محاسبه

لجاجت نکن، دست هایت را به من بده تا، در کوچه باغ های بیخیالی، خود را محاسبه کنیم.

قبل از آن که در پایان راه، محاسبه مان کنند.

پایان کتاب ( عرشیان به خط )

با توکل به خداوند منان،

بالاخره با صرف وقت سه ماهه، آنهم به صورت فشرده وشبانه روزی، وبا صرف ده جلسه مصاحبه حضوری سه ساعته، علاوه بر دستنوشته های جانبازِ جان، محمد حسن شهرکی، با همت اداره حفظ آثار ونشر ارزشهای دوران دفاع مقدس به قلم اینجانب پایان یافت که مراحل چاپ را طی می کند . انشا الله بتوانیم تا هفتۀ دفاع مقدس رونمایی کنیم.

این کتاب حدود دویست و سی صفحه، مزین به عکسهایی از رزمندگان دوران دفاع مقدس می باشد.

جا دارد از پرسنل فعال و دلسوز این اداره

1= سردار محققی رئیس اداره

2= امامزادگان مسئول بخش فرهنگی

3= قلندری مسئول پشتیبانی  اداره، ابراز تشکر وقدر دانی بکنیم

جنگ از منظری دیگر - خاطرات پزشکیار عباس عابد

دیر وقت بود که خوابیدیم.  خستگی در تنم باقی مانده بود، نمی دانم چند مدت خوابیده بودیم که بر پا زدند. باید زودتر حرکت می کردیم تا به شب بر نخوریم.  با حرف های یأس آلود خلبان، از دل و دماغ افتاده بودیم. دیگران را نمی دانم اما خودم دوست داشتم اتفاقی می افتاد تا با عذرموجه برگردیم. برگشتن غیر ممکن بود اما مانند بیماری که همۀ پزشکان جوابش کرده باشند اما به امید معجزه ای نشسته باشد، شده بودم. انسان وقتی عملا" نتواند کاری بکند به خیال پردازی رو می اورد! منهم در چنین شرایطی بسر می بردم. گرچه کسی بر زبان نمی آورد اما رفتارها و سکوت بین افراد همه یک شکل بود. بهتر است فکر کنیم فقط من ترسو بودم و دچار توهم و خیالبافی شده بودم، همه افراد که یک جور نیستند.

  از کِرند یا همان اسلام آباد غرب گذشتیم و به منطقه کوهستانی پاطاق رسیدیم. نیروهای خودی در اطراف جاده وبر بلندی های اطراف مستقر بودند. با تعریف هایی که خلبان از نا امنی جاده کرده بودهر لحظه منتظر حادثه ای بودیم اما آرامش در همه جا حکم فرما بود. تعجب می کردیم چرا خلبان هوانیروز سعی می کرد ته دل ما را خالی بکند؟ با اینکه آرامش بر قرار بود ولی قدم به قدم دلهره رهایمان نمی کرد. هوا تاریک شده بود از سر پل ذهاب گذشتیم وپیچیدیم به سمت کارخانه قند. پس از طی مسافتی  طولانی وارد پادگان ابوذر شدیم. روزهای بعد از این جاده رفت و آمد می کردیم چندان دور و طولانی نبود، شاید به خاطرنا واردی ما و دلهره ای که داشتیم آن شب خیلی طولانی به نظر آمد.  

فطرت

سعی پیامبران این بوده انسان را به فطرت اولیه برگردانند، انسان همیشه لج کرده.

گل

گل

ــــــ

گل، در هر صورت گل است

 

حتی اگر،

 

در شوره زار

 

 روییده باشد

Flower

Flowers, any flowers


Even if,


The salt marsh   Is

grown /

 

/*

گل

گل، در هر صورت گل است

حتی اگر،

در شوره زار  روییده باشد /

خدا

آب در کوزه

خدا در دل

مؤذن بیدار

زیر لب می گویم:

 وقت عاشق شدن است.


ماه

خوب من ،

گام بزن

ماه را غنیمت دان که تو می بینی

در ظلمت شب

چون که فردا برسد

در پس (پشت) تنهایی،

گره ای باید زد

بند پوسیدۀ این عمر گران

لبخند

اگر هدف تو باشی، بدون هراس خود را به طوفان حوادث می زنم.

می دانم پشت هر حادثه ای، منتظرم هستی تا، به رویم لبخند بزنی.

می گذرد!

چشم بر هم می گذاری عمر می گذرد! مثل همین امروز که گذشت.

شادی

نمی دانم ظاهرم چه می گوید، از درون شاد هستم. همین شادیها  حس خوبی به من می دهد. چیزی که خیلی از ثروتمندان جهان، از داشتن آن محروم هستند.

سکوت

در سکوت شب می شود سوار بر خیال شد، از ماه قایقی ساخت، به آسمان رفت وستاره چید.

در سکوت شب می شود، گرفت و خوابید و خرناس کشید.

 می توان بیدار بود و شعر سرود.

 اگر کمی شیدا باشی، صدای بال ملائک هم شنیدنی ست.

سرباز

باد چون گرگ گرسنه زوزه می کشید. در دوسوی مرز، دو سرباز سینۀ یکدیگر را نشانه گرفته بودند. آنها نمی دانستند کی؟ کجا؟ وچرا دشمن یکدیگر شده بودند.


آسمان

آی آسمان! دیگرغرش نکن، هیچ کس جفت اش را به تماشای رنگین  کمان و رعد و برق ات نخواهد خواند. حالا دیگر، توپ و تانک و هوا پیما، رقیب تو اند.

فردا

یکروز ازعمر، هراندازه سخت و نا گوارباشد، فردا روز دیگری آغاز خواهد شد.

مستانه های باد در پاییز

مستانه های باد در پاییز، شلاق شدند بر گونه ام که چرا؟ در بهاری که می شد به خوشدلی طی کرد، به پریشانی طی شد. 

کلاه خود

 در میدان نبرد، کسی به فکر شانه کردن موهای روغن زده نیست، بلکه، به فکر کلاه خودی خاک آلود است تا سرش را ازاصابت گلولۀ دشمن حفظ کند.

هشت سال!

آنچه طی هشت سال جنگ بر من گذشت، سرنوشت همۀ آنهایی ست که گمنام بودند،  گمنام زندگی کردند بدون آنکه ادعایی داشته باشند. 

جنگ از منظری دیگر

جنگ چیزی نیست که کسی از توصیف و خواندنِ در بارۀ آن لذت ببرد، مگر انکه از منظری دیگر نوشته شده باشد. 

عبور

برای رسیدن به بهار، از زمستان باید گذشت.

برای تو

روزی به دیدنت می آیم، ساک به دوش، با تمام نوشته هایم که بوی تو را می دهند.

خواب چوپانی

خوشا به حال خودمان! سرمان را که زمین می گذاریم، عین چوپانی که سرش را روی تخته سنگی بگذارد و گله را بسپارد به سگ گله، خوابمان می برد!

    بیچاره پولدارها، چه می کنند با فکروخیال؟  

انتخاب

اجازه بدهیم بچه ها خودشان انتخاب کنند. مکانیک، موسیقیدان ونقاش  موفق بهتر است از دکتر و مهندس ناموفق.

/*

جدایی


گاهی هوس می کنم به دوستان سر بزنم.
بعد فکر می کنم، یعنی که چه؟
تند تند می روی در خانه دوستان و دق الباب می کنی که چه بشود؟
شاید دوست نداشته باشند ببینندت، شاید در حال استراحت هستند شاید...
به دلم رجوع می کنم، از او می پرسم چه کنم؟
می گوید: برخیز و شال و کلاه کن برو، دوست که از دیدن دوست شاد نشود دوست نیست.
می گویم بروم چه بگویم؟
می گوید برو حالش را بپرس زود برگرد.
می گویم چرا زود برگردم؟
می گوید: دوام دوستی ها در جداییست.

بیگانه ای

بخند،شاد باش. دستی داری که می توانی موهایت را شانه کنی. حسرت به دل هستند کسانی که نمی توانند سر خود را بخارانند! منکه تو را نمی شناسم، باید آدم خوش بختی باشی که می توانی سردی پاشویه را با پاهایت احساس کنی ولذت ببری. 

فیس بوک

فیس بوک، به دلم نمی نشیند. در آنجا، بی پروایی بیداد می کند. ما که بی پروا نیستیم درونش گم می شویم!.

به خانه ای می ماند با زرق و برق فراوان با پنجره های فراوانی که پرده نداشته باشد، درونش احساس امنیت نمی کنیم.

پریشان احوال

می گویند وقتی خوابت نمی برد شروع کن به شمردن اعداد. تا صد بشمار، خوابت نبرد تا دویست و ...

اگر بازهم نشد شروع کن به شمردن گلۀ گوسفند! حتما" خوابت می برد.

یکی که خیلی قاطی کرده بود می گفت: (( بعد از شمارش اعداد، شروع می کنم به شمردن گوسفندان. به نیمه ها رسیده ام گرگ حمله می کند به گله! یا سگ پارس می کند. گله رَم می کند!. نزدیکی های صبح که می خواهد خوابم ببرد، ساعت زنگ می زند باید بروم سرکار.

آخرین ایستگاه

اگر تمام دیوان حافظ را فال بگیری، وقران را استخاره کنی می بینی، روزگار همیشه به کامت نمی گردد باید آمادۀ حوادث باشی. خانه ات را عنکبوت وار بنا نکرده باشی سست و بی بنیاد. به نسیمی لرزان و به صاعقه ای ویران گردد.

لاجرم، در ایستگاه آخر همه پیاده خواهیم شد. اگر قطار رفته باشد و، بارو بُنه جا مانده باشد...!؟


جواب

با سلام خدمت دوستان

سعی می کنم به تمام نوشته های دوستان جواب بدهم، بعد تایید کنم این است که گاهی تاخیر می شود.

از این بابت عذر می خواهم.

همزمان در حال انجام چندین مورد کاری هستم . گاهی به قدری فشار کار زیاد می شود که به قلبم هم فشار وارد می کند.

در فرصتی مناسب کارهایی که صورت می گیرد را فهرست وار خواهم نوشت. قربان شما

شعر پایتخت سه ساله شد

امروز سه شنبه 25/4/1392 شعر پایتخت  (اهل قلم) پا به سه سالگی خود گذاشت.

آقای فرامرز عرب عامری هر جا که باشند باعث شکستن رخوت ادبیات می شوند. امروز هم با تدارک افطاری با کمک دوستان ، اهل ادب را دور هم جمع کردند و سالن فجر فرهنگسرای  انقلاب، اگر چه پر نشد اما صندلی های نصف بیشتر سالن توسط شعرا اشغال شده بود.

برنامه ای صمیمی و دوستانه، جای بقیه دوستان خالی بود.  ساعت 9/5شب بود که کم کم فرهنگسرا را ترک کردیم

شب خوبی بود.