دریا

شبی

آسوده در

دریا نخوابی

که دریا

جایِ طوفان و

نهنگ است.

               عکس عاشقانه دختر و پسر با نوشته     عابـــــــــــــــــد ساوجی

سال های برخواب رفته

 

... واقعیت این است که کم حرف شده ام! می ترسم روزی برسد که افسرده بشوم...

ــ راجع به گذشته ها ویا دوران دفاع مقدس برای بچه ها صحبت می کنید؟

ـ  اوایل برای دیگران که تعریف می کردم بچه ها هم با اشتیاق گوش می کردند، ولی حالا دیگر کمتر صحبت می کنم. بزرگترها تمایلی به شنیدن نشان نمی دهند!. بچه ها هم، آنچه را که می بینند بیشتر قبول می کنند تا آنچه را که می شنوند. وقتی در مایحتاج روز مره کم می آورم وعجز نشان می دهم، چطور به آنها بگویم در دوران دفاع مقدس چنین وچنان می کردیم...؟.

ـ گفتید یکی دو سال گذشته زندگی سخت تر شده، آیا برای جبران کمبود ها، سپرده ای، پس اندازی چیزی  دارید...؟

ــ بابا جون، ما رفتیم خودمون و بندازیم توی حوض! مُردیم از گرما...

ـ نه بچه ها ، خودتون و خیس نکنید الان حرفامون تموم میشه.  ببخشید ! کدام سپرده ؟ یکی می مرد از درد بینوایی...!؟  واقعیت این است که، از خیلی از علایق به حق و قا نونی خود مون چشم پوشی کردیم...

ــ مثل چی ؟

ــ سفر نمی رویم ! خانه اقوام ودوستان کمتر سر می زنیم. در نتیجه آنها هم کمتر به ما سر می زنند. از لباسها و وسایل قدیمی که داشتیم استفاده می کنیم ، در جشنها شرکت نمی کنیم چون لباس نو می خواهد. کمبودهای مان را با سر پوش گذاشتن روی خواسته ها و تمایلاتمون جبران می کنیم! این است کاری که می توانیم بکنیم...

ـ عجب...!.

بچه ها، بچه ها ، حرکت به سوی بستنی و بعد هم خونه... 

 ــ  هورا ! زنده باد بابا    جون خوش قول...                                                                                  

 

دعا

تا فاصله زیادی کسی در همسایگی انها زندگی نمی کرد. همسر مرد سفید پوست باردار بود دعا  کرد: خدا کند سالم برگردد  بتواند مرا به بیمارستان برساند.

برادر سیاه پوست به میله های زندان چسبیده بود دعا می کرد: خدا کند برنده شود وبا پولی که می گیرد غرامت مرا بدهد از زندان ازادم کند.

جماعت انبوهی شرط بندی های کلانی روی هر یک از طرفین مسابقه کرده بودند. فریاد می زدند: بکشش ! بکشش...!.

                                                                   عابد ساوجی Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

نازکتر از گل

 چیزی وجود ندارد که دوست نداشته باشد. تو را با تمام فصلها، آسمان و سیارات، دریا با تمام موجودات را، حتی دعوا را...!.

می گوید: در موقع نزاع، نقابها کنار می رود، پرده ها دریده می شود و زشت ترین کلمات رد و بدل می شود و زخمهای کاری وارد میشود! دیگر کسی نمی تواند به دروغ بگوید: من از گل نازکتر نگفتم.

از پنجره بیرون را نگاه می کند. آسمان ابری و مه آلود است.  برف، آرام آرام می بارد. گنجشکها در میان برفها به دنبال دانه می گردند. مشتی نان خشک جلوی آنها می ریزد. گنجشکها در فضای جنگ زدۀ پادگان زیبا تر به نظر می آیند. نگاه کردن به آنها، زندگی آرام و بدون جنگ را القا می کنند.

از هوا پیماهای دشمن خبری نیست!. سربازان خوشحالند که هوا ابری و مه آلود

 است چون مجبور نیستند از ترس بمباران هوایی، تمام روز را به صحرا بروند و برای در امان ماندن از بمب باران، سنگر انفرادی و حفره روباه بکنند تا شب بشود...

 

مُخ خوری...

 

سه بچه قد ونیم قد وسط چمنها بازی می کردند. هوای گرم تابستان بچه ها را گاه وبیگاه به سوی کلمن آب قرمز رنگی که پر از یخ  بود می کشاند. پدر بزرگ از آب سرد می ریخت داخل لیوان،  می داد به دستشان. مثل گنجشک به لیوان نوک می زدند و دویدند. 

 

                                             عابد ساوجی

ادامه نوشته

روزهای جنگی

از سنگری نیمه روشن برایت می نویسم. به وسیله فانوسی که فتیله آنرا پایین کشیده ام تا نور به بیرون از سنگر نفوذ نکند، پتوهای سیاهی از داخل به در و پنجره ها کشیده ام. سایه هایی روی دیوارمی افتد که ترسناک می شود. تنها هستم. این که می گویند از سایه خودش می ترسید همین جا اتفاق می افتد، از سایه خودم که روی دیوارمی افتد وتصاویرعجیبی را رقم می زند می ترسم!.

وسایلم را درون جعبۀ خالی مهمات گذاشته ام . از در جعبه به عنوان میز تحریر استفاده می کنم.  نور فانوس گرچه کم است اما ارزش چلچراغ را برایم دارد چون تصویر تو را که در میدان آزادی با هم انداخته ایم  را در نور آن تماشا می کنم.

روزهای سخت بی تو بودن را در اینجا با نوشتن و مطالعه سر می کنم. مگر چقدر می شود نوشت و خواند؟ از وقتی  که از خانه بر گشته ام کتابهای زیادی را خوانده ام: دکتر ژیواگو، سینوهه، دزیره، برباد رفته و در حال مطالعه جراح دیوانه هستم!.

 جراح دیوانه زندگی زائر بروخ جراح زبردست آلمانی است که آلزایمر گرفته است. به جای آپاندیس - قلب بیمار را ازسینه اش بیرون می کشد وداخل سطل زباله می اندازد!.

 وقتی رمان زن سی ساله را می خواندم فشار روانی زیادی را متحمل می شدم. این کتاب داستان زندگی چند نسل از یک خانواده اشرافی را حکایت می کند که یکی پس از دیگری به دنیا می آیند زندگی می کنند و میمیرند.       

به خاطر شرایط روحی خاصی که داشتم، این رمان اثر عجیبی روی من گذاشت، از ادامه مطالعه عاجز شده بودم . نیمه های کتاب تصمیم گرفتم رهایش کنم، اما در نقشها چنان گره خورده بودم که دوست داشتم به پایان برسم وببینم سرنوشتم چه می شود؟!.

کتاب را می بستم واز سنگر بیرون می رفتم ،  ساعتی قدم می زدم ودوباره بر می گشتم و ادامه می دادم!. بالاخره تمام شد. شاید بپرسی چرا این همه وقت در سنگر نشسته ام؟

اینجا زمستانی سرد وطولانی دارد. اگر کولاک وبوران نباشد، باران یکریزمی بارد. گل و لای تا ساق پا بالا می آید. بدون چکمۀ پلاستیکی تردد امکان ندارد...

                                                                                      عابد ساوجی

 

اینه!

عاقبت همسر ورزشکار داشتن!

تفاهم

من و خود را

می آزاری

می توانی

به تفاهم برسی

اگر

باورکنی

 باران را

وشادابی گل را

با خار

 

                               عابد ساوجی

دختران مینیا توری

 

تفاوت زیادی بین فصلها وجود دارد. بی انصافی است اگر از بهار این ناحیه برایت ننویسم. وقتی نسیم بهاری وزیدن گرفت برفها شروع به آب شدن می کنند. در یک زمان سه تصویر متفاوت را می توان مشاهده کرد.

                                              عابد ساوجی

ادامه نوشته

اینهم از آن شوخی هاست!!!

 اخر ترسوندن وای مردم ازخنده !! (تصویر متحرک) www.taknaz.ir

 

تصویر از وبلاگ منطقه ممنوعه برداشت شده است.

(روحان ابران)

ژان پل سارتر

افسانه لیلی و مجنون از منظری دیگر 2

گفت دست خودم نیست روح من است که مرا به سوی لیلی می کشاند. گیرم که به طرف او نروم قضا و قدر را چه کنم؟ سر نوشت مرا چنین رقم زده اند آن دست من نیست.

شبی مجنون به لیلی گفت ای محبوب بی همتا

تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد.

ادامه نوشته

روزهای جنگی

این که می گویند از سایه خودش می ترسید همین جا اتفاق می افتد، از سایه خودم که روی دیوارمی افتد وتصاویرعجیبی را رقم می زند می ترسم!.

                                                              عابد ساوجی

ادامه نوشته

روزهای صلح

آتش بست در سرتا سر مرز طبق توافق طرفین و نظارت کامل نیروهای سازمان ملل  اجرا می شد. علنا" نیروهای متخاصم که تا چندی پیش  رو در روی هم صف آرایی کرده بودند دیگر کاری به یکدیگر نداشتند.

بعد از سالها حضور در جبهه باید به خانه بر می گشت . ساکش را برداشت و روبروی سنگر ایستاد. سنگر را مخاطب قرار داد و فریاد زد: ((سالها تن مرا در مقابل بمب بارانهای هوایی ، گلوله های توپ و تانک حفظ کردی، آیا از روحم چیزی برای روزهای خوب صلح باقی گذاشته ای؟))

کمی فکر کرد وبا خود زمزمه کرد:(( آینده نشان خواهد داد... )).

                                                          عابد ساوجی

...بابا  ( نویسنده اکرم زنگنه)

 

قندیل ها، از ناودان ها آویزان بودند. سرما تا می توانست نیش بر استخوانها می زد. پدر خانه نبود. دختر خرد سال را مجبور کرد به پشت بام برود وبرفها را پارو کند. هرچه پارو می کرد بازهم برف پشت بام را سفید پوش می کرد.

هر چه التماس کرد سودی نبخشید. شب از نیمه گذشته بود طویله یادش آمد...

             نویسنده : اکرم زنگنه

سرباز گمنام

گردان در منطقه سرد سیر و کوهستانی آلواتان مستقر بود. درگیر دو جبهه بودیم. در مرز با عراقی ها، در داخل با دمکرات و حزب کومله.  این پراکندگی جبهه کار را برای ما مشکل می کرد.

ساعت ده صبح به پیرانشهر رسیدیم. دو روز بود که شهر را بمباران می کردند، شهر خالی شده بود . مردم به بیرون شهر و دهات اطراف پناهنده شده بودند.

پادگان پیرانشهر، بخصوص آسایشگاههای گردان تکاور بمب باران شده بود. بیمارستان در پناهگاه زیر زمینی مستقر بود به فعالیت خود ادامه می داد . هواپیماهای عراقی جولان می دادند و ایجاد وحشت می کردند. با شهر دیگر کاری نداشتند چون چند جای پر جمعیت را روز قبل بمباران کرده بودند.

صلاح ندیدیم وارد پادگان شویم. حد فاصل  پیرانشهر تا جلدیان، دهها بار از خود رو پریدیم بیرون و داخل برفها سنگر گرفتیم . لباس مرخصی که به تن داشتیم یکسره گل آلود شده بود. پادگان جلدیان بمباران شده بود در آتش می سوخت. زاغه مهمات را با راکت زده بودند، موشکها و گلوله های موجود به هوا پرتاب و منفجر می شدند.

سربازان پتویی به خود پیچیده و در اطراف شاهد سوختن پادگان بودند. این صحنه ها مرا یاد نوشته های کتابِ سرباز گمنام از جنگ جهانی دوم  آلمان می انداخت.  جاده را از طرف نقده بسته بودند فقط آمبولانسها اجازه رفت و آمد داشتند. تنها راه تردد جاده آسفالت بود که از جلوی پادگان می گذشت . به هر قیمتی بود باید  عبور می کردیم در غیر این صورت مجبور می شدیم قید مرخصی را بزنیم و برگردیم .

راننده تو یو تا در اختیار فرمانده دسته خمپاره بود و برگ مأموریت اش تا ارومیه صادر شده بود، بلاتکلیف بود چه کند؟ فرمانده دسته خمپاره عباس طاقدار، به راننده گفت: توکل به خدا با سرعت برو، هرچه باداباد...

                                               عابـــــــــــــد ساوجی

 

غم علمدار چه بود؟

 تازه از زیر علم بزرگ چند شاخه و بزرگی که با انواع وسایل مانند پر طاووس، پرچم و شالهاي رنگی تزئین شده بود بیرون آمد.                                                                                                           

 ...روبروي مزار شهداي گمنام اندیشه، چند بار علم را به عنوان احترام بالا و پایین برد،

گوئی تیغه هاي آن به شهداي گمنام سلام میکردند و در برابر بزرگی وعظمت آنها سر تعظیم فرود می آورند. خسته نباشید گفتم و پرسیدم : جثه بزرگی که نداري، با چه جرأتی زیر علم به این سنگینی میروي؟

لبخندي زد و گفت: اینکار عشق خاص خود را می طلبد. وقتی علم به دوش می گیرم نام ابوالفضل را که به زبان می آورم دیگر من نیستم که آنرا حمل می کنم خود ابوالفضل کمکم می کند.

 پرسیدم: زیر  علم چه احساسی داري؟ سوالم بهانه اي شد تا بغضش بترکد!  .وقتی آرام گرفت گفت: یادم می افتد که علمدار کربلا چه غم بزرگی داشت وقتی نتوانست مشک آب را به خیمه ها برساند…

                        عابد ساوجی

جلــــــــــد قـــــــــرمـــــــــــز

 اجناس داخل جعبه را که کنار زد چشم اش به دفترچه ای که جلد قرمز داشت افتاد!. آنرا بر داشت ورق زد . با خود کار سبز در صفحه اول نوشته بود :

 دوست خوب و عزیزم ... ، لطفا" شعر های مرا با حوصله بخوان ونظر خودت را درپایان هر صفحه بنویس . قصد دارم به صورت کتاب چاپشان کنم ، قبل از چاپ باز بینی بشود بد نیست. نظرات شما برایم مهم است. فقط لطف کن صدمه نبیند کپی از رویش تهیه نکرده ام.

                             قربانت -   باقری

آه از نهادش بر آمد!. باقری اصرار داشت که دفتر را پس نگرفته است  واو اصرار می کرد که پس گرفته.  بارها خانه را زیرو  و رو کردند اما اثری از دفترچه پیدا نشد . یقین پیدا کرد توسط خود باقری گم شده است . وحالا دفتر از داخل صندوق در آمده بود.

باقری شاعر  درجه یکی نبود اما چیزهایی می نوشت و در مجالس ادبی شرکت می کرد. سن وسالی از او گذشته بود  اعضای انجمن احترامش را داشتند. شعرهایش ایراد داشتند ولی با نقد و بر رسی هایی که می شد کم کم داشتند شکل وشمایلی پیدا می کردند. از کلیه نوشته هایش که زیاد هم بود می شد یک دفتر شعر خوب جدا کرد و به دست چاپ سپرد. وقتی دفترش گم شد از حال و حوصله افتاد و دیگر نتوانست در جلسات ادبی شرکت کند . مشکلات هم دست به دست هم دادند تا افسرده اش بکنند.  سه ماه بعد بود که  زنگ زدند برای تشیع جنازه دوستت باقری بیا...

                                                                 عابد ساوجی

 

جلال آل احمد

زندگی نامه جلال آل احمد

جلال آل احمد نویسنده متفکر و متبحر ایرانی در سال ۱۳۰۲ هجری شمسی در خانواده ای مذهبی پا به عرصه ی گیتی نهاد.

در سن ۲۰ سالگی به مدت چند ماه در نجف درس طلبگی را دنبال کرد ولی بعد از مدتی به سرزمین خود ایران بازگشت و عضو احزاب سیاسی شد اما به علت اینکه در این محیط نتوانسته بود ، آرمان های خود را بیابد از آنها جدا شد. از سال ۱۳۲۶ به شغل معلمی روی آورد و نویسندگی را شروع کرد. وی با نوشته های طنز آمیز خود که اوضاع سیاسی یا اجتماعی جامعه را نشان می داد شهرتی عظیم در بین طبقات جوان و یا تحصیل کرده به دست آورد. ……

به مناسبت بزرگداشت حافظ (  منزل جانان)

       قدم دریغ مــدار از جنازۀ حافظ    که گـرغرق گناه است میرود به بهشت    

حواس خیام کمی جا آمده بود و حوران ترس شان ریخته، اندک اندک در گِرد این دو فرهیخته ، چون پرگاری که به گرد نقطه ای در گردش باشد حلقه زدند. می چرخیدند و می چرخیدند. آواز برگ درختان، چنان به وجدشان آورده بود که دست افشان وپای کوبان نوش نوش می کردند.

خیام انگشت بر پیشانی سایید که:

ادامه نوشته

در جستجوی کار

 

  • فکرم در مسیر طبیعی خودش در جریان  است بدون ذره ای دست انداز، اما گاهی که حساسیتی از طرف کسی مشاهده می کندانگولک می شود...
    درست مثل رئیس  شرکت شما ! وقتی می بیند خانمی برای پیدا کردن کار آمده اما لبهای خود را قلوه ای کرده! خُب، یک چیزیش می شود که دست خودش هم نیست.
    کار گرگ دریدن گوسفند است ، حالا این گوسفند، بره ای خام و کم تجربه و گوشت تردی هم داشته باشد، خوش به حال گرگ می شود. چوپان یا صاحب گله باید مواظب رمه خود باشد. گرگ، گرگ است حتی اگر در دارالفنون درس خوانده باشد...
  •  
  • عابد ساوجی

پرنیان دلم

کسی تو را نمی بینند

آسوده گریه کن

هر کس

 در اندیشۀ

 اندوه خود است!.

 

در انتظارِ

 کدام مسافری؟

وقتی

 قطار قطارتشنه

در حسرت  نوشیدنت

به صف نشسته اند.

 

روزگار

 گذشت و رفت

جنگ هم می گذرد

زخم گلوله نه

زخم زبان شما...

 

انار دلت که

 ترک بر می دارد

سینه  به پا یت

تنگ

گونه هایت

سیب

از چشم هایت

 

دانه دانه

انار می افتد

همۀ اهل محل

 فضول می شوند

دلت

قفس می خواهد...!   

 

مهربان باشی

می توانی

دل خوش را

مثل سبزی  ، سالاد

بر سر سفرۀ شام بگذاری

تا هرکس

هر اندازه که می خواهد

بر دارد

ببرد.

 

بدون تو

خواندن دارد

این داستان

تو را

باید کشت!

وسوسه

 

  1. وقتی به گناه فکر می کنی، تو را وسوسه می کند. مانند گاو بازان حرفه ای که گاهی جانشان راهم بر سر این کار از دست می دهند!. برای خیلی ها مسخره به نظر می آید، اما برای تو مثل آن پارچه قرمزی شده است که گاو بازان برای تحریک گاوها تکان می دهند، گناه  هم  تو را تحریک می کند. از این تشبیه خنده ات می گیرد اما هرچه که هست مانند پاندولی شده در مغزت،  آنقدر ضربه می زند تا به زانو دَرَت بیاورد . هر وقت احساس  می کنی داری تسلیم می شوی خود را با کاری مشغول می کنی تا به گناه آلوده نشوی. اما چنان با جانت در آمیخته که راههای رهایی را به رویت بسته است. باید از اول دریچه مغزت را به روی آن می بستی و راهش نمی دادی.
                                                      عابد ساوجی

توبــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

 

...او خداوند یست که محمد (ص) را به رسالت و پیامبری ، برای هدایت خلق با دین حق فرستاد تا بر همه ادیان فائق گردد، و دین حق را بر همه ادیان تسلط و برتری بخشید، هرچند مشرکین از آن ناراضی و اکراه داشته باشند.

بسیاری از احبار و دانایان و پارسایان یهود ونصاری اموال مردم را بباطل می گیرند و آنها را در جهالت ونادانی نگاه می دارند، و راه خدا شناسی را بر مردم می بندند، و آنها طلا و نقره را در گنجها پنهان می کنند و انفاق در راه خدا نمی نمایند. آنها را بشارت به عذاب دردناکی  ده  که به زودی آنها را خواهد گرفت.

روزی عذاب آنها را فرا می گیرد که لهیب آتش جهنم زبانه می کشد وطلا ونقره های جمع شده و گنج نموده را به آتش جهنم سرخ می کنند و بر پیشانی و پهلوهای آنها نهاده و می گویند: بچشید اثر آنچه می گرفتید وروی هم می نهادید.

پس از این بازهم کسانی که توبه می کنند می پذیرد، وهر که توبه کند او را می آمرزد، خداوند آمرزنده وبخشاینده و مهربان است.

                   عابد ساوجی

لاک پشت

مدتها می شد از طرفین متخاصم تحرکی دیده نمی شد . همین باعث شده بود  بی احتیاطی رواج پیدا کند . نگهبان ها سهل انگاری میکردند وبعضا" سر پست حواس شان را جمع نمی کردند. پاسی از شب گذشته بود فانوس را پایین کشیدند تا بخوابند. رمضانی راننده آمبولانس بود هنوز بیدار بود . شب مهتابی بود و نور بیرون بیشتر از داخل سنگر بود. یک نفر سر خود را به پنجره نزدیک کرد. چند لحظه داخل سنگر را بر انداز کرد وقتی حرکتی ندید ضامن نارنجک را کشید واز پنجره پرت کرد داخل.

نارنجک وسط سنگر افتاد. رمضانی آنرا برداشت ودوید بیرون . سنگر دو پیچ می خورد تا به بیرون برسد. صدای انفجار  همراه دود وترکش به اطراف پراکنده شد.

بچه ها که خواب بودند گیج و منگ شده بودند. گوشهای همه سوت می کشید . قدرت حرکت نداشتند. فانوس خاموش شده بود. مدتی طول کشید تا اوضاع آرام شد . فانوس را دوباره روشن کردند . رمضانی وسط راهرو افتاده بود.  مدتی می شدلاک پشت کوچکی با آنها در سنگر زندگی میکرد وشبها در راهرو داخل جعبه می خوابید ! جایش همانجا بود که رمضانی افتاده بود...

وقتی آبها از آسیاب افتاد یکی از بچه ها لاک پشت مرده را در آب گرم انداخت . محتویات درون آن را خالی و لاک اش را تمیز و براق کرد . اوایل از نگاه کردن به لاک پشت حالش بد می شد . سرنوشت لاک پشت با سرنوشت او و رمضانی گره خورده بود هنوز لاک را نگاه داشته ! شاید به این علت باشد که او را یاد رمضانی می اندازد.

             عابد ساوجی

وقتی بابا دیگر نبود

...از روزیکه خودم را شناخته بودم هر ماه ده روز مرخصی می آمد و تا می آمدیم به بودنش عادت کنیم ساکش را بر می داشت و در حالیکه هر لحظه دور و دور تر و در پیچ کوچه از نظرها نا پدید میشد ،ما را مات و حیران باقی می گذاشت .  روزها چقدر طولانی می شد تا یک ماه بگذرد وبر گردد.

...در غیاب پدرم هیچ چیز و هیچ کس برایم جذاب نبود . در خود فرو رفته بودم، نه بازی می کردم ونه حرف می زدم...

هوا ابری بود . کسی گفت : عجله کنید تا باد و باران  شروع نشده حرکت کنیم. انگار همه منتظر این بهانه بودند !. جنب و جوشی به راه افتاد . مادرم در حالیکه مثل مرغ پرشکسته من و برادرم را زیر پر خود گرفته بود پشت وانت جای گرفت. برادرم کوچک بودو خسته شده بود .در حالی که از زور خواب چشمهایش باز نمی شد گفت: مامان ، بابا  جا موند...!. 

                                                              عابد ساوجی

بهانه ای برای رفتن

سفرۀ بلندی پهن شد و همه را دعوت به نهار کردند. صدای اعتراض از گوشه و کنار بلند شد که: چه خبرتونه؟ تازه صبحانه خوردیم. شکم باز کرده اید؟ ای بابا تازه گرم بازی شده بودیم...

این بهانه ها کارگر نشد و دور تا دور سفره پر شد از افرادی که اول غر زدند و بعد با اشتها شروع کردند به خوردن.

بعد از نهار گفتند بچه ها بروند بگردند هرکس بیشترین لانه پرنده را پیدا کرد بیاید جایزه بگیرد. خوش خیالانه دویدیم تا لانه پیدا کنیم. قرار بود هرکس بیست لانه پیدا کند تا جایزه بگیرد!.

دلشوره ام  به دردی تبدیل شده بود که سینه ام را می سوزاند . به بهانه اینکه خسته شده ام از بقیه فاصله گرفتم و برگشتم. از دور به محلی که لباسهایش را آویزان کرده بود نگاه کردم ، شاخه خالی بود . در میان چهره ها به دنبالش گشتم نبود. مادرم را دیدم که غمگین و بی حوصله نشسته است. به طرفش دویدم و خود را در آغوشش انداختم ، بابا کو...؟

                              عابد ساوجی

وقتی قرار شد برود

شهریار، منطقه همیشه سبز که معروف است به نگین سبز تهران همیشه برایم جاذبه داشته ، چه آنوقت که پدر برایمان تاب بست و با چند تکان ما را به حال خود رها کرد تا کودکانه دست و پا را تکان بدهیم و از روزگار فارغ بال شویم، چه حالا که خاطرات کودکی ام را درمیان آن پیدا می کنم و به آرامش می رسم.

گاهی در میان بقیه مردان می دیدمش و از اینکه هنوز نرفته است آرام می گرفتم. هرکس به کاری مشغول بود . عده ای مشغول تخمه شکستن، بعضی به قلیان پک می زدند وچند نفری هم آتش افروخته بودند و به فکر تهیه غذا بودند . لباسهای نظامی او که به درختی آویزان بود از همه چیز برایم جذابتر می نمود. شاید به این دلیل بود که نشان میداد هنوز قصد رفتن ندارد.

گرم بازی بودیم که دوربین بدست نزدیک شد و در حالت های مختلف عکسهایی از ما گرفت. نمی دانم چرا دلم به شور افتاده بود. یک نوع عجله در کارها مشاهده می کردم. اگر قرار بود نرود به این چیزها فکر نمی کردم اما همه چیز برایم بوی دوری و جدایی می داد...

 

                                                                     عابد ساوجی

سیزده بدر

هنوز کاملا آفتاب طلوع نکرده بود که چند ماشین جلوی خانه ما توقف کردند. همه فامیل نزدیک، عموها تا عمه ها همه با بچه هایشان آمده بودند. معمولا" پدرم که می آمد از این گونه جمع شدن ها در خانه ما زیاد اتفاق می افتاد، اما این بار عجیب تر از همیشه بود. نگو سیزده بدر است جمع شده اند باهم بیرون برویم .ما  ماشین نداشتیم   آن ها آمده بودند تا ما را هم با خود ببرند. وقتی آماده حرکت شدیم دیدم که لباس نظامی پوشیده!. گفتم پدر چرا با لباس نظامی؟

گفت دخترم ، مرخصی من تمام شده باید بروم. تا میدان آزادی با شما می آیم از آنجا شما جدا می شوید منهم سوار اتوبوس شده عازم منطقه می شوم.

نتوانستم بغضم را فرو ببرم . حالت تاثر در چهره همه آشکار شده بود. هرکس چیزی می گفت تا فضای حاکم زیاد دلگیر نشود.

دختر بودم و مثل همسن وسالان خودم احساس داشتم. در خانه ای بزرگ می شدم که نظم و انضباط حرف اول را می زد.خوش به حال برادرم که فقط دوسال داشت و چیزی حالی اش نبود و بی خیال بالا و پایین می پرید و از درد جدایی چیزی نمی دانست.

                                                                                  عابد ساوجی

غـــــــــــــــــــــرور

ایام عید بود و بیشتر همسایه ها در مسافرت بودند. قرار شده بود مردانی که سفر نرفته اند به نوبت در خیابان کشیک بکشند تا دزد به خانه کسی نزند . در همان روزهای اول سال چند خانه را خالی کرده بودند،ترس به جان همه افتاده بود. آن شب نوبت کشیک پدرم بود . هنوز هوا سرد بود چند بار سرک کشیدم دیدم با سینه ای جلو آمده سرتاسر کوچه را طی می کند بدون آنکه کز کرده باشد!. افراد دیگری که کشیک می دادند درون پیت حلبی آتش روشن می کردند تا گرم شوند. علتش را که از مادرم پرسیدم لبخند غرور آمیزی زد و گفت: خب پدر تو، هم نظامی است وهم رزمنده. آنها به این گونه سختی ها عادت دارند. آن روز چیز زیادی دست گیرم نشد اما نسبت به پدرم حس عجیبی درمن پیدا شد که قبل از آن وجود نداشت.

                           عابد ساوجی