شب ها تا پاسی از شب بیدارم .

چیز می نویسم ، دکلمه می کنم یعنی یک جورایی تمرین ضبط صدا می کنم.

می دانستم صدای خوبی دارم! حتما " دارید می خندید که حتما در حمام از صدای خودم خوشم آمده و به خودم غرّه شدم که بله...

اما نه ، این یک واقعیت است . آن روزها که ساکمان را بر می داشتیم و با تیم فوتبالمان( تیم وحید ) راهی شهرستان می شدیم تا مقصد می زدیم و می خواندیم و بچه ها اصرار داشتند که بخوانم. حتما" حکمتی در کار بوده که به من اصرار می کردند.

زندگی همیشه آنی نیست که انتظارش را داریم. مسیر من هم در خیلی جاها عوض شد و به مقصد نرسید.

سه ماه پیش دفتر اشعار کوتاهم را سرو سامان دادم برای چاپ. وقتی از هر نظر کامل شد به استدیو دوستی رفتم و گفتم یک وقت یک ساعته لازم دارم تا اینها را ضبط کنم . به شوخی هم گفتم ، البته برای بعد از رفتنم لازمشان دارم که دوستان در  مجالس ادبی یادی از ما بکنند!.

از قضا چنان زیبا از کار در آمد که هرکس شنید در کامپیوتر یا فلش ریخت و یا  سی دی کرد تا در ماشین گوش کند.

در فرهنگ سرایی با یکی از کارمندان صحبت می کردیم اسمم را پرسید . وقتی خودم را معرفی کردم اول تعجب کرد و بعد شرح داد که:

 با گروهی خاص، عازم مشهد مقدس بودیم ( برای غبار روبی صحن مطهر) بچه ها گفتند  بابا حوصله مان سر رفت چیزی بگذارید گوش کنیم. کسی چیزی نداشت من فلش خود را در آوردم گفتم ببینیم در این چیزی هست؟

صدای شما بود با اشعارتان! تا مشهد چرخید و از اول پخش شد و همه لذت می بردند.

خندیدم گفتم ، خب وقتی هیچ چیز برای گوش کردن نباشد مجبور بودند هی مرا تکراری گوش کنند.

گفت نه، از ته دل گوش می کردند بدون خستگی...

حالا دارم برای سومین ضبط آماده می شوم . دومی قطعات ادبی خودم بود.

 شاید اشعار حافظ باشد و یا گزیده ای از شاعران نیمایی و سپید... البته از خودم هم.