گلنار  

گلنار درون تنور پنهان شده بود! غافل از این که جابر کشیک او را می کشید تا، لکه ننگی را که به بار آورده بود از دامن خانواده پاک کند!.

داستان مراد و گلنار با همۀ پنهان کاری ها، مدتی بود بر سر زبانها افتاده بود. هر کس هر جور که دوست داشت روایت می کرد . با نا پدید شدن مراد شایعات قوت پیدا کرد تا جایی که همه اهل روستا مطمئن شدند گلنار را بی عصمت کرده و متواری شده است. هما نطور که رسم روستاست شایعه پر در آورد و از سقف خانه ها عبور کرد وبه میدان روستا رسید. روستایی که اگر در شمال آن نقاره می زدند، جنوبی ها تصور می کردند معجزه ای رخ داده است.   عده ای با کنایه ، جمعی به رسم دل سوزی ، اشخاصی هم بودند که دل ریشی از جابر داشتند ومستقیم وغیر مستقیم بی غیرتی او را به رخ کشیدند.

غیرت چنان چشمهای جابر را کور کرد که، حتی قسم های به قران گلنار هم قانع اش نکرد.خون جلوی چشمهایش را گرفته بود. با دو دست محکم روی سرش کوبید وفریاد زد: بی آبرو شدم!. یا ضامن آهو به دادم برس... 

مراد رو در روی گلنار ایستاد و از او خواست تا به عشق اش جواب مثبت بدهد.

گلنار یک شرط گذاشت:

ــ قول می دهی مرا از این روستا ببری بیرون؟

ــ کجا ببرم ؟ ما ریشه در روستا داریم.

ــ من اینجا ریشه ای نمی بینم ! یک برادر دارم با همسرش که، خون به دلم کرده اند، نه پدری ، نه مادری که پناهم باشند. اگر مرد این کار هستی بفرما ، اگرنه ، تو را به عصمت فاطمۀ زهرا، با آبروی من بازی نکن ، بگذار با درد خودم بسازم  به امید سر نوشت بنشینم.

ــ با جان و دل دوستت دارم . فقط اجازه بده کمی فکر کنم. پدر پیری دارم ومادری که تمام امیدشان به من است. باید رضایت شان را جلب کنم. بجز من هیچ کس را ندارند .

ــ مراد، مردانگی کن و مرا سر زبانها نینداز . روزگارم از این که هست بدتر می شود.

ــ آیا قول می دهی تا مساعد شدن شرایط منتظرم می مانی؟.

ــ معلوم می شود هنوز گلنار را نشناخته ای. مردانه قول می دهم به غیر از سفرۀ عقد تو، پای هیچ عقد نامه ای را امضا نکنم، حتی اگر نعشم را بیندازند !.

مراد با دلی قرص و محکم راهی شهر شد. شب و روز کار می کرد بلکه بتواند گلنار را  راهی شهر کند.

 

گلنار سر در گریبان کرده درون تنور مچاله شده بود. هیچ کس حاضر نشد به حرفهای او گوش کند. قسم هایش را هم باور نکردند.

ــ آبرو و حیثیت ما را به باد دادی!. جزای تو بهتر از این نمی شود ، بگیر...

 تیغۀ بیل یک سمت کتف او را شکافت!. ضربه دوم....    سوم ،    و...

به سختی جسد را از تنور بیرون کشیدند!. کسی دلش به حال او نسوخت. اگر وساطت روحانی روستا نبود  کسی حاضر به شرکت در مراسم تشیع هم نمی شد!.

دست گلنار حرکتی کرد ودست زن غسال را گرفت ! .در اثر جیغ زن، چند نفر به داخل غسالخانه دویدند.

ــ گلنار زنده است...!.

ــ نه بابا !. با این زخمهای کاری ، با خونی که ازش رفته امکان ندارد زنده باشد. حتما" خیالاتی شده ای...

ــ نه ، مطمئن هستم که زنده ست...

ــ برید کنار ببینم.

مادر مراد ، سرش را روی سینه گلنار گذاشت . موجی به نازکی نخ قرقره پرده گوشش را نوازش کرد. خواست آخرین دفاع را از عروس وپسرش کرده باشد!. فریاد زد ماما را بیاورید...!.

هیاهو در میان جمع افتاد. روحانی آماده شده بود نماز میت بخواند. فتوی داد ماما، داخل غسالخانه میت را معاینه کند.

 ماما به کار خود اطمینان داشت اما برای آنکه در آینده به تبانی وهمدستی با کسی متهم نشود از چند تن از زنان با تجربه روستا خواست تا دوباره معاینه کنند.

گلنار باکره بود...!.

افرادی که با اکراه در مراسم شرکت کرده بودند اشک می ریختند. جابر کلنگ گور کنی را بالا برد و بر فرق سرش فرود آورد...

بر لبان گلنار لبخندی از رضایت ماسیده بود...!.

 

یا هو کشان ، وارد  روستا شد. هر چه صدایش را بالا برد کسی در  باز نکردتا چیزی درون کشکول بیندازد . حتی نکردند سلامی بدهند و خسته نباشید بگویند. چیزی که رسم روستا است ومهمان را برکت سفره می دانند .

 کشکول آویزان بر ساعد چپ و تبر زین بر دوش ، در هر سمت تبر یک مصرع از یک بیت  شعر حک شده بود:

به جهانی ندهم عالم درویشی را/که جهان غمکده ای در نظر درویش است .

ریشی که تا سینه را پوشانده بود، یقه پیراهن سه دگمه و تمیز او را می پوشاند. متانت خاصی داشت . ردای بلندی که خاص مردان خداست بر دوش انداخته بود.

     ای ساقی کــــــوثر بیا     

      یکدم بهشت ات وارها

     خورشید و ماه طالب ترا         

     در کوفه تنهایی چرا ؟

خسته بود ، چراغها یک به یک روشن شدند . گنبد لاجوردی مسجد او را بخود می خواند. وضو گرفت و وارد مسجد شد.

                             ***

سن که بالا رفت انسان عاقبت اندیش می شود. جمیع احساس رو به نقصان می گذارند و از چیزی لذت نمی برند!. هوای گرفته شهر هم مزید بر علت شد تا دل به زادگاهم ببندم، بخصوص در شهر کسی را نداشتم که دل کندن از آنجا برایم سخت باشد.

در زادگاهم ، به چشم بیگانه نگاهم می کردند!. حق داشتند ، طی سالهای متمادی به آنجا سر نزده بودم . تنها وارث پدر و مادر بودم . مرده ای که خیرات نداشته باشد از یادها می رود ! حتی گور آنها در گذر زمان صاف شده بود وبا حدس وگمان رو به آن سمت می ایستادم و فاتحه ای برایشان می خواندم. خاطرات کمی که از دوران بچگی داشتم کم کم قبول کردند که در روستا زاده شده ام و حق آب وگل دارم.

گم شدن آرامگاه پدر ومادر به فکرم انداخت کاری کنم تا مدتی در ذهن ها باقی بمانم.موضوع را به روحانی روستا گفتم و از او خواستم وصی من بشود.

   ــ  فلانی ، چه فرقی می کند بر روی سنگ چه نوشته باشند؟ مهم اعمال توست که رسیدگی می شود. دعا کن نامۀ اعمالت را به دست راستت بدهند...

ــ حاج آقا ! نیامده ام که موعظه بشنوم. وصیت می کنم  میخواهم وصی من باشید قبول می کنید یانه؟ اگر قبول...

ــ نه ، نه، نگفتم قبول نمی کنم  اما به شرطی که شرایط به حالت عادی پیش برود . اگرمن قبل از شما رفتم یا اتفاقی رخ بدهد که نتوانم بر آورده کنم از گردن من ساقط شده باشد.

ــ قبول است . فقط وصیت نامه را در حضور ذوقعلی خادم مسجد بخوانید وامضا کنید.

کار به خوبی وخوشی تمام شد وچند روز بعد سنگ سفارشی من رسید. مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده باشد سبکبال شده بودم. بالا خره سنگ رسید.  تحویل پیش نماز دادم آنرا پشت منبر جا دادند تا صدمه نبیند.

سنگ از جنس مرغوب بودوبین روستاییان حساسیت ایجاد کرده بود که چه چیز مهمی رویش نوشته شده است که قبل از مرگ تهیه اش کرده اند!. زمزمه هایی بگوش می رسید که:

__  می گویند روکش طلا دارد...!.

__ آیه قران رویش کنده اند...!.

به گوش خودم شنیدم که دو جوان با هم صحبت می کردند . یکی گفت:

__ موافقی شب بیاییم ودخل سنگه را بیاریم؟

_  چی کار داری به سنگ؟ اصل خود یارو ست مثل این که مایه داره!  تنها  زندگی می کند ، پاش هستی بریم سراغ خودش...!.

ترس برم داشته بود. ماجرا را به پیش نماز گفتم و خواستم توضیح بدهد تا خیال همه را راحت کند.

خدا خیرش بدهد، پس از سخنرانی مفصل در باب امانت داری و دین به مرده واین جور چیزها ، به ذوقعلی گفت سنگ را آورد ونوشته آنرا با صدای بلند برای جماعت خواند و توضیح داد که سنگ فقط کمی مرغوب تر از سنگهای معمولی است والا قیمتی ندارد وبه درد هیچ کس هم نمی خورد. بجز صا حب اصلی اش. روی سنگ این شعر را نوشته بودم:

روی سنگ آب بریزید / به درخت هم بدهید  / تشنۀ معرفت است  / شعری، فاتحه ای / قرائت بکنید

گاهی آخر شبها سری به مسجد می زدم تا از سلامت سنگ مطمئن بشوم . قتل فجیع گلنار همه را از دل ودماغ انداخته بود. هرکس به نوعی خود را مقصر می دانست. چه آنها که جابر را تحریک کرده بودند ، چه آنها که قسمهای گلناررا باور نکردند ومحکومش کردند به بی ناموسی . عذاب وجدان به جان اهل روستا افتاده بود. بعد از مرگ جابر، همسرش نتوانست در روستا دوام بیاورد به خانه پدرش پناه برد. شاید او بیشتر از همه مقصر باشد، رگ خواب جابر دست او بود اما با  بد گویی هایش از گلنار، آتش بیار معرکه شده بود. بیشترین تاوان را هم او داد ، همسر وزندگی اش را از دست داده بود.

مناره های لاجوردی مسجد تیره تر از همیشه به نظر می آمد. مه پایین آمده بود و هاله ای به دور لامپ سر در مسجد کشیده بود و سوزسرما نوید کولاک و طوفان را می داد.

در مسجد وسیله زیادی وجود نداشت ، چند زیلوی کهنه با چند تکه پارچۀ دعا نویس شده که به درو دیوار آویزان شده بود ویک بخاری نفت سوز در گوشه ای قرار داشت که بیشتر وقتها خاموش بود مگر در مواقعی که مراسم خاصی در مسجد بر گزار می شد.

قاعدتا" در این ساعت نباید کسی در مسجد باشد، اما صدایی کش دار در فضا ی خالی مسجد طنین انداخته بود. در بدو ورود ترسیدم ولی کلمات آرامش خاصی را در روح جاری می کرد  باعث شد بایستم وگوش بدهم.

 ... نفس اماره سوار بر مرکب است و نمی گذارد.

دیدار او در آن وقت در مسجد ومناجاتش یاد داستانی افتادم وخنده ام گرفت. مردی بیشتر وقتها در مسجد به عبادت مشغول بود اما ریا در کارهایش زیاد دیده می شد. تصمیم گرفت دور از چشمان مردم در گوشه دنجی عبادت کند تا کسی متوجه حضورش نشود.  در این صورت مجبورنمی شد ریا بکند.

بیرون شهر مسجدی بود که به مرور زمان متروکه شده بود . به آنجا پناه برد. شبی طوفانی بود وسرما بیداد می کرد. گرم عبادت خالصانه بود که متوجه شد در مسجد باز وکسی وارد شد. بازهم شروع کرد به عبادت ریایی تا نزدیکی های طلوع خورشید .  ببینم کسی که شب وارد شد کیست وچه شخصیتی دارد. دید سگی از دست سرما وباران به آنجا پناه آورده ودر گوشه ای خوابیده است. گفت:  خدایا ! می بینی؟ یک شب خواستیم خالصانه تو را عبادت کنیم نشد.

متوجه ورود من نشده بود سلام دادم وکلید برق را زدم. رو به قبله دو زانو نشسته بود وتبرزین وکشکول روی زمین قرار داشتند.

ـ درویش! در این هوای سرد اینجا چه می کنی؟

ـ مگر نشنیدی ؟ درویش هرجا که شب آید، سرای اوست.

ـ خب بله، اما این فقط یک ضرب المثل است.

ـ چی کار می کردم؟ یک نفر توی آبادی ندیدم! همۀ درها بسته بودند . فقط خانه خدا درش باز بود وارد شدم.

ـ درویش، شما را تنها نمی گذارم. به خانه ما می رویم، درآنجا ماجرا را برایت تعریف می کنم. بیرون برف شروع شده هوا هم سرد است اینجا یخ می زنی ، پاشو بریم تا یخ نزدی.

 آنهایی که پا به سن گذاشته بودند می گفتند : طی هفتاد سال گذشته بارش این برف بی سابقه بوده است.    اهالی غافلگیر شدند.گله ها در طویله ها ماندند. رفت و آمد از طریق کانالهای برفی صورت می گرفت و هر روز صبح مجبور می شدند کانالها را از برف خالی کنند چون بوران وکولاک پرشان می کرد.

آذوقه همانی بود که در کندو ها ذخیره شده بود واز بیرون چیزی وارد نمی شد چون راهی وجود نداشت. یاس و نا امیدی رواج پیدا کرده بود . درویش که عادت نداشت یک جا بند شود انگار در قفس افتاده باشد بیتابی می کرد. باید سرش را گرم می کردم تا راهها باز شوند .

ــ درویش ، قصد ندارید از خودتان بگویید؟ خانه تان کجاست؟ از کجا می ایید؟ کجا می روید؟

ــ چه بگویم؟ خانه ام را بر سر راه همۀ دزدان وشروران بنا نهاده ام تا هرچه می خواهند بردارند وببرند.

نمی خواهم دل در گرو چیزی نهاده باشم که پا بندم کند.

ــ طوری صحبت می کنید انگار دنیا به آخر رسیده است!.

ــ روزی که پای در عزیمت سفر نهادم می دانستم زمان برای هیچ کس ترمز نمی کند. این قطار مسافرین اش را یکان یکان به طروق مختلف در حال حرکت بیرون می اندازد ، طولی نمی کشد که ما هم یکی از بیرون افتادگان از این قطار خواهیم بود.

ــ این درست ، ولی همۀ ما برای زنده ماندن نیازمند آذوقه ایم. بدون آذوق ...

ــ نگران آذوقه نباش ، سفرۀ بی انتهای خداوند در سراسر جهان گسترده شده است . در ثانی ، سلامتی در کم خوردن است.

ــ حتما" برنامه ای برای آینده دارید که ریاضت پیشه کرده اید.

ــ نه ، اشتباه می کنید ، ریاضتی در کار نیست. قصد دارم داستان دل تنگی انسان را به همه جاده ها، باغ ها، حتی برای کویر تعریف کنم و طلسم سر بستۀ ماندن را بشکنم. سبکبار سفر می کنم شاید به حقیقت جهان پی ببرم.

ــ فکر نمی کنید زیادی خوش بین هستید؟ اگر  اینجا نمی ماندید و از روستا عبور می کردید گرفتار کولاک می شدید و طعمۀ جانوران وحشی می شدید.

ــ حقیقت همین است که می بینی، نوبت من نرسیده بود.  و گر نه،هیچ قدرتی نمی توانست مرا در قطار نگاه دارد.

ــ درویش،  فکر می کنم وقت خواب باشد. این طور که پیش می رود می ترسم از مریدان شما بشوم و بزنم به جاده !. پاهای من دیگر قدرت رفتن ندارد . پس بهتر است که بخوابیم واستراحت بکنیم. 

 اگر همۀ مردان روستا بسیج می شدند نمی توانستند فاصله روستا  تا مسجد را که زیاد هم نبود باز نگهدارند.شب تا صبح بوران وکولاک آنرا می پوشاند. نماز جماعت تعطیل شده بود. اهالی دوست داشتند نماز را در مسجد برگزار کنند. علاوه بر عقاید مذهبی یکدیگر را می دیدند و به موعظه روحانی گوش می کردند. در فصلی که کار زیادی برای انجام نداشتند این سرگرمی را هم از دست داده بودند.

می نشستند گپ وگفتی می کردند و ودر جریان حال یکدیگر قرار می گرفتند . قسمتی از بیکاری روز را به این وسیله پر می کردند.

سر شب بود که در را کوبیدند. مشهدی ذوقعلی بود به همراه روحانی آمده بودند. شبها طولانی بود و بسته بودن راهها هم مزید بر علت. روحانی هم که تنها زندگی می کرد بیشتر از بقیه دل تنگ می شد.  ذوقعلی در حینی که کشاورز بود خادم مسجد هم به حساب می آمد با روحانی مسجد هم ارتباط تنگاتنگی داشت . خوب و بد روستا معمولا" در محیط مسجد حل وفصل می شد.

شیخ پس از سفارشات ضروری مشهدی ذوقعلی را مرخص کرد معلوم بود قصد دارد شب را بماند.

در واقع خود را آدم خوشبختی احساس می کردم ، دوتن از بهترین ها نزد من بودند . مجبور نبودم در آن اوضاع استثناعی، شبهای طولانی را به تنهایی سرکنم. تنها که می شدم فکر وخیال برم می داشت. وجود آن دو در کنارم نعمتی به حساب می آمد.

بعد از شام صحبت شیخ ودرویش گل انداخت. هر یک از عقاید خود مبنی بر رسیدن به خدا می گفتند ودلایل خاص خود را می آوردند ولی در کل هدف یکی بود فقط راههای رسیدن متفاوت می نمود.

روحانی در سخنوری استاد بود. وقتی رشته کلام به دستش می افتاد به گونه ای ژست می گرفت  انگار بر منبر خطابه نشسته وگروه عظیمی پای صحبت اش نشسته اند تا راه بهشت را به آنها نشان بدهد:

ــ ای درویش، فردا روزی اگر از تو بپرسند به چه جرمی دختر باکره را زنده بگور می کردی! چه جوابی داری بدهی؟ آیا مروت بود مال مردم را به طروق مختلف به تاراج ببری وبرای خودت قصر وکاخ بسازی؟

چنان داغ وپر حرارت حرف می زد وقتی خواست مرا خطاب قرار بدهد نامم را فراموش کرد وگفت:

ــ آ.آ.. آقای سنگ قبری!

این بشر را که من می بینم، انسان بشو نیست!. خداوند از روح خود در کالبد آدم دمید تا آن را در قفس تن با علم ودانش انس والفت بدهد تا به صورت فرشتگان عرشی در آیند. اما آدم آن را با جهل ونادانی قرین کرد تا از حشرات زمینی هم پست تر بشود. با این اوضاع ، آیا نباید نگران سرنوشت آدم باشیم؟

ــ آشیخ! خیلی سخت می گیری ، من درویشی بیش نیستم. نمی دانم نگران گذشتۀ آدم هستی یا نگران آینده او؟ بیا تا زمان را وارونه طی کنیم! گذشته را که پر غبار است در دیگ زمان ریخته بجوشانیم تا شراب شود، آن گاه در جام خالی آینده که پر هراس است ریخته بیاشامیم. بیا از گذشته با تأنی گذر کنیم. دستهایت وذهنت این سفیران صداقت را، اگر هنوز کلاغی در آن آشیان نکرده است، آلودۀ این هستی بی ثمر نکن!.

بعد از حرفهای درویش، سکوت سنگینی سایه انداخت. فهم جملاتی که توسط طرفین ادا می شد برای من سنگین، وقابل فهم نبود. برای اینکه از بار سنگین این سکوت کم کنم جمله بی ربطی گفتم:

دوستان ،در خانه شان حنا بندان بود، مسلما" فردایش هم عروسی اش بود. دلم را ، تنها چیز با ارزشی که داشتم در آنجا جا گذاشتم.

سالهاست که بیدلم! خدا کند دل شما پیش خودتان باشد. این برف هم که نمی گذارد فصل انگور برسد!.

با این که فکر می کردم حرفهای بی ربط من وصله ناجوری شده باشد ، اتفاقا" هردو شروع کردند به خندیدن و فضا به کلی تغییر کرد و درویش پرسید : شیخ این قضیه سنگ قبری، چی بود که به دوستمان خطاب کردید؟

در حالیکه شیخ داستان سنگ گور مرا با تمام جزئیات تعریف می کرد خوابم برد.

نمی دانم چه وقت از شب بود که با سرو صدایی از جا پریده کلید برق را زدم. درویش طبق معمول چهره ای آرام داشت . شیخ بود که در خواب دست وپا می زد . بیدارش که می کردم شنیدم با التماس می گوید نه رحم کنید...! نبرید...!

عرق کرده بود. با چند تکان شدید توانستم بیدارش کنم. با وحشت همه جا را بر انداز کرد ما را که شناخت با صدای بلند شروع کرد به گریه ! چنان شدید که دل من ریش شد. درویش سرش را پایین انداخته در افکاری غرق شده بود که کمتر در آن حالت دیده بودم اش.

سر شیخ را به سینه گرفتم به قدری گریه کرد که دیگر اشک نداشت!.

ــ شیخ ، می بینی که کارم گشتن است. مردان زیادی را دیده ام که درد هایشان از دنیایشان سنگین تر بوده! نمی توان با وزنۀ سنگینی که به پا بسته شده رفت و به مقصد رسید، مگر یکی را فدای آن دیگری بکنی. اگر بتوانی از هر دو جدا شوی ، تازه راه رسیدن هموار شده است. بعضی ها یک شبه می رسند، بعضی سالها طول می کشد! بسته به همت هرکسی ست بقیه راه را چگونه طی کند؟.

 

ــ درویش! یک کابوس دست از سرم بر نمی دارد! نه زیاد می شود نه کم، انگار یک فیلم ثابت در مغزم نمایش می دهند ! از یک جا شروع وبه یک جا ختم می شود . هر بار که می بینم از زندگی بیزار می شوم ...

بی صبرانه پریدم وسط حرف شیخ که ، برایمان تعریف کن . این چه خوابی است که همیشه به یک شکل می بینید و  هی تکرار می شود؟

شیخ مردد بود، از نگاه آرام درویش نمی شد چیزی را فهمید . اگر هم مایل بود طوری رفتار می کرد انگار برایش تفاوتی نمی کند . از این رفتارش حرسم در آمده بود به شیخ گفتم برای من تعریف کن . این جمله را طوری ادا کردم یعنی کاری به درویش نداشته باش.

درویش که متوجه منظورم شده بود سرش را بالا گرفت وگفت: نباید شیخ را مجبور بکنیم خوابی را که دوست ندارد تعریف بکند اما اگر خودش مایل است ما سرا پا گوشیم.

شیخ گفت که:

همیشه با این جمله شروع می کند: اعتراف کن!.

می گویم کار به آن کوچکی چند هزار بار باید اعتراف کنم.

با نگاه غضب آلودی اشاره می کند: انگشت بزن فضولی نکن.

لرزه بر اندامم می افتد ، برگه را روی زانو می گذارم وانگشت اشاره ام را ( ها) می کنم وروی آن فشار می دهم سوز شدیدی در تمام بدنم جریان پیدا می کند . هر بار این برنامه بدون ذره ای تغییر تکرار می شود. با نگاهی که گویی تمام مجرمین کرۀ زمین را مخاطب قرار داده باشد حتی بدون ذره ای لبخند یا کلام اضافه ای.

گویی در سالن بینهایت بزرگی جمع شده ایم ولی تاریکی مطلق اجازه نمی دهد یکدیگر را ببینیم. اما او   با نگاه نافذش همه ما را می بیند. با صدای بم ودو رگه ای که بصورت اکو در سالن می پیچد می گوید:  چرا در امانت مردم خیانت کردی؟

صدایم در پس صدای او گم می شود می گویم: مردم نه، فقط یک نفر بود...!.

نگاهی می کند که مو بر بدنم سیخ می شود!. تمام ماجرا را در چند لحظه برایش شرح می دهم. طوری حرف می زند انگار به تمام امور آگاهی دارد . همین باعث می شود حقیقت را بگویی.

می پرسد: واعظ هستی؟

کمی جرئت پیدا می کنم می گویم بله.

می گوید : چیزی بگو.

سالن پر از نور می شود! صدایم به طریق استریو از چند بلند گو پخش می شود. جماعت عظیمی سراپا گوش هستند. صدای احسنتُ احسنتُ از گوشه وکنار به گوش می رسد. یک نفر از وسط سالن می گوید: حاج آقا شعری را که قرائت کردید شاه بیت اش را تکرار بفرمایید.

باد در غبغب می اندازم و تکرار می کنم:

به حریم دگران پا ننهادیم همه عمـــر     

چونکه آگه که جهانی بحساب میگذرد

صدایش در سالن تاریک می پیچد: این شعر را برای که می خواندی؟

اگر بگویم برای خودم ، خواهد گفت چرا عمل نمی کردی؟

اگر بگویم برای مردم، خواهد گفت دروغ گوی پست!.

شعرم شرنگی می شود می افتد به جان خودم. فقط سکوت می کنم.

می گوید: ببریدش...

در این لحظه التماس می کنم که ببخشند و نبرند . همیشه در حالت دست وپا زدن هستم که در حال خفگی بیدار می شوم. تا به حال از این مرحله جلوتر نرفته ام اما تا همین جا هم ...

سکوت سنگینی بر قرار شد. شیخ آهسته گریه می کرد. پس از سکوتی طولانی ، درویش دهان باز کرد که: همۀ ما به امید و کرم او چشم دوخته ایم. گاهی، خود ناجی ها هم غرق می شوند!. شاید تاوان وقتی را می دهند که می توانستند غریقی را نجات بدهند اما نداده اند.

اگر رازی در میان است که نمی خواهید برملا شود چیزی نگویید. اما اگر چیزی هست که با گفتن اش تخلیه می شوید بگویید. گاهی ، یک ضربه کوچک غده ای بد خیم می شود . گاهی برعکس، ضربه ای دیگر کار نیشتر می کند و دمل چرکینی را دهان  باز می کند...!.

شیخ سدی بود که شکست!. یکباره به اندازۀ تمام عمرش که مردم را گریانده بود گریست واشک ریخت.

حرفهای درویش بر شیخ اثر گذاشته بود . بدون مقدمه  گفت: با این که هنوز طلبه بودم به قدری معتمد مردم و آشنایان شده بودم که از گفتن رازها و مسایل خصوصی شان هم دریغ نمی کردند. شبی مهمان دوستی بودم. مادر دوستم در بیمارستان بستری بود. با خواهرش در خانه بودند که از بیمارستان تماس گرفتند مجبور شد برود .

اصرار کردم من هم می آیم شاید کاری از دستم بر بیاید. در اصل می خواستم با رفتنم خیال او را از طرف خواهرش راحت کنم. دوستم به چند دلیل قانع ام کرد بمانم . یکی این که بخش زنانه بود و مرا راه نمی دادند ، دلیل دیگر تنها ماندن خواهرش در خانه بود. حتی خواهرش خواست با او برود مخالفت کرد با این بهانه که، دور از ادب است مهمان را تنها بگذارند.

خواهرش را به من سپرد ورفت.

شب دیر خوابیده بودیم ، خواهر دوستم از من خواست برای نماز صبح بیدارش کنم. اذان صبح را گفته بودند بیدارشدم .

می توانستم از پشت در صدایش کنم یا با کوبیدن چند ضربه به در بیدارش کنم اما وسوسه شدم در خواب چهره او را ببینم این بود که در را آهسته باز کرده وارد اطاق شدم. یک قسمت از ملافه کنار رفته بود و قسمتی از دامن اش کش آمده بود. بازهم می توانستم برگردم اما مطیع امر شیطان شده بودم !.

هوس کردم با انگشت اشاره ام ضربه ای بزنم تا بیدار شود همین کار را کردم . همان اشاره روزگارم را سیاه کرده است. بالای منبر میروم تصور می کنم از رازم با خبرند و مسخره ام می کنند. هر چند شب یک بار این کابوس به سراغم می آید. بعد ازمدتی تصمیم گرفتم از خواهر دوستم خواستگاری کنم تا از این کابوسها رها بشوم. وقتی رفتم که دیر شده نامزد کرده بود. تصمیم گرفتم خودم را تنبیه کنم شاید مورد بخشش قرار بگیرم . با این که موقعیت خوبی داشتم از همه چیز دل بریدم به این روستا آمدم تا با خدمت به این  جماعت محروم مورد کرم وبخشایش خداوند قرار بگیرم اما هیچ اثری نداشته است...

ازکار درویش تعجب کردم که حرف شیخ را قطع کرد وبدون مقدمه گفت: شیخ! دوش اگر هذیانی گفتیم از بیخردی نبود، درد روزگار باعث شده بود. دلمان تنگ بود وابری وسرمان پر درد ، دوستان اگر عیب دوست بینند عیب اش بپوشانند و راز مگویند که تعصب دوست به دوست رسد.

درویش پس از این حرفها، سر در گریبان کرد وسکوت اختیار کرد. مثل این که با خود کلنجار می رفت تا چیزی بجز این ها بگوید.   

  شیخ را بیش از پیش اکرام کردم وقتی فهمیدم خیلی بیشتر از آنچه نشان می داد بزرگتر است. کسی که تاوان یک انگشت گناه را تا این حد بزرگ جبران می کند باید روح بزرگی داشته باشد که دارد تسویه می کند، قبل از آن که فرصت جبران نداشته باشد.

رو به درویش گفتم ، درویش چیزی خواستید بگویید چرا ساکت شدید؟

درویش شروع کرد به ادای کلمات سنگین که خیلی از آنها را بازهم متوجه نمی شدم اما برایم خوشایند بودند. اصلا" چنان متین و با وقار می گفت که دوست داشتم بگوید حتی اگر معنی حرفهایش را متوجه نشوم. این بار اینگونه آغاز سخن کرد:

حرفهای شیخ، شاهین دلمان را شکارکرد. قسمت هر کسی نمی شود تاوان جرایم اش را همین جا پس بدهد . مسافران آسمان بسیار اندک اند! هیچ وسیله ای هم دربست نمی رود آنها هم که رفته اند بر نگشته اند ، وسیله ای اگر رفته باشد باید خالی برگردد ویا بماند که جایش در آسمان نیست ، پس هرکس اراده رفتن دارد باید عزم را جزم کرده با پای پیاده راهی شود. همین نخاله های کنار جاده هم جذابیتی ایجاد می کند که بسیاری با این نخاله ها مشغول می شوند واز رفتن باز می مانند به مقصد نمی رسند.

نمی دانم درویش چه فکری به سرش افتاد که یک باره مسیر صحبت را عوض کرد و ادامه داد: نشانه ها می گویند زمستان را ماندگار هستیم. تا بهار زمان زیادی مانده است. شاعر می گوید:

با ریزش امید میلادی هست

ای برگهای خشکیده بر درخت

فرو ریزید تا

بهار منتظر پشت دروازه های شهر وارد شود.

باید جیره بندی کنیم تا گرفتار قحطی نشویم. اما تا می توانیم در مباحث و گفتگوهایمان اصراف کنیم مبادا شبهایمان سنگین شوند خوابهای پریشان ببینیم.

 شیخ ، شما ساکن هستید برعکس من بیشترین دوران عمرم را در سفر بوده ام .تجربه ها اندوخته ام وحکایتها دارم. کاش مجالی دست می داد همه را می نوشتم. حال که به واپسین روزهای عمر رسیده ام دیگر توان نوشتن وحمل دفتر و دستک را ندارم. گرچه مثل سابق پای رفتنم نیست، دل ماندن هم ندارم . دوست ندارم مرداب باشم باید جاری بودو زلال. البته هرکس طبعی دارد طبع من این چنین است، تازه باید مواظب سنگهای لب جاده هم باشم. مجنون می گفت: وقتی بچه ها سنگ به پایم می زنند! ناله ام برای درد پایم نیست ، می ترسم پایم بشکند نتوانم به دیدار لیلی بروم!.

چنان مغرور بودم که می خواستم دنیا را عوض کنم اما دیوانه اش شدم وقتی دیدم کنار حوض نشسته  روسری اش را برداشته تا موهایش را شانه کند!.   همسایه دیوار به دیوارمان بود. جوانی  وهزارشور و شر. یک دل که نه، یک دریا دل عاشق اش شدم. عقل از دست دادم بدون آن که به عواقب کار فکر کنم. برایش نوشتم،

به پریشانی گل / به تبسم سوگند / دل من با دل تو...  / طرۀ موی تو بیت الغزلم / ذره ای گرد / به دامان توأم /

 نتکانی دامن...

   نامه کار خودش را کرد فردای آن روز برایم نوشت: طبع شاعرانه ای داری! پاییز وزمستان برایم فرقی نمی کند اگر تحمل زندگی با قافیه ها را نداری اقدام نکن، زندگی هر دومان را به تباهی خواهی کشید . اگر توان رسیدن وسرودن داری تفاهم معنی پیدا می کند.

روزها در پی هم سپری می شدند چیزی که اهمیت نداشت گذر عمر بود . چنان خوش بودیم که سال وماه احسا س نمی شد.

همیشه دوست داریم روی خوش سکه به طرف ما باشد، اما همیشه این طور نمی شود. سکه ای که هزار چرخ می خورد تا پایین بیاید چه کسی می تواند تضمین کند همیشه به یک رو باشد؟

پدرم تازه ماشین خریده بود مجبور بود با دنده عقب از حیاط بیرون برود . برادر کوچک او را ندانسته زیر کرد! کودک تا بیمارستان دوام نیاورد!. چه اوضاعی به پا شد!. دو همسایه که سالها در همه گرفتاری ها یار و یاور هم بودند افتادند به جان هم ، پدرم زندانی شد. آتش کینه ها روز بروز افروخته تر می شد کسی به فکر ما دو نفر نبود. نخواستند قبول کنند که قربانیان حادثه ما هستیم.

کسی خبر نداشت کجا هستند، در را قفل کرده رفته بودند. یک روز شنیدم که چند نفر وسایل خانه را بار زدند وبردند بدون اینکه آدرسی بدهند یا باکسی همکلام بشوند.

شده بودم چیزی شبیه مجنون! با این تفاوت که مجنون خانه لیلی را می شناخت ، اما من هیچ اثری از او نداشتم. بدون اینکه متوجه بشوم آواره شده بودم  فرقی هم نمی کرد کجا باشد روزها در کوچه وخیابانها پرسه می زدم وهر کجا که شب می شد سرم را روی تخته سنگ و کلوخی می گذاشتم . چنان خسته می شدم نمی فهمیدم کی صبح می شود. اصلا" نفهمیدم کی واز کجا کشکول روی دستم نشست وتبر زین روی دوشم!. گدا که نبودم ، بدون این که خودم خواسته باشم درویش صدایم

می کردند . راستش از این اسم بدم نیامد چون می توانستم سوز درونم را هم بیرون بریزم . شروع کردم به مدح گفتن و لابلای آن حرفهای دل خود را هم  بیرون می ریختم . به این طریق روزهای آوارگی قابل تحمل می شد بدون این که کسی ابراز ناراحتی بکند، چون درویشی ریشه در فرهنگ ما دارد.

زمان می گذشت و من درویش تر می شدم!. یک شب در جنگلی بودم که ماندن غیر قابل تحمل شده بود. رعدو برق گاه روزنه ای باز می کرد تا راه را تشخیص بدهم ، باران بشدت می بارید و رود خانه ای که می خروشید وترس را در جنگل جاری

می کرد. سوسوی کوچکی از دور بارقۀ امید را دل می کاشت. گرچه می توانست چشمهای گرگ گرسنه ای باشد در پی شکار، یا فانوس جنگلبانی باشد که سقف خانه اش چکه می کند.

لبخندی بر لبهایم نشست. مانند تشنه ای شده بودم که به آب می رسد یا بیچاره ای که به سامان...

درویش سکوت کرده بود. شیخ ومن تشنۀ شنیدن بودیم . انسانها چه زود تغییر می کنند و احساسها متغیر تر می شوند. به نظرم می آمد درویش دیگر درویش نیست! پیر مردی ست دنیا دیده که دارد برای عبرت چند جوان، داستان زندگی اش را تعریف می کند.

سکوت درویش طولانی شد . گفتم بعد چی شد درویش؟

ــ اهمیت نداشت شاخه ای به چشمانم فرو می رود یا خاری به پایم. نیرویی مرا پیش می برد شاید ترس بود و فرار از ظلمت، شاید هم شوق رسیدن به جایی امن. باید از پلی می گذشتم که سیل خروشان در زیر آن جاری بود و آن طرف پل درنده ای در انتظار. در روشنایی رعد می دیدم باران خونی را که از جای خراش زخمهایم می چکید رد پایم را گلگون می کرد.

 از پل عبور کردم . نه گرگی در کار بود ونه جنگلبانی که سقف خانه اش چکه کند. شوقی که تن سرما زده ام را مرهم شد!. بانویی که چنگ در خاطراتم می زد در قاب پنجره نشسته بود...

 

آن شب تا صبح ماندم. داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد: بعد از ماجرا تصادف برادرم، به اجبار وبنا به میل پدرم به زادگاه او در شمال نزد مادر بزرگ آمدیم . هنوز طوفان فرو کش نکرده بود تنها برای انتقام از تو، مرا به اجبار به عقد پسر عمویم که جنگلبان بود در آوردند. حتی اجازه ندادند درسم را بخوانم!.

پدرم در اثر فشارهای روحی، ناراحتی قلب گرفت و از دنیا رفت. همسرم فنون تیر اندازی را یادم داد تا در مواقع ضروری از خود دفاع کنم چون جنگل نا امن بود. تمام ناراحتی ها و ناکامی های زندگی کوتاه مدتم را در ماشه می ریختم وبه سوی جانوران نشانه می رفتم. مهارتی پیدا کرده بودم که پرنده را در حال پرواز شکار می کردم.     

تا  وقتی پدرم زنده بود همسرم بیش از حد به من محبت میکرد. بعد از فوت او بود که  شنیدم با دختر خاله اش شانه به شانه شده است. دیگر از او متنفر شد ه بودم گرچه قبل از آن هم دل خوشی از او نداشتم اما شوهرم بود وتحمل می کردم . روزی که خرس نر به او حمله کرد روی بالکن تفنگ بدست ایستاده بودم. فریاد می زد : شلیک کن...

کافی بود فقط ماشه را بچکانم...

 

از دل ودماغ افتاده بودیم . درویش حالا دیگر کمتر صحبت میکرد . نمی دانستم چه چیزی باعث این سکوت شده است؟ هرچه بود آزار دهنده بود. کم کم داشتم علاقه ام را نسبت به زادگاهم از دست می دادم. اتفاقات را کنار هم می گذاشتم ومانند تسبیه دانه درشت درویش یکی یکی می انداختم اما نتیجه ای حاصل نمی شد.

چند روز بعد هوا کمی آرام تر شده بود ذوقعلی خبر آورد که از شیخ خبری نیست.

مردان قوی بنیه روستا بسیج شدند سه روز متوالی به دنبالش می گشتند. از تجمع گرگها و پرواز کرکسها متوجه نقطه ای در بیرون روستا شدیم. سنگ قبر من قسمت شیخ  شد!.

مرگ شیخ همه روستا را متأثر کرده بود.درویش دیگر دل ماندن نداشت . از کدخدا خواستم چند تن از جوانان رشید را همراه کند تا او را به جاده امنی برسانند.  

  در روستا گرد مرده پاشیده بودند!. هیچ کس از خانه اش بیرون نمی آمد . مثل اینکه گلنار، بر بالای بلندترین نقطه روستا که بام مسجد بود ایستاده، و همه را به تمسخر گرفته بود...    

 

                                                         پایان