وقتی که باغچه می میرد

اولین کارم را که داستانی بود الگو گرفته از زندگی یکی از دوستان خودم در منطقه پونک، با ژست کامل یک نویسنده حرفه ای، آنچه در چنته داشتم روی کاغذ آوردم و با عنوان (داستان تکراری) پست کردم به بخش مسابقه بزرگ داستان نویسی مجله اطلاعات هفتگی. هر هفته چهار شنبه صبح زود اولین نفری بودم که جلوی دکه روزنامه فروشی کشیک می کشیدم تا مجله بیاید. کم کم داشتم نا امید می شدم که نام خودم را در اول ستون پیام و پاسخ دیدم و قبل از اینکه مطلب را بخوانم کلی خوشحال شدم.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

ادامه نوشته

همین جوری برای رفع دلتنگی

سلیقه ها تغییر کرده اند، آنهم نه مقداری ، بلکه بینهایت تغییر کرده اند.

یک وقتی می دانستی مردم وجامعه چه می خواهند و چه نمی خواهند .

شما در تقسیم بندی علایق گروه بندی می کردی وبا کمی تغییرات در کیفیت و کمیت چیزی که ارائه می کردی رضایت قریب به اتفاق جماعت را بر آورده می کردی.

اما با هجوم علوم و ایجاد تنوع، آنهم به صورت رقابتی، دیگر به این راحتی نمی توان رضایت افراد را جلب کرد.

برای نمونه، یکی از اعضای خانه که مقداری هم مستبد است و به جا و بیجا صدایش را بلند می کند جلوی تلویزیون می نشیند و شروع می کند به زدن کانالهای ماهواره...

ماشا الله ! کانالها هم صد تا و دویست تا که نسیتند، دو هزار تا ، سه هزار تا! تمام نمیشوند. هر کانال فقط چند ثانیه! وبعد کانال دیگر...

ساعتها گذشته، کانال به کانال پیش رفته اما هنوز، یک برنامه نیم ساعته باب پسند نیفتاده که هم خودش ببیند وهم اطرافیان. تنوع است و پسندها مشکل شده است کاریش هم نمیشه کرد. فقط باید قدرت تحمل خود را بالا ببریم همین.

من که یک تلویزیون بدون آنتن و فلان دارم و اخبار ساعت ده کانال سه و برنامه نود و چند برنامه شبکه چهار و رادیو 7 شبکه آموزش برایم بس است. کاری به بقیه ندارم. اما بیچاره آن کسی که تنها یک تلویزیون دارند و چند نفر مختلف السلیقه، چه می کشند از دست روزگار...؟

گریه

هرچه می خواهم گریه نکنم نمی شود!
سالهاست که عادت کرده ام گریه کنم! حتی برای چیزهای خنده دار...

حالا که تو را بعد از سالها می بینم، نمی توانم بخندم، اسمش را می گذارم گریه شوق!

چطور است؟

هوای کودکی


شنیده ام نامه هایم را  می سوزانی تا متوجه علاقه ام  به تو نشوند.

 تنها این نیست، گفته اند قلمم را خواهند شکست تا دیگر ننویسم،  قلمم را بشکنند، با دلم چه  می کنند؟ .

کودکی هایمان یادت هست؟

به خاطر گره خوردن دست هایمان دعوایمان نمی کردند.

 دعوا که  می کردیم اصرار  می کردند یکدیگر را در آغوش بگیریم  و ببوسیم! .

به کسی جایزه می دادند که برای آشتی پیشقدم می شد  !.

 می گفتند: دست های هم را بگیرید تا  گم نشوید...

روزگار را چه می شود؟   بد  جوری هوای کودکی به سرم افتاده.

   کاش می توانستیم باز هم کودک باشیم!.

دولول

شنیدم یکی گفت: خودشه! از همان نوعی است که گلوله اش را پیدا کردیم...!.

چشمانم را بستند و از اتو مبیل خارج و پس از چند قدم گفت: مثل بچه آدم بشین و حرف نزن.  در همین لحظه یکی فریاد زد: ایست ... و در ادامه دو تیر پیا پی شلیک شد. اتو مبیل ما به سرعت از آن محل دور شد و متوجه نشدم چه اتفاقی رخ داده بود.

ادامه نوشته

دوستان چون برگ گل

این روزها پر حادثه و ملتهب شده اند!

یک ماجرا را سرو سامان نداده ماجرای دیگری در راه است.

تقاضای دوستان هم مزید بر علت شده است. یاد چند سال پیش افتادم. تصمیم گرفتم کار نکنم و با اندک مقرری که می رسید زندگی ساده و بی و غل و غشی را آغاز کنم. روزهای خوبی بودند. با بچه ها راکت ها را بر می داشتیم و هر جا که میز بود یک سرش مال ما بود. حتی چند بار در حین آموزش بازی به آنها ، سهل انگاری کردند  راکت را به طرف سینه هایشان پرت کردم! درد را تحمل کردند اما بالاخره یاد گرفتند و تا حد حرفه ای هم پیش رفتند.

دوستان که می دیدند وقت دارم و ماشینکی زیر پایمان است و تخصصی داشتیم واز دستمان کار بر می آمد آنقدر مزاحمت ایجاد کردند تا مجبور شدم دوباره در درمانگاهی که یکی از همکاران سهام دار بود دوباره مشغول کار شدم تا مدتی استراحت بکنم! واقعا وقتی سر کار بودم استراحت به حساب می آمد اما دوستان دلخور بودند چرا بازهم کار می کنم و  از خدمت رسانی به انها خود را محروم کرده ام.

فکر می کنم مجبورم همان ترفند را بکار بندم و یکبار دیگر بروم سر کار... 

 

پدر

با آقای بهادری قرابتی داشتیم و علاقه خاصی به او داشتم.

باز نشسته نیروی انتظامی بود و دنیا دیده و کلی تجربه برای خودش داشت که در نوع خود بی نظیر بودند.

اما این اواخر کمی بینمان شکر اب شده بود و یک دفعه خبر آوردند که بله...

امروز مراسم سه و هفت اش بود وقتی وارد مجلس  شدم پسرانش غافلگیر و متعجب شدند و به طرفم دویدند و دخترش گفت حالا که پدر ندارم آمده ای...؟

مراسم شب شعر بسیج هنرمندان شهریار

مراسم شب شعر بسیج هنرمندان شهرستان شهریار

به عنوان خبر به اطلاع می رسانم، جلسه شب شعر عاشورایی  از طرف بسیج هنرمندان شهرستان شهریار در فرهنگسرای استاد شهریار واقع در میدان فرمانداری سابق راس ساعت 3-5بعد از ظهر روز پنجشنبه 7/9/1392 برگزار می شود.

در این جلسه تعدادی از شاعران از جمله: خانم معصومه عبدالله زاده - خانم الهام خوشدل - استاد نخجوانی - عباس عابد - استاد جوکار - آقای اسماعیل مسعودی - علیرضا ابوالحسنی  - خانم حدیث تیر ماهی  -  استاد استکی - استاد رضا قلی و... به قرائت اشعار خود خواهند پرداخت.

برای دل پیر خودم

قبل از آنکه کویر دکتر شریعتی را بخوانم او را خوب می شناختم از سالها قبل، آنوقتی که کتابهایش ممنوع بودند و پسرخاله ام نمی دانم از کجا پیدا می کرد و چون میدانست اهل مطالعه ام یواشکی می داد بخوانم و پس بدهم و کتاب دیگر...
اما وقتی کویرش را خواندم ( سه سال پیش) از بلا تکلیفی مطالبم در امدم . نوشته بود: بعضی از نوشته هایم اجتماعی است که برای مردم می نویسم . بعضی هایشان مذهبی است که همه مردم دوست دارند. اما چیزهایی هست که فقط برای دل خودم می نویسم و مهم هم نیست که دیگران چه بگویند چون فقط برای دل خودم است.
آن وقت من هم به همین نتیجه رسیدم. الان چیزهایی برای دل خودم می نویسم که بسیاری از جوانان حتی از نوشتن اش عاجز هستند خوب برای دل خودم است ، گیریم که پیر شده باشم! برای دل پیر خودم می نویسم.

قسمتی از خاطرات محمد حسن شهرکی از کتاب عرشیان به خط...

اواخر پاییز بود و هوای جنوب بسیار دلپذیر شده بود. تازه داشتیم از موقعیت به وجود آمده لذت می بردیم دستور دادند آماده حرکت به سمت کرمانشاه، اردوگاه آناهیتا شوید.

دلبستگی عجیبی به حسینیه شهید همت داشتیم باید از آن خدا حافظی می کردیم.


ادامه نوشته

ازگل نازکتر

چیزی وجود ندارد که دوست نداشته باشد. تو را با تمام فصلها، آسمان و سیارات، حتی دریا را با تمام موجوداتش . دعوا را هم دوست دارد...!.

می گوید: در موقع نزاع، نقابها کنار می رود، پرده ها دریده می شود و زشت ترین کلمات رد و بدل می شود و زخمهای کاری بر پیکر یکدیگر وارد میشود! بعد از آن کسی نمی تواند به دروغ بگوید: من از گل نازکتر نگفته ام...

از پنجره بیرون را نگاه می کند. آسمان ابری و مه آلود است.  برف، آرام آرام می بارد. گنجشکها در میان برفها به دنبال دانه می گردند. مشتی نان خشک جلوی آنها می ریزد. در فضای جنگ زدۀ پادگان، گنجشک ها زیبا تر به نظر می آیند. نگاه کردن به آنها، زندگی آرام و بدون جنگ را القا می کند.

از هوا پیماهای دشمن خبری نیست!. سربازان خوشحالند که هوا ابری و مه آلود است. چون مجبور نیستند از ترس بمباران هوایی، تمام روز را به صحرا بروند و برای در امان ماندن از بمب باران، سنگر انفرادی و حفره روباه بکنند تا شب بشود...


غم

هر چه غم داری، همه را در دلم  بریز!

تا همه بدانند:

هیچ کس به اندازۀ من دوستت ندارد.