فرصت های سوخته
بعد از سوختن آنها، مشتی خاکستر به عنوان افسوس کف دستت می ماند، که نمی دانی چکارش کنی.
عابـــــــــــــــــــــــــــــد ساوجی
عابـــــــــــــــــــــــــــــد ساوجی
سلام بانو
به متن زیبایتان نظر انداختم
مهم نیست که طرز بیانش ایراد داشت یا نه، توانسته بودید دین مطلب را ادا کنید .
هرچه هست از دل برخاسته لاجرم بر دل نشست.
اما تعجب من از این است که طی 8ساعت 25نفر نظر داده بودند (تایید شده ها) یعنی این که روابط عمومی قوی دارید که این همه مخاطب دارید.
روزگاری منهم چنین شرایطی داشتم ولی طی همین 8ساعت تنها یک نفر برای من نظر گذاشته و آنهم تنها شما بوده اید.
باور کنید از این بابت اصلا" ناراحت نیستم می دانید چرا؟
می گویند یک شهر آباد بهتر از صد شهر ویران است. اگر تعداد زیادی مراجعه کننده داشتم الان با این حوصله نمی توانستم برای شما بنویسم. به چند کلمه مختصر کلیشه ای بسنده می کردم نه خودم را ارضاء می کرد ونه مخاطبم را که شما باشید.
تازه، همین مطلب را یک پست برای خودم قرار می دهم وهم اینکه شما هم خرسند می شوید و هم کپی برمی دارم ویک زمانی از خلاصه اینها مطالب نابی در می آورم و در جاهای دیگر استفاده می کنم.
حتما می پرسید از صبح مخاطب که نداشته ام پس چه می کردم؟ صبح تا ساعت دو به چند نظر که از دیروز مانده بود جواب دادم. مقداری مطلب و شعر برای عصر آماده کردم چون سایت ادبی شهر شعر همایشی داشت در فرهنگسرای الغدیر شهریار که به من هم لطف دارند نه تنها دعوتم کرده بودند بلکه خواسته بودند حدود 30تن از شعرای آشنای خودم را دعوت کنم. البته این کار را کرده بودم.
جلسه از ساعت 4عصر بود تا 7بعد از ظهر. حدود 90 شاعر از کل کشور دعوت داشتند جلسۀ پر باری بود که 5/4ساعت به درازا کشید حدود 15تن فرصت نکردند شعر بخوانند یعنی حدود 75نفر شعر خوانی کردند و موسیقی میان برنامه خواننده ای از یزد با نام آقای راغب (شاید هم راقب) با صدای گرم خود مجلس را گرم کرد و یک گروه کر همخوانی داشتند در وصف امام زمان که در نوع خود بسیار جالب بود و یک برنامه تاتر هم داشتند که آنهم در رابطه با زندگی نویسنده و مسایل در گیر با ان بود.
ساعت حدود 9 شب آز آنجا خارج شدیم . چهار شنبه های آخرهر ماه در سالن شهرداری شاهد شهر برنامه شعر و موسیقی هست. ما هم که یکی از مشتریان پرو پا قرص آن هستیم باید می رفتیم آنجا! توانستم خانم را بخانه برسانم و یک ضرب بکوبم آنجا که ساعت 10 بود که رسیدم تقریبا" آخرهای برنامه بود و حسن ختام برنامه را به من دادند. چند شعر و یک نثر ادبی خواندم و ساعت 12 شب بود که رسیدم خانه. الان در خدمت شما هستم.
من و
میز آشپزخانه
جایِ خالی تو
شیر آب
شُر شُر نمی کند
ساعت
تکان نمی خورد!.
عابد ساوجی
حال دلم را پرسیدم
گفت
از مو های سرت بپرس
پرسیدم
گفت: از آینه ...
آیینه مرا
من آینه را شکستم!.
عابد ساوجی
چند روزی ست کم حوصله شده ام، پست جدید هم نزده ام.
دنبال سوژه می گردم تا بهانه ای بشود برای نوشتن. کسانی را دیدید که اشتها به غذا ندارند، چند بار که تعارف بکنید یکی دو لقمه ای که خوردند اشتهایشان باز می شود دیگر به شما مهلت نمی دهند.
یک نفر بی موقع به خانه کسی وارد شد.
صاحبخانه تعارف کرد و مهمان گفت: شام خورده ام اما کمی تق و توق می کنیم!
شروع کرد به خوردن ، چه خوردنی؟ پدر سفره و غذا را در آورد!
صاحبخانه و اهل و عیال گرسنه ماندند.
بالاخره مهمان خواست خدا حافظی بکند برود.
صاحبخانه گفت: فلانی بالاغیرتا"، این دفعه خواستی بیایی اینجا، شام را بیا اینجا ولی تق و توقت را خانه خودت بکن!.
اینهم یک پست تازه برای امشب! تا فردا هم خدا بزرگ است .
عابــــــــــــــــــــــد ساوجی
تو را جا دارد
خانه ام
گِردِ تو
خواهد سوخت
پروانه ها
برگرد
تماشا دارد
سوختن پروانه.
عابـــــــــــــــــــــــــــد ساوجی
بی تو سرد است دگـــــر خانۀ دل
آه سردیست کنون در ویرانه ی دل
کاش یک بار دگر تورا می دیدم
یا که درخواب گلی از رخ تومی چیدم
خوب می دانم خاک سرد همبسترتوست
سنگ سیاه آخرین آدرس ازخانۀ توست
بازهم ازدر خانه حضورتو را می جویم
از پس پرده به نا چار تو را می پویم
بوي رفتن مي دهـــــــد با من مدارا كردنت
سخت دلتنگم بـــــــراي اخم و دعوا كردنت
عطرخوبي مي زني از دركه بيرون ميروي
دلخورم از اين همه خـــــود را فريبا كردنت
گفتم آيا خسته اي از زندگاني پيش مــــــن؟
سخت رنجيدم من از اينگونه حاشا كردنت
گفتمت ميل سفـــــر دارم تو گفتي صبر كن
خسته ام، دلخسته از امروز و فردا كردنت
مي شنيدم ديشب آن لحن پر از افسوس را
صورت گـــــــــريان و آن آه و دريغا كردنت
مي هــــــــــــراسم از نگاه خيره تو سمت در
رنگ حسرت دارد آخــــــر اين تماشا كردنت
با زبان بي زباني حـــــــــرف خود را گفته اي
مي روم ديگـــــــــــر نمي خواهم مدارا كردنت
باغ شرابی شده ای
عابران را مست
همه را می بوسی!.
عابــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد ساوجی
دفتر شعر
(پرنیان)
متولد شد!.
یاد آبراهام لینکلن افتادم وقتی ترور شد، جسدش را به همسر و خانواده اش هم نمی دادند!
می گفتند : ایشان دیگر به شما تعلق ندارد بلکه به ملت آمریکا تعلق دارد!
حالا شده کار من، به تنها جایی که نمیرسم خانواده است!.
حالا نه اینکه ما آدم مهمی شده باشیم، خدا نکند!
در آن صورت نه به خدا بندگی خواهم کرد، نه با بنده های خدا سر یک سفره خواهم نشست!.
من ، نه هرکسی هستم!
نه هر روز عاشق کسی،
اما این روزها یک جور دیگه ای دلم می لرزه!
وقتی تو به خونۀ من قدم می زاری، بعد از رفتن تو، غرق خودم میشم!
آخه این چه حالتیه که تازگی یا پیدا کردم.
کم کم دارم می ترسم،
خیال برم داشته ، نکنه عاشقت شده باشم...!.
اگر فکر می کنی پیر شدم، یا راه و رسم عاشقی رو فراموش کرم،
فقط یک شب به خوابم بیا، تا ببینی غیراز تو، هیچ کس در خیالم نیست.
هنوز هم مثل پاییز، دوسِت دارم. پیر شدن چیز دیگه ای، دوست داشتن یک چیز دیگه.
یک وقتی، اگر لباسهام جور نبود، از خونه بیرون نمی آمدم.
بوی واکس کفشهام، کوچه را پر می کرد.
دخترهای دم بخت، در هوس دست کشیدن بر موهام، حسرت به دل بودند!
گذشت و گذشت، تا تو به خوابم اومدی!.
نفهمیدم چه سِحری در نگاهت بود که، به ایستگاه چشمهات عادت کرده بودم.
وقتی به خودم اومدم که دیدم، مردم زیر چشمی نگام می کنند و ، زیر زیرکی می خندند!.
آن شب دیر کرده بودی، به خوابم نیومدی،منتظرت بودم که بیایی.
از بخت من بود که نیومدی! به پاهام نگاه کردم، کفشهام، لنگه به لنگه شده بود!
تازه فهمیدم ، چقدر اسیرت شده ام...
اگر می آمدی، شاخه ها می رقصیدند، شکوفه ها گل میکردند، همۀ طبیعت شهادت می دادند ،
تنها من نبودم که گرفتارت شده بودم.
مستانه های باد در پاییز = www.abbasabed.ir
گفت : می گند دعای تو مستجاب میشه.
ــ خب که چی؟
ــ دعا کن بارون نباره!.
ــ نباره؟ چرا؟
ــ چترمو نگاه کن...!.
عابد ساوجی
روز چهار شنبه .۳/۵/ ۱۳۹۲به مناسبت گرامی داشت ورود آزادگان عزی به کشور،
به همت سایت ادبی شهر شعر همایش شعر برگزار می شود.
زمان ساعت ساعت ۴ الی ۷بعد از ظهر
مکان : شهریار - جاده رباط کریم - اول خیابان علی آباد - فرهنگسرای الغدیر
عابــــــــــــــــــــــــــــد ساوجی
از هردری گفتن و نوشتن کار زیبایی از آب در می آید.
مثل کاری که خیلی ها می کنند.
از عشق ، نفرت از آدمها، برای او که نمیدانم کیست می نویسید.
خب اینها زیبا هستند، بهتر از آنکه ننویسی و دق کنی!.
سبک می شوی، بر بال خیال سوار می شوی گاهی به آسمان،
گاهی به قعر دریا، حتی به کویر سر می زنی و با خارها و گونهای بیابان صحبت می کنی.
نوشتن، چیزی نیست که نتوانی بنویسی، همه می توانند بنویسند چون حرف می زنند
پس چرا کوتاهی می کنند و قلم را بر نمی دارند؟
تو باعث شدی،
من لکنت بگیرم!.
عابــــــــــــــــــــــــــــــــد ساوجی
از روزگار
رانده شده
تیپا خورده از
شیشه وکراک
حتی
آیینه هم
قبولش نمی کند!.
مسیحایم ؛
فاصله حقیرتر از انست که
یادت را ،
مهرت را ،
بزرگی ات را
کمرنگ کند
جایی دور از دسترس ِ
تمام ِ جهانیان نشاندمت !
جایی میان دلـــم ...
نویسنده:؟
خون دل باید خورد
از دستِ
سبک سرانِ
سهل انگارِ
سبک فکرِ
ساغر بدستِ
سبو شکن.
عابـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد ساوجی
شنیده ام
نامه هایم را می سوزانی
حتی
قلمم را شکسته ای
قلمم را بشکن
با دلم چه می کنی؟
عابــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد ساوجی
من از هیچ کس متنفر نیستم. نه، دروغ گفتم! یعنی دروغ هم نگفتم یادم رفته بود اصلا" دوست ندارم یادش کنم وقتی به ذهنم خطور می کند خونم به جوش می اید. دوست دخترم را نمی گویم، همسایه مان را می گویم. از من گذشته دیگه دوست دختر داشته باشم.
یادم رفت چرا آمدم اینجا، داشتم لیست درج در فهرست را نگاه میکردم اتفاقی دیدم صفحه خودم روبرویم است، شما هم کنارم بودید گفتم حالا که اتفاق ما را کنار هم قرار داده حالی از شما بپرسم امید وارم که خوب باشید.
همین اتفاقها باعث به وجود آمدن ماجراها می شود. ( دردانه اگر خواهی در کام نهنگان شو ) سعدی
عابــــــــــــــــد ساوجی
چه شده؟
در پی چه
که چنین
باغ شرابی شده ای
عابران را مست
همه را می بوسی!.
اولین یاد داشت مربوط می شد به مهر ماه گذشته. نارسیس نوشته بود: کسی که تقویم را نوشته باید عاشق بوده باشد! مهر ماه است نمی دانم چرا در این ماه بیشتر از همیشه مهرت به دلم نشسته است!. هر روز پای دستگاه می نشینم و لحظه به لحظه روی جملۀ(نظرات تایید نشده)کلیک میکنم شاید پیامی برایم گذاشته باشی.
عابد ساوجی
هی لاغرو، با تو ام، نی قلیون! چقدر می خونی؟ این دنیا رو که از دست دادی! می ترسم اون دنیارو هم ازدست بدی! پاشو دنبال من راه بیفت کمی ورزش کن قوی شو، هرکی پر رویی کرد بزن دندونهاش رو بریز توی دهنش!.
عابــــــــــــــــــــــــــد ساوجی
هرکس
به آنچه که دارد
مؤمن
به دین خود
جاهل
به خار و خس
منهم
به موی تو
چنگ می زنم.
عابـــــــــــــــــــــــــــــــد ساوجی
سالها
زیر باران
خیس نشدی
یکبار
نپرسیدی
چرا؟
سرت شلوغ است؟
سرِ بیماری به دامن گرفته ای؟
سرابی گولت زد؟
با نی لبک چوپان می رقصی؟
چتر من
همیشه باز است
برای تو
عابد ساوجی
میان دشت شقایق
در سراشیبیِ راه
خانه ایست
پر از تنهایی
تورا
جا دارد
گِردِ تو
خواهند سوخت
پروانه ها
اگر
برگردی.
عابــــــــــــــــــــــــــد ساوجی
آی آزادی
عشق
انسانیت
چقدر مهجورید
دوران ما.
عابد ساوجی
جواب رد ندهد
اگر لب شیرین
هزار بار بگوید
بمیر، می میرم.
عابد ساوجی