دیروز اومدم و گشتی زدم و برگشتم.
راستش رو بخوای وقتی کتری روی آتش رو دیدم حیفم اومد سر یک فرصت مناسب نیام و یک لیوان چای روی آتش مهمونت نشم.
مثل همون روزها، ماضیِ ماضی.

آن وقتها این جور چیزها ارزش بود و مزه خاص خودش را داشت.
یعنی همۀ چیزها همین طور بودند ، آدمهاش هم یک جور دیگه ای بودند.

 نمیدونم ازدیاد جمعیت باعث شده یا حرص ما مردم که همه چیز به هم ریخته است.
ای......

دلم برای اون روزها بد جوری تنگی می کنه.

خیلی شب ها دو نفری توی خونه تنها ییم نه اینکه حوصله مون سر بره ، نه،

 اتفاقا" به قدری مشغول کارهای خودمون هستیم که متوجه نمیشیم ما دونفریم توی این خونه!.
اما دریغ یک توک پا بریم  به همین فامیل نزدیک سر بزنیم.

کلی هم بهمون احترام میزارن. حالا آن دورها پیش کش...