بهشت کوچک برای دخترم
بهشت کوچک...
ـ کجا؟ سرت را پایین انداخته ای کجا میروی؟ اینجا که شهر حسین قلیخان ابو قداره نیست!
باغبان بود که با فریاد مانع ورود پسر به باغ شد.
ــ سلام، به خواستگاریِ دخترتان آمده ام.
ــ عجب! تو عادت نداری به دور و بر خودت توجه کنی؟
ــ البته که توجه می کنم.
ــ درون کوچه وباغ ، چیزی ندیدی که توجه ات را جلب کند؟
ــ چیزی که غیر طبیعی باشد ندیدم . همه چیز طبیعی بود، الا شما که با داس جلوی ورود مرا به باغ گرفته اید. اتفاقی افتاده ؟
ــ بنا براین بجز من موضوعی که توجه شما را جلب کند ندیدید، بله؟
ــ نه، باغ مثل همۀ باغهاست ، تنها تفاوتش دختری ست که دوستش دارم و به خواستگاری اش آمده ام.
ــ با چشم دل نگاه کن، شاید تفاوتی داشته باشد.
به دیوار تکیه دادم وبا معیار مشتری سنجیدم:
شاخه های یاس بود و گلهای رنگی در میان آنها سر از پرچین دیوار بر آورده بود.
نیلو فران، سراسر باغ را پوشانده با رایحه ای دل انگیزعابران را از خود بیخود می کرد.
گنجشکهای بازیگوش، جیک جیک کنان در یک جا بند نمی شدند.
جفتی مرغ عشق، نوک بر هم می ساییدند و دلبری می کردند.
کلاغ، قطعه ای براق را به نوک گرفته به لانه می برد . شاخه هایی که میوه داشتند با خضوع سر پایین آورده بودند
دختر دلخواهم در پی پروانه ها می دوید و، موهایش موج بر می داشت ودلم را به بازی گرفته بود...
ــ تعریف کن ببینم چه ها دیدی؟
ــ بهشت کوچکی را دیدم ! و تعجب می کنم چرا تا به حال ندیده بودم؟
ــ این بهشت کوچک را با خون دل و دستهای پینه بسته برای دخترم مهیا کرده ام. اورا به جهنمی نخواهم فرستاد که تو برایش ساخته ای...
عابد ساوجی – زمستان 1391
باید به پایت