آسمان

گاهی نیازی نیست زمین و آسمان را به هم ببافی تا بگویی دلت تنگ شده و هم صحبتی می خواهی تا با او  کمی گپ بزنی تا دلت وا بشود.
مثل همین حالای من!
فکر نمی کردم بعد از دو روز مسافرت که باید سر حال و قبراق شده باشم، با دلتنگی برگشته و سر در گریبان شده باشم.
راست اش دارم به این ضرب المثل ایمان می آورم که: هر جا که روی آسمان ...

راز

  سوز شمع و

رازِ گل

سوختنِ پروانه!

من و عشق و راز

تو مرا...

شوق شنیدن داری؟

... آرزوی من

 
آخرین گل را که می کاشتم
فکر می کردم: آخرین گل نصیب عشق بر باد رفته ام می شود!.
نسیمی وزید و بوی تو را آورد.
بازهم شاخه های گل می چینم و دسته گلی تقدیم تو...
باور کن هنوز هم دوستت دارم  مثل روزهای اول آشنایی مان.
عشق ورزیدن که گناه نیست،سخن از عشق آسمانی ست، باور کن.
اگر فکر می کنی پیر شده ام  راه و رسم عاشقی یادم رفته یک شب به خواب من بیا که ببینی بجز خیال تو ، خیالی نیست در سرم. 

لبخند و نخل

درد در ناحیه  کتف پیچیده امانش را بریده بود .مجبور بود باز هم رکاب بزند.ساک ورزشی روی دوشش سنگینی می کرد.باهر رکابی که می زد ساک مانندپتک بر ناحیه درد فرود می آمد. دهانش خشک شده بود به سختی نفس می کشید.  تامقصدراه زیادی نمانده بودولی توان ادامه نداشت. پاهارااز دوطرف روی زمین گذاشت وبه دختری که جلوی در ایستاده بود  گفت:کمی آب برای من بیاور...

دخترباتعجب نگاهش کرد، بیگانه ای آمرانه دستور می داد!. دودل بود دستوراورااطاعت کند یا بی تفاوت باشد؟ لحظه ای به چهره بیگانه نگاه کرد، چیزی درون سینه اش بیقراری می کرد!. به داخل حیاط رفت بایک پارچ آب که چند قطعه یخ بلوردرون آن درحال ذوب شدن بود بالیوانی برگشت.

پسرپارچ  راسرکشید، باهرقُلُپ که فرو می داد، سیبک گردن اش بالا وپایین می رفت.

دختر به شوخی گفت: ازکویرمی آیی؟

 پسرپارچ راپایین آورد، به عمق چشم های دخترنگاه کرد گفت:

ــتوهمان نخلی هستی که، لبخند را برچهره مسافران کویرمی نشانی!. اگر از بیمارستان سالم بر گردم به خواستگاری ات می آیم .

دختر سرش را پایین انداخت. از شرم سرخ شده بود،  گفت: مطمئن هستی تا آن وقت فراموشم نمی کنی...؟

شکسته ام

  میان باغ بی درخت

کویر و بوتۀ گون

درون موج های سخت

نشسته ام، شکسته ام

شکایتی نکرده ام

تو را که دوست داشته ام.

حادثه

  زمان

بدون حادثه

ورق می خورد

تو که  بیایی

گم می شود خانه

میان حادثه ها

تیغ غمزه

چه ها کنی بادل من، که من چنان نکرده ام
تیـــغ زدی به سینه ام ولی فغان  نکرده ام
هیچ شـــــده نیم شبی سفـرکنی بخواب من؟
تا که ببینی غیر تو   ورد زبان نکــرده ام
مهر و وفا ار بر من  جور و جفا از بـر تو
شادم از این دادو ستد فکر زیان نکرده ام
ظلم تو بس گفتنی شانه به شانه جو به جو
من همه را به سر برم نکته بیان نکرده ام
باز به تیغ غمزه زن  این دل پاره پاره را
زانروکه می پرستمت شکوه عیان نکرده ام

خانومی

خوش به حالت خانومی،
بیکاری و هر وقت دلت می خواد می خوابی، بیدار میشی ، آسته میری آسته میای که گربه شاخت نزنه...
یک روزایی تا لباسام ست نبود از خونه نمی زدم بیرون.
بوی  واکس کفشام کوچه را پر می کرد و دخترا در هوس فقط یک دست کشیدن به موهام حسرت به دل مونده بودن!.
گذشت و گذشت و گذشت، جونم بهت بگه: زن گرفتیم و بچه دار شدیم و همین جوری ........
یک روز با خانواده نشسته بودیم توی اتوبوس به کفشام نگا کردم ای داد بیداد لنگه به لنگه بودن!!!!!!!
پامو در آوردم بزارم روش که دو رنگیش معلوم نشه، چشت روز بد نبینه! دیدم اصلا" جوراب پام نیست...

بوی تو را...

نه شیرین من
دستهایت همیشه بوی مهربانی دارند
نمی دانم درون خاطراتت جایی برای من هست؟
انگشتانت را که ببندی هزار قاصدک را به مهمانی فرا خوانده ای، وخبرهایی که  کران تا کران بوی  پیراهن ات را آورده اند.
و دستهای من ، همیشه بوی تورا می دهد.

قیل وقال

گمان می کردم فقط من از دل و دماغ افتاده ام!.
می بینم شما  هم چندان دل و دماغ قلم زدن را نداریدفروردین به این طرف...
بهار است و خاصیت بهار هم در همین است که خمار می کند آدم را.
خواب را بیشتر دوست می داریم در بهار تا بیداری را.
این روزها حتی گربه ها هم حال قیل و قال ندارند چه رسد به ما که اشرف... 

آب مایه روشنایی

وقتی که می رفت، کاسۀ آب در دستت بود.
حتی نکردی یک مشت آب پشت سرش بپاشی شاید اثر کرد و بر گشت.
اما دریغ! آنقدر غرورت گرفته بود که از امروز و دلتنگی ات هیچ خبر نبود . عین همان پرنده ای که از زمستان خبرش نبود.

گذر ایام


باور نمی کردم این همه فاصله بیفد میان نوشته های ما.
روزهایم سر شار از گذر است! چشم بر هم زدم فروردین گذشت،بهار هم می گذرد و افسوس اش را خواهم خورد.
امروز هفت یکی از اقوام نزدیک بود. سرخاکش بودیم و برایش فاتحه خواندیم...
فردا چه خواهد شد خدا می داند. فیس بوک هم کمتر می آیم. راستش فیس بوک زیاد به دلم نمی نشیند. بی پروایی بیداد می کند و ما که نیستیم درونش گم می شویم!
جایی نوشته بودم: به خانه ای می ماند که زرق و برق فراوان با پنجره های زیادی که پرده نداشته باشد، درونش احساس امنیت نمی کنم.

تنهایی

به تماشای غروب بنشین. لبخند بزن گرچه هوای غروب غم انگیر می شود!.باشد که فردا ، خورشید با طلوع خود کسی را که سالها در انتظارش بودی با خود بیاورد. در لحظه های دلتنگی، دست نیایش به آسمان ببر وبا او که همیشه با توست صحبت کن تا بدانی هرگز تنها نبوده ای.

پنجره را باز کن ، عطر ستاره ها و نور ماه را عمیقا" نفس بکش،شاید هرگز فرصتی نباشد تا لذت عطسه کردن را دوباره زمزمه کنی. خستگی ودلتنگی هایت را زیر دوش حمام با آوازی لیف بزن. دستسی داری که می توانی حوله را به دور خود بپیچی وموهایت را شانه کنی وپایی که سردی پاشویه را احساس کنی.

به همسایه سلام کن تا وقتی بار سفر را می بندی، کلید را به او بسپاری تا گلهای خانه به کویر فکر نکنند.

اگر هنوز هم تنهایی رهایت نکرده است، آلبوم را بردار و تاریخ پشت آنها را بخوان . عکسها را از اول بچین تا یادت باشد خاطرات خوشی داشته ای ، هنوز هم می توانی لحظه ها را تبدیل به خاطره کنی.

دُرنا

 

باور نمی کرد روزی تنها بشود. اهل منطق بود، همسرش چند سال کوچکتر از او بود. می گفت:

ــ دُرنا، بعد از من چه می کنی؟

ــ حالا چرا بعد از تو؟

ــ خب معلومه، چند سال از من جوانتری. سالم و سرحالی، در نتیجه من زودتر از تو راهی میشم.

ــ نه جانم، فکرت را خراب این گونه مسائل نکن به کارت برس.

ــ دوست دارم بدونم بعد از من با کس دیگری ازدواج می کنی؟

ــ تو خودت باشی چیکار می کنی؟

ــ خدا نکنه بعد از تو باشم...

وقتی تنها شد همۀ شیشه ها را آیینه کرد !.

زنگ را می زد شاید کسی در را به رویش باز کند. فکر می کرد دُرنا در خانه است. انعکاس زنگ در خانه می پیچید وتکرار می شد. باور نمی کرد تنها شده است.

زنگ را محکمتر می زد و آیینه ها را بیشتر کرد...!.

ستون

 عکس جالب : به این میگن طناب دار !

طناب دار دور گردنش بود با خود فکر کرد : از این ستون به آن ستون فرج است!. چه ضرب المثل مسخره ای؟

چقدر این دست  آن دست کردیم. چقدر قانون را دور زدیم! اعتراض به حکم دادگاه، تنها چیزی که عایدمون شد عقب افتادن مراسم اعدام بود. بجز کش دادن عذاب چی گیرمون آمد؟

با هم دوست بودند. چند بار به حسن تذکر داده بود که : حسن این کاراتو بذار کنار ، این کاری که تو می کنی خیانت به رفیقه! تو که از علاقۀ من به رؤیا خبر داری، چرا مزاحمش می شی؟

حسن با خنده گفته بود: بهت ثابت می کنم دلش با تو نیست. اون فقط به ثروت پدرت فکر می کند.

بحث شان بالا گرفته بود و تنها یک مشت به گیجگاه حسن زده بود. به بیمارستان نرسید.  سر حسن روی دستش بود که تمام کرد!.

مجری حکم گفت : حرفی برای گفتن داری؟  چیزی نداشت بگوید خندید. مجری اخمهایش را در هم کشید : حرف خنده داری زدم می خندی؟.

خود را کمی بالا کشید تا فشار  طناب  را کمتر احساس کند گفت : نه، به روزگارخودم می خندم . آرزو داشتم دو بال داشته باشم برای پرواز ، حالا تنابی دور گردنم ... فکرش را نمی کردم این جور پرواز کنم. مسخره به نظر می آمد اما می بینم به حقیقت پیوسته.

ــ چی به حقیقت پیوسته؟

ــ این که مرگ وزندگی به جابجا شدن یک نقطه بستگی دارد!.

ــ واضح تر بگو ببینم چی می گی؟

ــ اگر شما بگید تناب را بکشید، می میرم. اگر بگید نکشید ، زنده می مونم.قسمت من از زندگی به یک نقطه بستگی داره. به نظر شما، جالب نیست؟  

 

           ــ چند لحظه دست نگاه دارید!.

ــ لطفا" طناب را از گردنم باز کنید تا همین چند لحظه را هم راحت تر نفس بکشم... !.

مجری حکم با نماینده دادستان و والدین حسن وارد مذاکره شد.

انتظار

دست را تکیه گاه چانه کرده بود. به دختری نگاه میکرد که  کوله بر پشت تا پشت نرده ها آمده بود . عمق نگاهش جای دیگری بود.

بارها را روی چرخ دستی بار زد. می دانست دختر خردسال وبال گردنش می شود. اما حریف گریه هایش نشد و او را با خود برد. بازار شلوغ بود. به سختی با تنه زدن به عابرین، اگر زرنگی و مهارت چرخ دار نبود یک متر نمی توانستند جلوتر بروند. دختر را به حجره دار سپرد و سفارش کرد از چشم دور ندارد تا بارها را، سر بازار بگذارد و به دنبال کودک بیاید. مامورین سد معبر با چند دستگاه وانت بار ریخته بودند اطراف بازار...

تنها نشانه ای که از پدرش به یادش مانده بود جای زخمی که بر روی پیشانی اش نشسته بود. آن هم به این علت بود که ، وقتی از پدرش می پرسید: بابایی، چرا اینجا زخم شده؟

 پدر  می گفت: دختر گلم ، جای زخمم را بوس کن تا خوب بشود.

و او بوس می کرد و پدر در آغوشش می گرفت و می بوسید واو غرق لذت می شد.

 کم کم نگرانی به جانش افتاد. نکند پدر فراموش اش کرده باشد! برای پیدا کردن اش در ازدهام جمعیت راه افتاد.

یادش می آمد عده ای در اطرافش جمع شدند و او گریه می کرد. بعد در جایی که پلیس زیاد بود روی صندلی نشست و گریه کرد. بعد ها فهمید اورا به کلانتری تحویل داده اند و کسی به دنبالش نیامده و او را به بهزیستی تحویل داده بودند.

زخم پیشانی پیر مرد برایش آشنا بود. فقط باید نرده ها را دور می زد تا به او برسد. تا جایی که توان داشت دوید. به پشت اتوبوس رسیده بود که دود اگزوز در فضا پیچید وراه نفس دختررا بست...

 اتوبوس رفته بود ، دختر ماند وایستگاه خالی...!.

شب های تهران 2

عکس زیبای ماشین در جاده

ورزشگاه آزادی را پشت سرگذاشته، وارد اتوبان شدیم. تا آن ساعت در تهران شب خوشی را پشت سر گذاشته بودیم. خواستم سری هم به شبهای کرج بزنیم.

سه ونیم شب، هنوز ده کیلومتر به کرج مانده بود که موتور ماشین بعد از چند پرتِ  پرت، خاموش شد...!.

درجۀ بنزین قبلا" خراب بود. برای تعویض آن همه فروشگاه های لوازم یدکی را زیرو رو کردم همگی گفتند: تکی نداریم باید کامل آنرا بخری! من فقط یک درجه بنزین لازم داشتم فقط بیست هزار تومان می شد...!

قیمت پمپ و درجه باهم بالای یکصد وبیست هزار تومان بود. راستش شب عید بود و گفتم باشد برای بعد از عید. همیشه باک را پرمی کردم و هر بار بنزین می زدم کیلو متر را صفر می کردم و حساب آنرا داشتم . با حسابی که کرده بودم هنوز چیزی حدود چهل کیلو متر می شد راه رفت. حساب در جا روشن بودن ماشین را نکرده بودم.

با اولین پرتی که کرد کشیدم کنار جاده، اتو مبیل ها قیژ قیژ کنان از کنارمان می گذشتند و ما همچنان ظرف خالی را تکان می دادیم به نشان بنزین. روز هم کسی برای دادن بنزین توقف نمی کند چه رسد به شب؟ این بود که به دوستم گفتم، دستشویی نداری؟

گفت  از فشار دارم می ترکم!.

گفتم بیا اینجا، در باک را باز کردم وگفتم خالی کن اینجا!. با تعجب نگاهم کرد. از آن نگاه های عاقل اندر ...

گفتم چرا معطلی؟ یالا خالی کن، به خیال این که شوخی می کنم با اکراه و ناراحتی گفت: تو هم وقت گیر آوردی؟ چه موقع شوخی کردن است؟

گفتم شوخی نمی کنم، قبلا" کسانی این کار را کرده نتیجه هم گرفته اند ، بجنب معطل نکن.

بیچاره از آن شهرستانی های نجیب بود که بیژامه اش را جلوی خانواده اش هم عوض نمی کند! چه رسد به اینکه دو تا خانم داخل ماشین باشند و من هم مثل این مسئولین گرفتن نمونه ادرار برای ترک اعتیاد که سرشان را می آورند بالا و از روی شانه کشیک می کشند مبادا طرف شیشه ای از جیب در بیاورد و...

گفت :اگر خانم ها متوجه بشوند آبرو و حیثیتم به باد می رود!.

گفتم ، انگار تو خبر داشتی بنزین تمام می کنیم که از سر شب تا حالا تخلیه نکردی!. این حرف را چنان با تاکید گفتم که راستی راستی باور کرد باید معجزه بکند.حرفم اثر خود را کرد، چون تسلیم شدو گفت: پس طوری جلوی مرا بگیر که خانم ها متوجه نشوند.

از سر شب هرچه مایعات خورده بود داخل مثانه جمع کرده بود کم مانده بود از باک سر ریز کند!.

گفتم بسه دیگه، فقط تا پمپ بنزین برسیم کافیه،  لب مرز که نمی خواهیم برویم.

هول شده بود گفت : خب چیکار کنم تموم نمیشه.

گفتم بقیه اش را خالی کن پیاده رو...

 

با اطمینان به اینکه بنزین بالا آمده می توانیم تا پمپ بنزین برسیم شروع کردم به استارت زدن.

خانم من که تا آن لحظه ساکت نشسته بود گفت: بنزین داشتی؟

گفتم نه، کمی آب ریختیم داخل باک شاید ...

سوئیچ را چرخاندم استارت مثل خروس سرما خورده ...

دوستم که از اول هم اعتقادی به این کار نداشت با عصبانیت فریاد زد:: خیلی خب ، بس کن! الکی استارت نزن، باطری را هم خالی می کنی اگر اسب رستم هم باشم نمی توانم طیارۀ تو را سر بالایی بکشم!.

 

با اینکه مثلث شبرنگ را چند متر جلوتر  کاشته بودیم و یکی را هم روی کاپوت عقب گذاشته بودم ، باد اتو مبیلها چنان قوی بود که ما شین را می لرزاند!. ترسیدم یکی از رانندگان بی احتیاطی بکند و از پشت بکوبد به ما...!.

اگر احتمال حادثه نبود، با خیال راحت تا دمیدن صبح داخل اتومبیل می خوابیدیم.

همین طور گالن را به سمت اتو مبیل ها تکان می دادیم و آنها با سرعت عبور می کردند. یک لحظه یکی از آنها به سمت راست جاده متمایل و چند متر جلوتر نگاه داشت!.

دو نفری به طرفش دویدیم. راننده جوانی بود حدود سی ساله، در باک را باز کرد و به همراهش گفت: بیا این هم شلنگ، تا من موتور ماشین را نگاه می کنم ظرفشان را پر کن!.

دو لیتر ونیم بنزین کشیدم. با میل و رغبت ده هزار تومان به طرفش گرفتم وگفتم، کار شما با پول جبران نمی شود. اما قابل شما را...

پشت فرمان نشست و گفت: برو به سلامت!.

هرچه اصرار کردم نگرفت!.

گفتم ، آخه بنزین لیتری...

به آرامی حرکت کرد وزیر لب زمزمه کرد:

در قمار زندگانی عاقبت ما باختیم –  بسکه تکخال محبت بر زمین انداختیم.

 نمی دانم چرا  یکباره یاد پوریای ولی افتادم...!.

شب های تهران

بعداز خوردن شام مفصل و تنقلات فراوان و میوه هایی گوارا، استفاده نکردن از سرویس بهداشتی و بیرون زدن از خانه، اشتباه محض است و ما این اشتباه را مرتکب شده بودیم. من مقصر  بودم چون  فرصت استفاده از دستشویی در خانه را به آنها نداده بودم.

ساعت یازده شب در بلوار کشاورز بودیم . خواستیم تجدید خاطره ای کرده باشیم و رفع حاجتی...!.

با این نیت  وارد پارک لاله شدیم. مقصر بودم پس، تن به انتقادها و نیش و کنایه های همراهان دادم و صدایم در نمی آمد.

پس از مکاشفات فراوان، آدرس دو دستگاه سرویس بهداشتی موجود در پارک لاله را گرفتم و راهی شدیم. اولی بسته بود و دو عدد قفل بزرگ به در آن زده بودند! اگر سارقان حرفه ای هم قصد داشتند آنرا با سیم بر های بسیار قوی ببرّند، از عهده اش بر نمی آمدند. سراغ دومی رفتیم، از اولی بدتر بود...!.

باید کاری می کردم. کنکاش و جستجویم نتیجه داد و متوجه شدم خیلی های دیگر چون ما گرفتار چنین دردی هستند! منتهی آنها در اثر ممارست و تکرار، راه حل را یافته اند وآن پشت بوته های شمشاد در قسمت های تاریک پارک است...!.

دوستم مراعات ادب کرد و تن به قضا نداد. هر اندازه هم اصرارکردم شب دراز است و قلندر بیدار، به خرجش نرفت که نرفت.

حدود دوازده شب بود که سبک بال  و شادان از میان بوته های شمشاد بیرون آمدیم.

شهر تهران، بخصوص خیابانهای اش خواب ندارند، هر ساعت از شب بیرون باشی جماعتی پیاده و سواره در ان نفس می کشند. شبهای تهران زیباتر از روزهایش هستند. این شبها اگر همزمان با اعیاد و جشنهای خاص باشند دیدنی تر می شوند. اگر مشکل دستشویی ها حل می شد زیبا تر هم می شود.

 

سرطان یعنی...

خر شِرِک برای جلب توجه فیونا و شرک به آنها می گوید!.

ــ من سرطان دارم بابا ؛ یه کم به من توجه کنید !.

 

ــ مامان، سرطان یعنی چی؟

ــ سرطان، یک نوع بیماریه.

ــ خر شِرِک چرا سرطان داره؟

ــ دست خودش نیست، شاید غذاشو نخورده!.

ــ مامان جون، اگه منم سرطان بگیرم، شما به من توجه می کنید؟

ــ چی میگی بچه؟ تو را چه به این حرفها...؟!

ــ  آخه تو و بابا ، وقتی باهم دعوا...

 زن وشوهر جوانی تازه ازدواج کرده بودند.  مرد گرفتار این بیماری شده بود.
روز به روز ضعیف تر می شد . آن وقت ها درمان ها محدود بود وسرطان واقعا" سرطان بود!.


یک روز صبح به دیدنشان رفتم. مرد وحشت ناک لاغر شده بود!

چشمهایش درشت شده بودند.  درشت اما ترسناک شده بودند! .

زن سرمرد  را عاشقانه روی زانو گرفته بود! عاشقانه گرفته بود...
بعد از سال ها، هنوز لپهای قرمز زن را فراموش نکرده ام که چقدر عاشق شوهرش بود...!.

 

 

چند داستان

تسلـــــــــــــــــیم

... درد زایمان شروع شده بود. ماشین بنزین تمام کرده بود. دیر وقت بود و اتو مبیلی عبور نمی کرد. باران هم سیل آسا می بارید. گاهی اتومبیلی عبور می کرد اما نگاه نمی داشت! مرد دنبال آنها می دوید والتماس می کرد. زن روی زمین دراز کشیده بود. سنی از مرد گذشته بود وقدرت اینکه زن را از زمین بلند کرده به داخل اتومبیل برگرداند را هم نداشت، چند بار دستهایش را رو به آسمان گرفت وفریاد زد...!. معلوم نبود به خدا التماس می کرد یا دشنام می داد!. بعداز آن بود که آرام شد وسر همسرش را روی زانو گرفت وفقط نگاهش کرد . انگار تسلیم قضا وقدر شده بود، حتی گریه هم نمی کرد. گاهی دست بر موهای زن می کشید تا نرمی موهایش را برای همیشه زیر پوست خود احساس کند...!.

 پستچی هـــــــــــا

حال ما خوب است، ملالی در بین نیست بجز دوری دیدار شما، امید وارم آنهم به زودی زود دیدارها تازه گردد...

یادش بخیر! همۀ نامه هایمان با این نوشته آغاز می شد. صاف و صادق بودند پستچی ها. همیشه منتظر یک نامه بودیم از دست آنها . دستشان را که برای بیرون آوردن نامه داخل خورجین ترک موتور گازی شان می کردند...

محل جمع و جور بود، با همۀ آنها دوست بودیم. وقتی یکی شان عوض می شد دلمان برایش تنگ می شد. مدتی می گذشت تا به مأمور جدید عادت کنیم. نامه های دوران سربازی، دوستانی که از محل کوچ می کردند. تا چند وقت تنها رابط میان ما و آنها نامه بود. وقتی نامه نداشتیم، کم حوصله می شدیم!. چقدر دلم برای پستچی ها تنگ شده است.

 

- ملــــــــــــــوس

تنها زندگی می کرد. نور سرخرنگ لامپ شهوت را در او تحریک

 می کرد    .در آینه تمام قد سرتا پای خود را برانداز کرد.  مقداری شیر درون وان ریخت و لباسهایش  را بیرون آورد. مانند ملوس قوسی به بدنش داد و روی انگشتان پا مثل اینکه رقص باله می کند بلند شد.  از اندام خوش ترکیب اش حض میبرد، خون در رگهایش دوید.  بوی تن آخرین نفری را که با او هم بستر شده بود در مشامش پیچید، سنگینی دستی را در قوس کمر احساس کرد.

همیشه در انتخاب افراد سلیقه بخرج میداد، فقط ملوس را از صمیم قلب دوست داشت و هرگز از خود دور نمی کرد.   افراد را به راحتی عوض میکرد. حالت خوشایندی دست داده بود، بر اندام خود دست کشید، چشمها را بست تا این حس غالب دوام بیشتری داشته باشد. متوجه عبور ملوس که بوی شیر کلافه اش کرده بود نشد.

دوست داشت ادامه خلسه را درون وان تجربه کند . پای راستش را به داخل  وان برد، شئ نرمی زیر پایش لغزید. وحشت زده پا را عقب کشید.   با سر بر لبه وان فرود آمد...!.

 ملوس شیر را که قرمز شده بود با اشتها لیس میزد.

 

 

پرنده هـــــــــــــا

ــ  ببینم، کار بدی کردم بهشون غذا دادم؟

ــ نه بابا جون، نه تنها کار بدی نکردید بلکه کارتون پسندیده هم هست اما، پرنده ها تنبل و تن پرور بار میان از بین میرند!.

ــ یعنی چی؟ غذا بهشون میدم از بین میرن؟

ــ ببین بابا، مرد ثروتمندی هر روز مقدار زیادی دانه جلوی پرنده های مهاجر می ریخت تا، در اطراف ویلای او پرواز کنند. زمستان از راه رسید، پرنده ها بقدری چاق و تنبل شده بودند که نتوانستند پرواز کنند، همه از بین رفتند!.

ــ ببین دخترم، فعلا" که زمستان نیست، پرنده های اینجا هم مهاجر نیستند. وقتی برای خوردن نان ریزه از سر وکول هم بالا می روند، شور و شوقی در دلم به پا می شود که به هیچ قیمت حاضر نیستم این شعف و شادی را از دست بدهم...!.

مادر بـــــــــزرگ

هرکس آخ گفت، او گفت جانم!. هرکه پایش را لگد کرد، او گفت: پایت درد گرفت؟

قلک مادر بزرگ چقدر جا داشته! قلک دلش را می گویم...!.

سالها به همین منوال گذشت، پیرو پیرتر شد.

عده ای رفتند دانشگاه. عده ای عروسی کردند و رفتند دنبال زندگی خود. با تقدیر هم که نمی شود جنگید، عده ای عمرشان به دنیا نبود...

این روزها، مادر بزرگ تنها شده است!.  قلک دلش پر شده از حرف های نگفته...

 بیگانــــــــــــه

شغل و در آمدش خوب بود. همسری مهربان و زیبا داشت. با همۀ این ها، غمی در چهره اش جا خوش کرده بود!. با هم مثل بیگانه ها بودند!.

دل را به دریا زدم و علت اندوهش را پرسیدم. آهی کشید و سیگارش را روشن کرد و دود آن را حلقه حلقه بیرون فرستاد. مدتی به این حال گذشت.از سؤالی که کرده بودم پشیمان شدم. اجازه خواستم مرخص بشوم.

دستش را روی زانوانم گذاشت واشاره کرد بشین. طوری که همسرش متوجه نشود گفت: مرجان، عمرو زندگیِ من بود.  اولین زایمانش بود که بر سر زا رفت!. من مانده بودم با دنیایی که به آخر رسیده بود و نوزاد دختری که کپی مادرش بود.

بنا به پیشنهاد و اصرار اقوام، با مروارید خواهر کوچک مرجان ازدواج کردم بدون ذره ای عشق...

برادر زادۀ شمــــــــــــــر

امکان ندارد پشت سر کسی، حتی یک کلمه حرف بزند. اوایل که خصوصیات اخلاق اش  دستم نیامده بود چند بار با هم گلاویز شدیم!. بعد ها فهمیدم چه آدم نازنینی است.

می گوید: حرف دلت را روبروی شخص مورد نظر بزن، گیریم که از دستت دلخور بشود! در این صورت به طرف فرصتی داده ای تا از خودش دفاع کند.

مدتی طول کشید تا به اخلاق اش پی بردم. می گوید:وای از دست آدم هایی که روبرو یت قربان صدقه ات می روند! پشت سرت هزار حرف و حدیث...!.در آنجا نیستی که از خودت دفاع بکنی، وقتی متوجه می شوی که شده ای برادر زادۀ شمر... 

 

این جوان هـــــا...

ــ عصبی و پرخاشگر شده ای! ارباب رجوع را ناراحت می کنی، دائما" خماری و  در حال چرت هستی با این وضع...

ــ قربان ، همش تقصیر این جوان هاست ! نمی گذارند آدم کار خوش را بکند که...

ــ یعنی چه؟ کم کاری و خماری شما چه ربطی به جوان ها داره؟

ــ ببینید قربان، یکیش همین پسر خودم، لجوج ویک دنده شده. هرچی بهش می گم پسر، من که دولت و نیروی انتظامی نیستم که همه چیز و همه جا را کنترل بکنم. به خرجش نمیره که ...

ــ مگه قراره شما چیزی را کنترل بکنید؟

ــ خب قربان، با این جنسهای جور وا جوری که وارد بازار میشه...! خدا را شکر حالا نوع چینی اش نیامده والا مصیبت می ...

ــ مرد حسابی! این کارا به تو چه ربطی داره؟

ــ آخه قربان، شما به جای من، با این جنس های قلابی و جوان های مزاحم! می تونید خودتون را حسابی بسازید و صبح سرکارتون خمار و کم حوصله نباشید...؟!.

 

 

 

کتانــــــــــــــی

ــ بابا، تابستون تموم شد کی برام کتانی می خری؟

ــ قول می دم این ماه حتما" بخرم...

ــ دو ماهه که قول می دی اما بازهم...

ــ نه دیگه، این ماه حتما" می خرم، قول مردونه می دم!حتی شده از خرج خونه کم کنم! کتانی برای تو می خرم.

اسمش حمید بود.  موقع بازی  بقدری کفشهایش از پایش در رفته بودکه چارلی صدایش می کردند و باعث خندۀ بچه ها می شد. بالاخره سربرج شد.

ــ بیا بگیر حمید جان، کتانی که بهت قول داده بودم خریدم، اما مواظب باش پاره نکنی باید سال تحصیلی آینده هم همین ها را بپوشی.

ــ  چشم بابا، مواظبشون هستم.

بند کتانی را میزان کرد و آماده پشت در گذاشت تا صبح زود، با بچه ها یک دست فوتبال ناب بازی کنند.

هوا هنوز کاملا" روشن نشده بود که از در زد بیرون. کفش ها را به پا کرد.

ــ دِهه!! شب اندازه بودند، انگار کش آمده اند!.

کلید راه پله را زد. یک جفت کتانی کهنه جای کتانی های او گذاشته بودند جلوی در...!.

 

 

 

فاصله

نه نازنین

کار من وتو

به سامان نمی رسد!.

 در انتهای خط

نقطۀ پایان  

همیشه من ...

سر فصل هر نوشتۀ تازه

همیشه تو

 

نه نازنین

کار من و تو

به آخر رسیده است.

طنز گونه

peste تصاویر با کیفیت پسته

یکی می گفت: پسته دست دوم کیلویی 15هزار تومان!.
گفتم، همه نوع اش را شنیده بودیم این یکی دیگر خیلی نوبر است!
گفت: خانم پیر پولداری که دندان نداشته، نمک پسته ها را مکیده اما خود پسته ها سالم هستند!
گفتم ، خوب شکر که این مدلش را هم فهمیدیم و ندانسته از این دنیا بیرون نرفتیم!.

راستی یک سوال: می دانید دنیا چه جور جایی ست؟
...نه ، اشتباه کردید.
دنیا جایی ست که هیچ کس از آن زنده بیرون نمی رود.

تسلیم

... زن درد زایمان داشت. ماشین بنزین تمام کرده بود. دیر وقت بود و  اتو مبیلی عبور نمی کرد. باران هم سیل آسا می بارید. گاهی اتومبیلی عبور می کرد اما نگاه نمی داشت مرد دنبال آنها می دوید والتماس می کرد.  زن روی زمین دراز کشیده  بود. سنی از مرد گذشته بود وقدرت اینکه زن را از زمین بلند کرده داخل اتومبیل خود ببرد را هم نداشت، چند بار دستهایش را رو به آسمان گرفت وفریاد زد...!.

در آن شرایط معلوم نبود به خدا التماس می کرد یا دشنام می داد! بعداز آن بود که آرام شد وسر همسرش را روی زانو گرفت وفقط نگاهش کرد . انگار تسلیم قضا وقدر شده بود حتی گریه هم نمی کرد. گاهی دست بر موهای زن می کشید شاید می خواست نرمی موهایش را برای همیشه زیر پوست خود احساس کند...!.

  گاهی بجز تسلیم شدن هیچ کاری از دستت بر نمی آید، زندگی را از همانجا باید شروع کنی. وقتی به خود آمدم که سالن سینما داشت خالی می شد...

   

یک دوست


داشتم گشت میزدم دیدم مطلبی از من زده اید
خواستم از امانت داری شما تشکر کنم که صادقانه اسم مرا با آدرس وبلاگم را زیر نوشته ام زده  اید.
(( فیس بوک وسیع تر و پر بارتر است اما گرما و مهربانی وبلاگ را ندارد.

آنجا مثل خانه ای می ماند که پنجره های زیادی دارد در حالیکه پرده ندارد.))
ممنونم از محبت شما و صداقت شما را تبریک می گویم.

 

http://m-f-o-s-c.blogfa.com/1391/11

برای بتی

سلام بتی

داشتم مطلب برای خاله جانم را می خواندم.
این وقت شب چرا بیداری؟
بیخوابی به سرت زده یا منتظر مسافری هستی که دیر کرده است.
حتما" همین سوال را از من خواهی کرد. خب جواب می دهم.
در خانه ما همه خوابیده اند، تنها من هستم که دارم می نویسم .
از سر شب در حال نوشتن هستم دیگر چشمهایم داشت تار می دید گفتم کمی زنگ تفریح به خودم بدهم. یادش بخیر زنگ تفریح مدرسه...
خب  همین نوشته را می زنم به جای یک پست جدید . وقت کردی سری به من بزن ، منتظرت می مانم بهارت هم پر شکوفه باد.

فرمانده

درد در قفسه سینه اش پیچید وتا نوک انگشتان دستش تیرکشید. پزشکان تجویز کرده بودند استراحت کند و کمتر حرص و جوش بخورد. زیر لب غرّید:

ــ لعنتی! چه وقتِ انتقالی بود؟ از من بیچاره تر پیدا نکردی؟ ازخدا می خوام خودت آواره بشی تا بفهمی آواره کردن یک نفر چه دردی داره؟. این وقت شب در شهر غریب کجا برم؟ در خونۀ چه کسی را بزنم؟ گیریم که جایی را هم پیدا کردم پولی به همراه  ندارم!. بیچاره طنّاز! با پدر بیمارو بچه ای که شیر خشک نداره!  ای داد بیداد! صاحبخانۀ بی وجدان رو بگو، تا حالا در را از پاشنۀ در آورده...

یک بار دیگر درد در سینه اش پیچید. ساکش را زیر سر گذاشت و روی نیمکت دراز کشید.

هوا سرد بود پارک هم خلوت شده بود. رهگذرانی که دیر وقت به خانه می رفتند نگاه اش کرده  سری تکان داده به راه خود ادامه می دادند.

 زنی با آرایش غلیظ نزدیک اش شد. سرتا پایش را بر انداز کرد وبا خود زمزمه کرد.

ــ به کارتن خواب ها نمی خورد، آقا...،  آهای ...! آقاهه... نمی شنوی؟ با تو ام  آ...

ـــ بله! بفرمایید، فرمایشی دارید خانم؟

ــ ببینمت...، سیگار می کشی؟

ــ  نه بابا ! چه وقته سیگار کشیدنه خانم؟

ــ چرا عصبانی شدی؟ جا هم دا...

ــ خانم! بقدری از روزگار می کشم که داره خفم می کنه! سیگارم واسه چیه آخه؟

ــ قُرُم...   بی سلیقۀ دهاتی! ما را باش خودمون رو علاف  چه تحفه ای کردیم، مردکه...

با تعجب سرتا پای زن را بر انداز کرد.

ــ  خانم؟  دیونه شدی انگار! این حرفا چیه می زنی؟

دوباره سرش را روی ساک گذاشت و پاهایش را زیر شکمش جمع کرد وکت اش را تا روی بینی بالا کشید تا با بخار نفس هایش گرم بشود.

ــ لعنت خدا بر جان شیطان! از خدات نترسی با پاشنۀ کفش بکوبی توی ملاجش تا مغز گندیده اش بریزه  بیرون. قد خرس شده  هنوز طرز رفتار مؤدبانه با یک خانم را یاد نگرفته، مرتیکه دی...

ــ خدا لعنت ات کنه فرمانده!. ببین منو به چه حال و روزی انداختی؟. گیریم که من ناراحت بودم یک چیزی گفتم، تو چرا دیگه؟ گذشت و بخشش یادت نداده بودند ؟ فقط تنبیه بلدی؟ آنهم به قیمت آواره کردن من بیچاره؟ کاش زبانم لال می شد و دندون روی جیگر می ذاشتم. تازه مگه چی گفتم؟ نه فحش دادم ، نه نفرین کردم. فقط خواستم حالیت کنم پدر بیمارو صاحبخانه شمر داشتن یعنی چی؟ خواستم بفهمی زنم در اثرسوء تغذیه  شیر نداره به بچه اش بده! پول ندارم که شیر خشک براش...

بغض نگذاشت حرفش را تمام کند.

ــ آقا ، با کی داری حرف می زنی؟ فرمانده کیه؟ شیر خشک چیه؟ بجز من و تو کسی اینجا نیست. معلوم میشه از فشار زندگی زده به سرت!. دوست داری باهم کار کنیم؟ تو برام مشتری پیدا کن و هوای منو داشته باش ، منهم هوای تورو...! هان ؟ چطوره...؟!  موافقی؟ با هم کار می کنیم، پاشو بریم خونۀ ما، اصلا" امشب  نمی خواد کار کنیم . معلومه خیلی خسته ای... پاشو دیگه...

خاطره (( بیست و سوم مرداد 1364))

دیروز صبح یک دستگاه وانت متعلق  به اهالی آلواتان روی مین رفت. این مین را گروه کومله کار گذاشته بودند. در همان لحظات اولیه، یک خانم کشته و چهار نفر مجروح شدند. آنها در منطقه ای زندگی می کنند که در تیر رس توپخانه عراق قرار دارد . بارها از آنها خواسته شده برای حفظ جانشان منطقه را تخلیه کنند اما زیر بار نمی روند. یک گلوله توپ عراقی درست وسط جمعیت که برای کمک به آن ها جمع شده بودند منفجر شد. ساعت 9 صبح به ما اطلاع دادند. صحنه دلخراشی بود. مجبور بودیم اولویت بندی بکنیم. آنها که حالشان وخیم تر بود زودتر رسیدگی می کردیم. فرصت بخیه نبود. زخمها را می بستیم، شکستگی ها را آتل بندی می کردیم و به آنها که خون زیادی رفته بود سِرُم وصل می کردیم. از افراد سالم به عنوان پایه سرُم استفاده می کردیم. توپخانه عراق اطراف ما را به توپ بسته بود، خورشید از روبرو می تابید نمی توانستند دقیق هدف گیری کنند. ساعت سه عصر بود کار جمع آوری وتخلیه مجروحین و کشته ها تمام شد.  با گلوله عراقی ده نفر کشته و هجده نفر زخمی شدند

امروز هم تراکتور گردان روی مین رفت. راننده به سختی مجروح شد. او را به پشت جبهه تخلیه کردیم. دو تن از سرنشینان تراکتور به دره پرت شده و شهید شدند ، ساعاتی طول کشید تا توانستیم اجساد آنها را از دره بالا بیاوریم. الان پیکرشان در جلوی سنگر بهداری روی برانکارد قرار دارد. با ملافه سفید رویشان را پوشانده ایم با اینحال منظره دلخراش است !. معمولا" شهدا را به این صورت نگهداری نمی کنیم . یا اعزام می کنیم ویا داخل بهداری نگهداری می کنیم تا دور از چشم باشند . قرار نبود آمبولانس این قدر دیر بکند. منتظریم برسد تا آنها را به معراج شهدا اعزام کنیم.

 

آرامش

48413268748759481737.jpg

آرزو می کنم سالی مملو از معنویات داشته باشید.

مادیات به راحتی قابل حصول است آنچه نایاب است آرامش است!.

آسایشتان قرین آرامش باد.

مبارزه با...

ای بابا!
دلت خوشه ها،
فکر می کنی از خوشیه زیادی که می خندیم؟
نه  بابا، اشتباه به عرض رسوندن.
کارم از گریه........
کارمون به جایی رسیده که با پسته و فندق مشغولیم و دلمون خوشه که امسال با گرانی مبارزه کردیم!!!!!!
ای بابا، دست روی دلم نگذار

دروغ

حالا گیریم که مرا از درون رؤیاهایت بیرون کشیدی! خودت می گویی رؤیا...
ای روزگار که چه بی مهری تو!
اگر می دانستم وفای تو همین است، هرگز به وفایت دل نمی بستم.
وقتی حرف هایمان با دلمان یکرنگ نیست روزگار بیچاره را چاره چیست جز خندیدن بر احوال ما ،یا گریه های سیل آسا بر دروغ های ما...!.
روزگاری خواننده ای می خواند:
بگو عزیزم
تو دروغاتم قشنگه!
حتی دیگر نمی توانیم دروغهای دلفریب بگوییم تا  همدیگر را شاد کنیم، عجب دروغگوهای بدی شده ایم!.