.

خیلی مهم است  با اولین شخصی که روبرو می شوم چه کسی باشد واولین جمله را از دهان چه کسی خواهم شنید .

فقیر میمانم تا از داشتن هر چیز کمی شاد بشوم. هرگز بچه دار نمیشوم تا برای بزرگ کردنشان تن به هر ذلت ندهم. به قرص نانی می سازم تا چربیها راه دلم را نگیرد . وقتی ازدواج میکنم که عاشق شده باشم تا بتوانم همۀ نامه هایم را فقط  برای او بنویسم.

خاطره

بی ریا می نوشتیم و خود را خاطره میکردیم، دست هایمان  پل می شد برای فاصله ها، دلتنگی هایمان را صبورانه می بافتیم .
راز دلمان راکه گفتیم، پل شکست !. دل واپسی ها ماند  وخاطره، انگشت نمای همه اهل محل شدیم!
چقدر حرف داشتیم برای گفتن، همه را سوزاندی.... همه

یاد بود

یاد بود

روز پنجشنبه از طرف انجمن اهل قلم همایشی با حضور شاعران و شعر دوستان در یاد بود دوشاعر جوان شادروان میثم  حسینخانی و قدیر غیاثوند در کتابخاخانه قیصر امین پور در مهر اباد جنوبی برگزار شد.

در این نشست که حدود چهار ساعت طول کشید شاعرانی از اندیشه ، شهر قدس ، شهریار ، شهرستان قزوین، و تهران به شعر خوانی پرداختند .

حضور خانواده و دوستان نزدیک این دو شاعر ناکام شور و حال خاصی بر مجلس انداخت و هر یک خاطرات شیرینی از خود با ایشان تعریف کردند . همین خاطرات باعث شد اشکی هم جاری شود . جوان پرشوری به نام اسحاقی از خویشان نزدیک با خواندن اشعاری در وصف مولا علی علیه السلام به همراه دف چهره ای عرفانی بر مجلس بخشید.

تعداد شاعران حاضر تا حدی بود که بعد از چهار ساعت شعر خوانی نوبت به عده ای نرسید که توسط سرکار خانم فرخی مجری توانا پوزش خواسته شد.

لازم است از آقای علیخانی مسئول انجمن قلم قدر دانی شود که همیشه در بر گزاری اینگونه مجالس پیشقدم می شوند.

در پایان به شاعران لوح یاد بود اهداء شد.

لحظه ها

کسانی به یادت می مانند که با آنها گریسته باشی ! اینها انگشت شمارند و غروب جمعه با خاطرات آنها غم انگیز می شود.  برگها که از صدا می افتند پاییز هم رنگ می بازد ، انگار همه طبیعت تصمیم گرفته اند تورا را از یاد ببرند. 

گامهای خیال به سالهای بن بست  شما ختم میشود. هر کجای زمان ایستاده باشی خش خش برگها، حضور تو را ندا خواهند داد. باورکن خسته ام از سالهای انتظار، دیگر توان انتظارم نیست ، دستهایت را پروانه کن تا آخرین لحظه هایم در کنار تو پر پر شود. 

غرور

بچه به چهره پدرش نگاه کرد و گفت: بابا چرا دعا نمی خونی؟.

پدر دستی به سر فرزند کشید چشمها را بست وخواند : خداوندا ، زور بازو ندارم ، صبح وشام حمد تورا میگویم ، غرور هم ندارم، موری هستم ضعیف ورنجور، چگونه مباهات نکنم وقتی مخلوق مغرور و ناطق تو، درس استقامت وپایداری از من می گیرند!.

حواس

این روزها حواسم سر جایش نیست!  نمی دانم کجا جا گذاشته ام،

ببینید داخل موبایل شما نیست؟

بندر

 بانو ، پنجره ات به سمت کدام بندر باز می شود ؟ برای کدام جاشو پا می کوبی که مرغان دریایی را نیز از راه به در کرده ای!. روزگاری خیمه گاه ما دایره چشم تو بود ، شبهایت نورانی ، به تاریکی روزگار ما نخند !. گردش ایام را چه دیده ای؟. گاهی حرفهایم تکراری می شود ، نه این که از روی فقر جمله باشد ، از ته دل است و بر دل می نشیند. قصۀ من وتو، به قصّۀ صخره وموج می ماند. صخره از موج پرسید : تا کنون عاشق شده ای؟. اشک در چشمهای موج نشست گفت: اینهمه سال سرم را به سینه ات کوفتم ! نفهمیدی........؟.

ماشه

زندگی به دود کردن یک نخ سیگار می ماند.

اگر به دل بچسبد بسته های بعدی باز می شود ، وگر نه، همان بهتر که ماشه چکانده شود.

کولی

کم سن وسال بود از آن دسته بچه هایی که یک خط از هم سن وسالان خود بیشتر می فهمد. گروهی از کولی ها پشت خانه چادر زده بودند. در روستا سرگرمی نداشتند ، تماشای زندگی کولی ها برایش تازگی داشت. یکی از روزها سرو صدای آنها بلند شد. هوا هنوز کاملا" روشن نشده بود به خیال اینکه چادر هایشان را جمع می کنند با عجله از نردبان بالا رفت. مادرش فریاد زد: ذلیل مرده مگر سر می بری ؟ قلبم را از جا کندی! سه سوت بالای بام بود . وقتی برگشت مادرش پرسید: چه مرگت بود با آن سرصدا می دویدی بالای بام؟

 گفت : فکرکردم کولی ها دارند می روند اما دیدم چادرها سر جای خودشان  هستند ولی بزرگترهای قبیله دایره وار دور هم جمع شده بودند، از حرفهایشان معلوم بود  راجع به جدا شدن زن ومرد جوانی تصمیم گیری می کنند!. زن ومرد سرشان را پایین انداخته بودند گاهی به یک دیگر نگاه می کردند وسر خود شان را به عنوان افسوس تکان می دادند .معلوم بود راضی به تشکیل جلسه نبودند اما بزرگترهای قبیله دوست داشتند که آنها از هم جدا بشوند...

دلی از عزا در بیاوریم

چند وقتی بود اتفاقهای جور واجورخسته اش کرده بود. مادر خانمش بیمارستان بستری بود ویک روز در میان ملاقات اومی رفتند. یک جورایی دنبال فرصتی بود تا ازفشارهای روحی اش کم کند . وقتی از ملاقات بر می گشتند به خانم گفت: می رویم خانه دوستم محمد آقا، شکرخدا وضعشان خوب شده است وغم وغصه ای ندارند شام را می خوریم وشب همانجا می مانیم. دوستم خوش صحبت است بعد از مدتها کمی دلمان باز می شود و دلی از عزا در می آوریم!.

خانم گفت: قصد ندارم بارفتن  ودیدن دوستت مخالفتی بکنم اما مثل اینکه هنوز دوستانت را نمی شناسی. مرد چهره اش در هم رفت با ترشرویی گفت: تو هم عادت کرده ای فقط نفوس بد می زنی، خوبه حالا می دونی علاوه بر اینکه ما دوست خانوادگی هستیم  همکلاس دوران دبیرستان بودیم ویار وغار هم ، خدا وند کمکش کرده خودش هم زحمت کشیده اوضاعش روبراه شده، مدتی است آنها را ندیده ایم دلیل نمی شود که عوض شده باشند ... ! . خانم گفت : حالا ما یک چیزی گفتیم نمی خواد الم شنگه راه بیندازی.  با این نیت بود که درب خانه دوستش را زدند.

از همان جلوی درب شروع کرد : کجایید شما ؟ حاجی حاجی مکه؟ خوش به حالتان که خبر از کسادی بازار ندارید و کاری به بالا پایین شدن  ارز ودلار وسکه ندارید ! تازه از سفر خارج برگشته ام آنجا زندگی.......همین که می رسی اینجا سر درد وهزار جور درد و بلا وگرفتاری می آید سراغت ، از آسمان دود گرفته تا چاله چوله های کف خیابان ! خانه را فروخته ایم باید هشتاد ملیون بگذاریم روش خانه جدید را تحویل بگیریم....!

سرش داغ شده حتی فرصت نکرده بود یک میوه پوست بکند ! به همسرش اشاره کرد که پاشو..

وقتی سوییچ را می چرخاند همسرش گفت : پس چی شد؟ مگه قرارنبود شب را اینجا بمانیم دلی از عزا در بیاوریم؟!

گفت: ولش کن بیا بریم،  هرچی وضعشون بهتر میشه گدا تر میشند!. گاز ماشین را تا ته فشار داد...