هدف
طوفان
مرداب
از باغ های بی درخت
گذشته ام
سوگند
به قلبی که نداری!
وقتی هدف
تو بوده ای
قنوت بسته
دست پر از سیب می شود
میان بوتۀ گون.
طوفان
مرداب
از باغ های بی درخت
گذشته ام
سوگند
به قلبی که نداری!
وقتی هدف
تو بوده ای
قنوت بسته
دست پر از سیب می شود
میان بوتۀ گون.
چه خوش است بهار باشد
گل و سبزه سر بر آرند
شبنمی به گل نشیند
فال حافظ
می خیام
روزگار به کام باشد
عابدی توبه شکسته
بزند چنگ به مویی...
((مجموعه اشعار انجمن ادبی صفا دشت))
در ۱۹۰ صفحه از ۴۱شاعر عضو انجمن ادبی فرهنگسرای بعثت صفا دشت رونمایی شد.
مقدمه ، گرد آوری وانتخاب اشعار از دکتر غلامحسین خدایار.
یک قطعه شعر چاپ شده در این کتاب :
دلیل نمی خواهد
عاشق شدن
وقتی لبخندت
چندین باغ گل
می پراکند
در قاب چشمم...
شاعر: عابد ساوجی
شعر از عابد
هر روز
از عشق
سهمی داری
امروز
دوستت دارم.
عابد ساوجی
شاعر خانم اجاق
عمرخود را به آب دادم رفت
دزد را درّ ناب دادم رفت
چشمه ها را نـدیـد چشمانم
تن به شوق سراب دادم رفت
دل بـه مـرداب زدم افسـوس
دسته گل را به آب دادم رفت
پیر دهر و به دل خریدارو
هر چه گفت جواب دادم رفت
آتش انـدر کیان عمـر زدم
سِهره را بر عقاب دادم رفت
صرف شد عمری به نادانی
تن به رؤیا وخواب دادم رفت
عابد ساوجی
شعراستاد اسحاقی
ـــــــــــــ
بزن بر تنم بی امان خنجرت را
بنوش آخرین جرعۀ ساغرت را
اگر از من و نام من شرم داری
زنامم دگر پاک کـن دفتـرت را
تورفتی ودل بویِ غربت گرفت
بیا فتح کن آخرین سنگرت را
اگر چه همیشه در این آرزوی
که بر شانه هایم ببینم سرت را
دل مهربانت به من آشناست
مپوشان زمن چشم های ترت را
زجان خسته ام، انتظارِ هلاک
بزن نازنین ضربۀ آخـــرت را
عابد ساوجی
۱ - حشمت الله اسحاقی
۲- احمد فرجی
۳- پروانه عزیزی
۴ - حسین تقوی
۵ - داود مرادی سوران
ترسم از آن است که در سال آتی، بیش از حد شاد و مسرور گردی و فراموش کنی که،
یک نفر این جا در این کویر در آرزوی باریدن ابرهایت ترک بر می دارد.
یا خدا نکند، آری خدا نکند،
غمهایت چنان سنگین شوند که بازهم فراموش کنی یک نفر در این گوشه عزلت،
منتظر است تا بیایی و غمهایت را با او نصف کنی.
در هر دو حالت ، غمها و شادی های فراوانت را در کوزه ای بریز بسپار به رود، تخته سنگی کوزه را خواهد شکست...
آنوقت یادت می افتد یک نفر هست که همیشه به یادت هست.
این کتاب به همت شهرداری این شهرستان وفرهنگسرای مذکور به چاپ رسیده است .
زحمات آقای دکتر خدایار ، مسئول انجمن ادبی و سرکار خانم خالوندی ، هماهنگ کننده جلسات ادبی در شکل گیری این مجموعه را نباید غافل بود.

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
باران بارید
خیس شدم.
همۀ لباسهایم را ، عوض کردم.
کاش می توانستیم
به همین راحتی
روزگارمان را هم عوض کنیم.
باید فکر کنیم
طبیب وسیله است
او که باید مداوا کند
کس دیگریست
دل به کرم او ببندیم.
دل به تاریخ نبسته ایم چرا که امتحان خود را پس داده اند.
آیندگان نیز در پردۀ ابهامند و دل بر سراب بستن است،
اما نمی دانم چه دستهایی در کار است ؟
آنها که باید به فکر حفظ ریشه و شاخ و برگ باشند،
تبر به دست گرفته اند تا از ریشه قطع کنند!.
میان شاخه و باد دعواست
تبر
کمی تأمل کن!

باد،
مرا با خود برد!
تا ته کوچۀ بن بست اقاقی ها...
بگذار ببرد باد
به هر جا که دلش می خواهد...
هر شب منتظر کسی می مانم تا، یکی بیاید حالم را بپرسد!
دریغ! هرگز کسی بر این در بسته سر نمی زند.
منتظر تو می مانم .
دلم خوش است به صدای گامهایت که در سنگفرش کوچه می پیچد.
گام بر سینۀ تنگ ام بگذار ،
از برگهای زرد خزان بی بها تر که نیست...
| جمعه 18 اسفند1391 ساعت: 23:50 | توسط:شبهای تلخ یک زن | ||||
|
ملوس ** | |||||
امان از دست عشق، هر جا که می رسد چادر می زند.
آمدنش به نگاهی، به خانه خرابی دل می ماند.
مثل باد هرزه ، هر دم برای کسی می خواند.
ـــ کارت چیست؟
ــ فرقی نکرده ام ، همان نویسنده ام که هیجان زده ات می کرد...
ـــ تا به حال، با یک نویسنده حرف نزده ام... !.
ــ زیبا ترین نامه ها را برایت خواهم نوشت.
هر روز شعر تازه ای، حتی به دوستانت هم فخر بفروشی...
. سرم را نزدیکتر بردم و به آرامی این دو بیت را خواندم:
غلط است آنکه گوید دل بــه دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
بغضش ترکید! چنان زار ، زار می گریست که همه دست از کار کشیده به ما نگاه
می کردند. او شیون می کرد اما من به آرامی اشک می ریختم. همه فکر می کردند من برای او اشک میریزم ، آنها نمی دانستند درد روزگار من هستم نه او....
در سالن هم همه ای به پا بود.
به ترتیب پست ومقام ، صندلی های سالن از ردیف اول پر شده بود
وبرنامه همایش با هیجان ادامه داشت.
هرکس از کنارش عبور می کرد دستی بر شانه اش میزد وحالش
را می پرسید.
کنارش قرار گرفتم و شانه اش را فشار دادم.
جواب لبخندم را معصومانه داد .
ــ اوضاع چطوره؟ چرا اینجا...؟
ــ ای ، بد نیست شکر خدا ،
هرسال موقع همایش اول سالن بودم ، امسال آخر سالن ...!.
چرا پس؟
ــ می بینی که ، چرخ دستی ام کهنه شده...!.
از زیر جعبه دارو سرک می کشید. دیدن موشها در سنگربرایش عادی شده بود. اوایل از دیدن آنها چندشش می شد. سعی می کرد با تله موش یا مرگ موش آنها را بگیرد ، خودش نمی توانست این کاررا بکند، بقیه هم اهمیت نمی دادند. چند بار مرگ موش داخل سنگر ریخت . مؤثر بودو موشها می مردند و لی در قسمتی دور از دسترس می ماندند بوی گندشان غیر قابل تحمل می شد. کم کم به زندگی مسالمت آمیز با آنها تن در داد. مثل زندانی که به مرور زمان به دیدن دیوارهای سلول عادت می کند.
سهمیه پنیر صبحانه شان همیشه کم می آمد، چون مقدار زیادی از آنرا به موشها
می داد صدای اعتراض همسنگران بلند می شد.
روبروی موش چمباتمه زده به یکدیگر نگاه می کردند. انگار با آدمی درد دل می کند گفت:
آقا موشه! تو منو یاد آکواریوم خانه مان می اندازی. چند تا ماهی ریز ودرشت داخل آن انداخته ایم . همه زندگی طبیعی خودشان را دارند اما یکی از آنها که بزرگتر از بقیه است انگار سیر نمی شود . وقتی از کنارش عبور می کنم خودش را هلاک
می کند ، بال و دمش را برایم تکان می دهد. اوایل فکر می کردیم از روی علاقه ای است که به من دارد اما بعد متوجه شدیم سیر نشده غذا می خواهد. حالا به غیر از سهمیه عمومی غذای ماهی ها ، چند دانه غذا برای او می اندازیم می خورد تا سیر شود. وقتی سیر شد کرشمه می آید و ناز می کند. حالا تو بگو با تو چه کار کنم که سهم پنیر دوستان را می خوری؟
شبها تا دیر وقت مطالعه می کرد یا رادیو گوش می داد. بازهم داشت برنامه راه شب را گوش می داد. ساعت مچی 5/1شب را نشان می داد. بقیه تقریبا" قبل از نیمه شب خوابیده بودند. فانوس، نور کمی را در سنگر پخش می کرد . با همین نور کم
می توانست حرکات چهره همسنگران را ببیند. یکی می خندید ، یکی اخم کرده بود ودیگری سعی می کرد شکلک در بیاورد. اگر یادشان نمی رفت می توانستند صبح خواب خود را تعریف کنند .
معمولا" خوابها در محور خانه وخانواده دور می زد. به آرامی تکه پنیری بطرف موش انداخت وزیر لب زمزمه کرد : بازهم معرفت تو که ما را تنها نمی گذاری.
یاد اولین مأموریتی افتاد که به عنوان پزشکیار به جبهه جنوب رفته بود . بهداری را ازمامور قبلی تحویل گرفت. دیوار سنگر با گونی های پر از خاک چیده شده بود وسقف آن با تراورسهای چوبی خط راهن پوشانده شده بود . خیلی محکم به نظر
می رسید. چادر بزرگی از جنس برزنت را هم از داخل به دیوارها وسقف کشیده بودند تا خاک وجانوران موذی به داخل نفوذ نکنند. در همین ماموریت بود که با خیل موشها روبرو شد. گاهی موشها پیدایشان نمی شد، در عوض جانوری در بالای چادر حرکت می کرد وگاهی هم سوت می زد. بالاخره پی برد مار بزرگ وخطرناکی در آنجا زندگی می کند. هر وقت گرسنه می شود برای شکار موشها به سقف سنگر می آید . راننده آمبولانس باید در سنگر با او زندگی می کرد تا در مواقع اضطراری، در دسترس باشد ولی از ترس مار، با همشهریانش هم سنگر شده بود و نخواسته بود علت را به او بگوید مبادا بترسد. بقیه ماموریت را مجبور شد داخل آمبولانس بگذراند . گلوله های توپ در اطرافش زمین می خورد ومنفجر می شد . چاره ای نداشت باید تحمل
می کرد . یا مار، یا گلوله...
بخود که آمد موش پنیر را خورده و رفته بود . فتیله چراغ راپایین کشید وچشمهایش را بست.
اولین روز مدرسه ، برای هر کسی خاطره انگیز می شود. چیزی که از دوران دبستان یادم مانده این است که ، هرمعلمی وارد مدرسه می شد با سوت وکف و هورا تا دفتر مدرسه هدایت اش می کردیم. همین طور ادامه داشت تا آخرین معلم...
به علت محدودیت مدرسه در محل با دختر ها یکجا درس می خواندیم. آن ها بلد نبودند سوت بزنند ، کف می زدند وجیغ می کشیدند. این همۀ خاطراتی ست که از اولین روزهای مدرسه یادم مانده.
توسط یکی از مسئولین، به یک دبیرستان دخترانه دعوت شدم تا در بارۀ ایام دفاع مقدس چند دقیقه ای ایراد سخن کنم. هوا سرد وزمین یخ زده بود . از طرف اداره آموزش و پرورش بدون اطلاع قبلی برای بازرسی آمده بودند. چه بساطی بود!.
در سالن سر پوشیده وکنار بخاری هم به سختی گوش به سخنرانی می دهند چه رسد به دبیرستان دخترانه و شرایط نا مناسب موجود که باید روی موزاییک های سرد بنشینند و به حرفهای چون منی گوش کنند!.
نا گفته نماند که یکی از اساتید شعر را هم دعوت کرده بودند تا حافظ خوانی کند و یکی از غزلیات حافظ را تفسیر کند. قبل از شروع رسمی مراسم در دفتر که نشسته بودیم به عنوان درد دل به استاد گفتم ، با این اوضاع مگر می شود صحبت کرد؟ باز شما دبیر بوده اید وبا این گونه فضا آشنایی دارید...
ایشان هم ته دل ما را حسابی خالی کردند که: بله ، خیلی سخت است! مواظب باش که قافیه را نبازی والا آبرویت در خطر است...
دلشوره ای به جان ما انداخت که نگو. از قضا اول از ایشان دعوت شد برای قرائت شعر پشت میز خطابه قرار بگیرند. به تفسیر که نرسید بماند! تا یک غزل را تمام کند مجبور شد سه بار آن را قطع واز نو شروع کند!. البته به این دلیل که وسط قرائت شعرایشان، یک کلاس را به داخل کلاس فرا می خواندند!. سه بار این کار تکرار شد!. در آن هوای سرد عرق استاد را حسابی در آوردند تا نوبت به ما رسید.
در دل گفتم خدایا ، با این اوضاع ، سخنرانان حرفه ای هم کم می آورند چه رسد به من که نه سخنرانم ونه تجربه سخنرانی در دبیرستان دخترانه را دارم.
کارخدا بود! سخنم را با این مثل معروف شروع کردم: بر هر چه بگندد نمکش
می زنند وای به روزی که بگندد نمک. وچند جمله در ادامه که: وقتی در محیط نظم ونظام اوضاع چنین باشد وای به حال بقیه و در ادامه از ذهنم گذشت با لحن خودمانی گفتم: دخترا ، برای اینکه گرم بشوید وهمچنین تمرکز پیدا کنید، تاعلامت نداده ام فرصت دارید با تمام قدرت جیغ و هورا بکشید ! سوت هم اگر بلدید بزنید...
هنوز حرفم تمام نشده بود دبیرستان را گذاشتند روی سرشان !.
ما که در قسمت بالایی نشسته بودیم دیدیم از خیابان و خانه ها سرک می کشند ببینند چه خبر شده؟ چون ایجاد چنین سرو صدایی بی سابقه بوده است.
وقتی کاملا" گرم شدند شروع کردم ...
سخنران نیستم اما یقین دارم آن روز یکی از بهترین سخنرانیهای عمرم را در آن دبیرستان دخترانه انجام دادم.
شاهد کف زدنهای بی وقفه ای بودم که در پایان نثارم کردند.
... بیشتر از اینها که می بینی، چیزی ندارم.
ـــ فقط همین؟
ــ بله ، کوله پشتی، سجاده و چند جلد کتاب، تسبیح دانه درشتی که به گردن آویخته ام . هنگام ذکر دانه دانه پایین می افتند. هر مهره که پایین می افتد تقی صدا می کند، مانند تازه واردی که به بقیه سلام می کند!.
ــ کجا قصد داری بروی؟
ــ از یک جا ماندن ومحور یک نقطه چرخیدن خسته شده ام، نمی خواهم دل در گرو مقداری خشت وگل نهاده باشم. می خواهم بقیه عمرم را به همه چیز با چشم شعر و عرفان بنگرم شاید به حقیقت جهان پی بُردم. می خواهم مسئله شک ویقین را از همه جاده ها، کوهها ، حتی کویر سؤال کنم.
ــ خانه و زندگی ات چه می شود؟
ــ خانه ام را بر سر راه همۀ دزدان وشروران بنا نهاده ام! هرچه می خواهند بردارند وببرند.
مدتی بود دزدکی همدیگر را می دیدند.
عاشق هم شدند .
پسر به سختی مشغول کار شد.
به گمان اینکه پسر نسبت به او بی توجه شده ، دختر با پسر دیگر ی دوست شد!.
به گوش پسر عاشق رساندند که : چه نشسته ای که : به تو خیانت کرده!
پسر غیرتش به جوش آمدو اسید روی صورت دختر پاشید!.
پسردستگیر شد.
روزنامه ها نوشتند. در خبرها گفتند.
پسر عاشق، اعدام شد!.
پسر دیگر، از ازدواج با دختر منصرف کرد.
دختر منزوی شد!.
مادرانشان دق کردند و مردند!.
نویسنده ای نوشت و بعد از مرگش معروف شد...!.
هیچ کدام به مراد خود نرسیدند...!.
ــ کدوم آرزو ها؟
ــ همیشه می گفتی : فقط با یک آدم خر پول ازدواج می کنم . بالاخره صبر کردی تا پیدایش کردی.
ــ آره والله ...
ــ چرا می خندی ؟ مگه دروغ می گم، این طور که شنیدم یارو خیلی خر پوله .
ــ خب منم برای همین می خندم . هر دو را با هم پیدا کردم ! هم خرش را، و هم پولش را!.
ــ یعنی چی؟ نمی فهمم!.
ــ تا دلت بخواد پول داره ، ماشین ، خونه ، همه چیزش عالیه ، ظاهرش چشم همه را کور کرده، اما از من بپرس که دلم و خون کرده !. انگار زر خریدشم و اون ارباب منه ! حرف عاشقانه ؟ دریغ از یک کلمه! محبت؟ ابدا، حرف خوش؟ حسرت به دل موندم که ...
ــ خوبه خوبه، اشک تمساح نریز! از خوشی داری شیون می کنی؟.
ــ دیدی گفتم ، تو هم مثل بقیه هستی. همه همین حرف را می زنند، از دل من که خبر ندارید. ببینم ، از خودت بگو، توچه جوری با شوهرت آشنا شدید؟ از زندگی راضی هستی؟
ــ چی بگم والله. راستش عریضه نویس بود. برای رسیدن به محل کارم مجبور بودم از کنارش عبورکنم . صدای تق تق ماشین تحریرش برایم عادت شده بود . خب به مدت چند سال هر روز صبح می دیدمش. گاهی که کار نداشت احوال پرسی می کردیم. یک روز کنار دستش روی چهار پایه پلاستیکی نشستم و پرسیدم: صبح تا شب اینجا نشستی چه می نویسی که اصلا" حواست به اطراف نیست؟ غافلگیر شده بود . خون درصورتش دوید !. مثل این که بخواهد برای مشتریانش عریضه بنویسد، ورق سفیدی را درون دستگاه گذاشت وانگشتانش شروع به دویدن روی دکمه ها کردند.
همین طور که به تق تق دکمه ها گوش می کردم و دویدن انگشتان اش را روی دکمه ها تماشا می کردم کلمات را هم می خواندم :
امروز برای تو می نویسم، همسایه دیوار به دیوار شما هستم. آسمان ما در نقطه ای گره می خورد ، همانگونه که دلهای ما....
بوی شما بد جوری هوایی ام می کند . بیهوده ستاره های شهرتان را
نمی شمارم وکبوترهای بامتان را که، از دست شما دانه می چینند.
دستهایم کار خواهند کرد برای بر آوردن آرزوهایت، وسینه ام قایقی می شود برای تمام دلواپسی هایت...
تمام دارایی من همین دستگاه است که می بینی. نه برج سبزی ، نه قصر عاجی ، همه دارایی من فدای تو ...
ــ خب! بعد چی شد؟
ــ منتظر بودم بنویسد ، اما دو دست اش را در هم گره کرد وفشار داد . به صورتش نگاه کردم ، رنگ به چهره نداشت!. معلوم بود ضعف کرده است . آخرین رمق خود را در دهانش جمع کرد و به سختی گفت : با من ازدواج
می کنی...؟
ــ چه جالب! قبول کردی؟
ــ اگر تو جای من بودی چی کار می کردی؟
ــ والله ، چی بگم؟ آخه ازدواج با یک عریضه نویس...!.
ــ با این چیزهایی که تو از شوهرت تعریف می کنی ، قربونشم می رم...
او خانه وُ مأوایِ من
دیروز وُ هم فردایِ من
هستیّ و پودُ رایِ من
جانانه ام ، پیمانه ام
گلدان و هم گلخانه ام
مادر چراغ خانه ام
یک شب تمام هستی ام
پیمانه سر مستی ام
سنگ صبور شکوه ها
آرام و ساکت پر کشید
آتش نشست بر جان من
طوفان شکست احوال من
جام بلورین دلم
افتاد هزاران تکه شد.
عابد ساوجی
حادثه یکباره رخ نمی دهد. عوامل، از نقطه های مختلف حرکت میکنند تا در یک نقطه به یکدیگر بپیوندند تا حادثه شکل بگیرد.
امروز مانند پرنده ای سر در گریبانم!.
حوصله هیچ کس را ندارم سالهای شوق وانتظارم حبابی شد وترکید.
آرزوهایم نقش بر آب شدند. گناه از من است در پی بهانه ای بودم
واین بهانه بدستم افتاد شاهد از هم پاشیدن دوستی ها بودم ولی این بار دوست خودم بود
که به تاراج دادم ! هرچه بود تمام شد وحالا باید با خاطراتم خوش باشم و با دفتر خاطراتم
که یاد او درآن ثبت است. نمی دانم از فردا راجع به چه چیز شیرینی خواهم نوشت،
آیا اصلا چیزی برای نوشتن خواهم داشت؟.
یکی از پسرها که بزرگتر بود گفت: بیایید شهر فرنگ بازی کنیم .
پرسیدیم شهر فرنگ چه نوع بازی ست؟
گفت : اگر از جای لوله سرتان را داخل بخاری بکنید چیزهای جالبی خواهید دید!. به نوبت سرمان را داخل می کردیم بعضی ها می گفتند دیدیم.
شهدا افتخار داده بودند تا در کنارشان بایستیم و، عکس یادگاری بگیریم.