آخرین بوسه منتقل شد به داستانهای جدید

1-                     پرنده های تنبل

نزدیک زمستان که می شد یک گونی نان خشک از انباری آورده می گذاشت گوشه بالکن، یک سینی پر خیسانده جلوی پرنده ها می گذاشت. اهل خانه معترض می شدند خانم می گفت: آقا ، وقتی سینی را از آشپزخانه می بری چکه می کند روی فرشها لک می اندازد. 

دخترش گفت: بابا داستان پرنده های تنبل را شنیده ای؟.  مرد با تعجب گفت ، پرنده های تنبل دیگه چیه؟

گفت بشین تا برات تعریف کنم . در بهار پرنده های مهاجر به منطقه خوش آب وهوایی می رفتند تا اواسط پاییز می ماندند دوباره بر می گشتند به جای اولشان. شخص ثروتمندی دستور داد هر روز مقدار زیادی دانه جلوی آنها می ریختند. کار پرنده ها شده بود خوردن وخوابیدن! وقتی هوا سرد شد چنان چاق وتنبل شده بودند که قادر به پرواز نشدند در همان جا ماندند و از سرما وگرسنگی تلف شدند. شما هم دارید همان کاری را با پرنده ها می کنید که آن مرد کرد.

گفت: پس به داستان من گوش کنید، من زمستان به آنها غذا می دهم نه بهار وتابستان ، وقتی برای اولین بار به آنها غذا دادم پشت پرده ایستادم و از نزدیک تماشایشان کردم. مرا نمی دیدند با ولع تمام می خوردند ، گاهی هم بر سر ذره ای باهم درگیر می شدند. چنان شور و شوقی به من دست داد که اشکم در آمد . یک لحظه با خودم فکر کردم، با سیر کردن چند تا گنجشک چنین هیجان زده شده ام ! خداوند که همه مخلوقات را سیر می کند چه حالی باید داشته باشد!. حالا هم حاضر نیستم شور و شوق هر روزه ام را به هیچ قیمتی از دست بدهم....... 

 2- پستچی ها   

......حال ما خوب است ، ملالی نیست جز دوري دیدار شما امید وارم آنهم به زودي زود دیدارها تازه گردد. ...

یادش بخیر ! همه نامه هایمان با این نوشته آغاز می شد . صاف وصادق بودند . همیشه منتظر یک نامه از دست آنها  بودیم ، با همه آنها دوست بودیم  همه شان را می شناختیم . به چای دعوتشان میکردم. نامه های دوران سربازی، دوران جوانی و نامه های دوستانی که از محل می رفتند وتا چند مدت  آنها تنها رابط میان ما ودوستان بودند. می دانستند  اگر نامه نداشته باشم کم حوصله می شوم آن وقت رد می زدند تا باهم  روبرو نشویم.   چقدر دلم برای پستچی ها تنگ شده...!

                                                          

3- کتانی

مدرسه تعطیل وبازار فوتبال گرم شده  بود . اسمش حمید بود اما از بس هنگام شوت کفشهای پدرش از پایش درآمده وپرواز کرده بود چارلی صدایش میکردند باعث خندۀ بچه ها شده بود.

گفت: بابا ، تابستان تمام شد پس کی برام کتانی میخری ؟

پدر با خجالت قول داد که حتما" سر برج خواهد خرید. بالاخره سر برج رسید ویک جفت کتانی نو به خانه آورده شد!.بند هایش را آماده وپشت در گذاشت تا صبح زود با بچه ها یکدست فوتبال ناب بازی کنند .همۀ بچه های محل فهمیده بودند که حمید کتاني نو خریده است !.

صبح زود از در بیرون زد . کفشها را بپا کرد ، دهه ! چرا به پام بزرگ شده اند !؟ انگار وا رفته اند! .... کلید راه پله را زد. یک جفت کتانی کهنه به جای کتانی های او جلوی در گذاشته بودند!!؟؟.

 

4- بیگانه

شغل خوب ، درآمدش خوب. شریک زندگی اش مهربان و زیبابود اما انگار باهم بیگانه و از زندگی لذت نمی بردند. یک روز دل را به دریا زدم و پرسیدم : زندگی خوبی دارید خیلی ها آرزوی داشتن چنین زن وزندگی را دارند پس چرا مثل بیگانه ها با هم بر خورد می کنید؟ 

آه عمیقی کشید ، سیگاری آتش کرد و دود آنرا حلقه حلقه به آسمان فرستاد . باور نمیکردم مرد با صلابتی مثل او، نم به چشمهایش بنشیند اما نشست! ساکت ماندم و از سؤالی که کرده بودم پشیمان شدم خواستم اجازه بگیرم ومرخص شوم ، دستش را روی زانویم گذاشت و اشاره کرد بنشین...

به دور دست خیره شد انگار در حال طی کردن زمان است . طوری که همسرش نشنود گفت: همسرم مرجان تمام زندگی من بود وقتی اولین فرزندمان را به دنیا می آورد سر زا رفت ! من ماندم ونوزادی که احتیاج به مادر داشت وخودم که انگار دنیا برایم به آخر رسیده بود.  بنا به پیشنهاد فامیل با مروارید خواهرمرجان ازدواج کردم بدون هیچ علاقه ای ... 

 

5- آخرین ستاره

گفتی : زمستان هم بهار دارد. آرزو کردی همیشه بهاری باشم ولی من پاییز را دوست دارم . در پاییز عاشق می شوم ، مستانه های باد در پاییز را دوست دارم ،  وقتی می گویم مرا نمی شناسی به خاطر همین چیزهاست . تو بهار می خواهی من پاییز ، تو می خندی من گریه می کنم! کجای این تفاهم است؟. من نمی خواهم چیزی را درک کنم  ، همۀ چیزهای زیبا را همین طور که هستند دوست دارم . ازدیدن سیب قرمز لذت می برم ، از بوی عطر آن مست می شوم، گیرم که درون آن فاسد باشد ! خوب باشد ، چیزی را که دوست دارم که سرش را نمی برم ، هزار بهانه هست تا عشق را به مسلخ ببرند من که قصاب نیستم هر روز چاقو تیز کنم !.

به چشمهای آهو نگاه می کنم نه به تیری که به پاهایش خورده ! گل را بخاطر عطر وبویش به تو هدیه می کنم نه بخاطر خارهایش که دستت را زخم کند.

تنها ستاره ای هستی که این روزها در آسمان بی ستاره ام می درخشی،  تو نباشی با کدام قطب نما به راه شیری برسم...؟

 

 

6- صدف خالی

 هیچ چیز مهم تر از کسی نیست که دوستش داری . بیچاره آن کسی که تو را با چیز بی ارزشی عوض کند واز این دادو ستد شاد بشود، بیچاره تر از او ، کسی که نان دارد ودندان ندارد، ساده تر بگویم: جرینگ جرینگ النگوهایش دل همه را آب می کند و دندانهای خرابش حال دیگران راخراب می کند .  این را میگویند صدف خالی صید کردن و مروارید را به دریا انداختن.

7- هوای کودکی

این روزها نامه هایم را می سوزانی تا کسی متوجه علاقه ام به تو نشود ! فقط این نیست، شنیده ام گفته اند اگر مرا ببینند تمام هستی من که قلم من است را خواهند شکست،  قلمم را بشکنند با قلبم چه میکنند؟ . کودکی هایمان یادت هست؟ هیچ کس بخاطر گره خوردن دست هایمان دعوایمان نمی کرد. وقتی دعوا میکردیم اصرار میکردند همدیگر را بغل کنیم وببوسیم!  به آن  کسی جایزه می دادند که پیش قدم بشود برای آشتی!  می گفتند: دست های هم را بگیرید تا گم نشوید...!.  ما را چه می شود؟ و روزگار  را ...؟. کاش باز هم کودک بودیم.   بد جوری هوای کودکی به سرم  زده ....

8- بازی روزگار

مجبور بود بخندد ، کاری از دستش بر نمی آمد.  مثل آن هنر پیشه درجه یک همه از او امضا میگیرند و حق انتخاب دارد ، بجز نقش اول  بازی در هیچ نقشی را قبول نمی کند.  روزگاری می رسد  که برای نقش چهارم وپنجم هم انتظار میکشد. بجز تحمل کاری از دستش بر نمی آید.

 منتظر بود دختری را که دوستش داشت پیش قدم بشود وبگوید دوستت دارم تا باری از روی دوشش برداشته شود،  یک وقت دید  توی ماشین گل زده نشسته است...

 

بازهم می خدید! در بازی سنگ کاغذ قیچی ، همیشه سنگ  می شود ، این هم بد نیست اگر بازی اش ندهند چه می کند؟. لازم نیست حرفی بزند همان خنده گواه همه چیز است.

 

9- قلک مادر بزرگ

این قلک مادر بزرگ چقدر جا داشته ! قلک دلش را می گویم ، هرکس آخ گفت، او گفت جان ! ، هرکس پا یش را لگد کرد، گفت پات درد گرفت....... ؟.  همین طور گذشت وگذشت ، عده ای رفتند دانشگاه ، عده ای عروسی کردند . با تقدیر هم که نمیشود جنگید ، عده ای عمرشان باقی به دنیا نبود و....

این روزها مادر بزرگ خیلی تنها شده ! قلک دلش پر شده از حرف...

 

10- سعید خان

می گفتند جهود است! حالا دیگر مدیر داخلی وهمه کاره درمانگاه بود. از آن اسرائیلی های بزرگ شده ایران  . تعریف میکرد:

((به سختی تا کلاس ششم ابتدایی درس خواندم وقتی دوازده ساله بودم پدرم فوت کرد  تنها امید خانواده من بودم . توپهای پارچه را روی دوش می انداختم وپیاده در روستاها راه می افتادم. جثه ام  نسبت به سنّ و سالم خوب بود کسی مزاحمم نمی شد . پس از مدتی توانستم دو چرخه ای تهیه کنم وبه مرور تبدیل ا ش کردم به موتور سه چرخ . نسیه هم میدادم،  در خرید نسیه کسی چانه نمی زند با مشتریان مدارا می کردم. وقتی بخانه بر می گشتم مثل مرده می افتادم در این حالت بهترین کار مشت ومال ولگد کردن پشتم بود که خانواده با جان ودل انجام میدادند . گاهی اتفاق می افتاد کنار سفره خوابم می برد ، گفته بودم در این حال بیدارم نکنند مادرم پتویی رویم می انداخت تا بد خواب نشوم. 

با همین سختی توانستم خواهرم را راه بیندازم ، برای برادر وسطی مغازه ای خریدم وبرادر کوچکم را کمک کردم تا دکترایش را گرفت .  تا آمدم نفسی تازه کنم مادرم عمرش را داد به شما ، خدا رحمتش کند دلم از این می سوزد که این همه سال یک دل سیر ندیدمش...).

توضیح : در مرحله دوم خاطرات گره خورده چاپ شد

.

 

11- برادر زاده شمر

حرف دلت را بزن ، گیریم که یک نفر ناراحت بشود ! خودت که راحت می شوی . دوستی دارم عادت خیلی خوبی دارد. سالهاست با هم رفاقت داریم ، اوایل که به خصوصیات اخلاقی اش آشنا نبودم چند باری دست به یقه شدیم !   وقتی اخلاقش دستم آمد دیدم عجب بچه نازنینیه ، امکان ندارد  پشت سر کسی یک کلمه حرف زده باشد  . اما وقتی روبرویت قرار گرفت زنده ومرده ات را می آورد جلو چشمت!.  اگر کمی تحمل کنی و به همه حرفهایش گوش کنی نوبت شما هم میشود که از خودت دفاع کنی. اگر مقصر باشی که حق ات بوده . اگر نا حق گفته باشد وشما ثابت کنید، صد بار معذرت می خواهد و حتما" به یک استکان چای یا بستنی دعوتت می کند دیگر نه کینه ای می ماند  نه کدورتی. بقدری به این دوستم علاقه دارم که حد ندارد.

اما وای از آن افرادی که جلو چشم قربان صدقه ات میروند وپشت سر هزار حرف نا مربوط...

خودت نیستی که دفاع کنی ! شنونده هم برای خوشایند طرف دفاع که نمی کند هیچ ، باچنگ زدن سر وصورت  و  انگشت به دهان گرفتن، حرفهای او را تأیید میکند .یک وقتی به خود می آیی که شده ای برادر زاده شمر .......

 

12- نویسنده

به فکر همه هستی جز من ، با همۀ مردم حرف می زنی غیر از من ، فقط سکوت. یادت نیست؟ وقتی از کارم پرسیدی گفتم نویسنده ام، هیجان زده گفتی: تا به حال با یک نویسنده حرف نزده ام....

گفتم زیبا ترین نامه ها را برایت خواهم نوشت ، هر روز داستان تازه ای می نویسم تا هزار ویک شب را برایت تداعی کند. فرقی نکرده ام همان نویسنده هستم که تو را هیجان زده میکرد ، میگویی ننویس اینهم اعتیاد من است چطور ننویسم ؟ گفتی می خواهی از حسین پناهی سر تر بشوی؟ منکه خود را باکسی مقایسه نمی کنم ، این روستایی صادق با همه فرق داشت. چه کسی فکرمی کرد چهار روز در آپارتمانش باشد وکسی خبر نداشته باشد... این همه حرفهای خوب نوشته بود ، حالا بعد از رفتن اش.....

فراموشت نکرده ام ، نویسنده هستم  تا روزی که هستم می نویسم روزی که نبودم نمی نویسم . ننوشتن که جرم نیست. برای ننوشتن که کسی را دار نمی زنند.  خانه گورستان نیست ، حرف بزن...

 

13-   پایان قصه

نویسنده بود. آخرین داستان دختر را با شدت تمام  نقد می کرد ، دختر عصبا نی شد کتابچه  را از دستش گرفت. مرد سماجت کرد، دختر عصبانی تر شد. جلسه نقد به رینگ بوکس تبدیل شد. هر یک  سعی میکرد دیگری را به رینگ بچسباند تا برایش هورا بکشند!.

 دختر عصبانی بود نفهمید کی  روسری اش سُر خورد افتاد روی گردنش.

مرد به تناب رینگ تکیه داد . از آن روز به بعد در هیچ مبارزه ای شرکت نکرد! نوشت:  وقتی بازی را باختم که موهای پریشانت را دیدم!. هرگز رام نشدی، این تو بودی که سماجت می کردی، به خاطر توست که تنهایی را انتخاب کرده ام !. چه بنویسم ؟ تو که پایان قصه را می دانی......

14- منتظرنباش

امروز  عهد کردم به دیدنت بیایم. خواستم  یک باردیگر ببینی شاید ببخشی .  با روزهایی که باهم بودیم چقدر متفاوت شده ام!. وقتی کوچه را آب وجارو میکردی معلوم بود منتظرم نشسته ای،

انگار سالهاست گرد زمانه بر کوچه نشسته است. تار عنکبوت درو دیوارخانه را پوشانده! محله غم انگیز شده ، دلم گرفت پای ایستادنم نیست، بهتر که ندیدی ام . با خاطراتت خوش باش، من دیگر آن جوان رعنا نیستم که دستهایت شانه میشد بر موهایم، ژولیده ای تیپا خورده از شیشه و کراک شده ام،  دیگر آیینه هم قبولم نمیکند بهتر که  با رؤیاهایت خوش باشی........

 

15- این جوان ها ...

رئیس با دهان  کف کرده ادامه داد : عصبی وپرخاشگر شده ای ، ارباب رجوع را ناراحت می کنی ، دائما" در حال چرت هستی......

کارمند که حوصله اش سر رفته بود پرید وسط حرف رئیس که، قربان همش تقصیر این جوانهای لجباز ونادانه!. یکیش همین پسر خودم، لجوج وبهانه گیر شده. هرچه نصیحت اش می کنم ، دلیل می آورم به خرجش نمی ره  میگم ، پسر جان تقصیر من نیست اگر مسئولین توجه نمی کنند و جنسها گران ونا مرغوب شده، هر روز یک چیز جدید وارد بازار می شه. خب آدم را وسوسه میکند! خدا را شکر حالا نوع چینی اش وارد نشده با این یارانه ها مصرف گاز هم مقرون به صرفه نیست، ذغال را هم که من تولید نمی کنم اگر دود می کند. تا میگویم مسئولین ......می پرد وسط حرفم که: مسئولین چیکار کنند؟ به فکر هستند دیگه چیکار کنند که شما راضی بشید ، باید به آنها فرصت بدید تا .. . .میگم، من که لاک پشت نیستم مگر چند سال عمر می کنم؟ چقدر فرصت ؟ .

قربان، شما بجای من، اگر این پسر نادان ولجباز فرزند شما بود می توانستید شب به کارها تون برسید و روزها توی اداره چرت نزنید...؟.

 

16-  مرخصی

طبیب گفت: تب دارید باید دارو بخورید.

بیمار گفت: تب ما از زخم زبان است علاج ندارد !

طبیب گفت: هوی نا مساعد است خود را با چادر بپوشانید.

بیمار گفت: سینه راهدف افتراها قرار داده ایم تا بی چادری را گردن نگیریم ، چه کسی باورمی کند بی حجابي ما ازبی چادری باشد؟ بی حجابی را خدا میداند و بی چادری را خلق خدا.... عینک آفتابی می زنیم تا از درون چشم هایمان غم  بر ملا نشود. بیمار هستیم و عید هم رسیده، بگویید برای ما مرخصی رد کند امسال هم در خدمت اش نباشیم. کفشها را داده بودیم تعمیر، کفاش بیرونشان انداخت ! پرسیدیم چرا؟

 گفت : شده بودند عین کفشهای میرزا نوروز هی می بری  و هی بر می گردانی!!

 

  17- وقت دلتنگی

نویسنده بود . هنوز حلقه  در انگشتش  برق میزد . نوشت:

           ـ با تو ازدواج کرده ام نه با فاصله ها، دلم تنگ است بیا.

ـ  وقت تجارت است چه وقت دلتنگی ست؟.

ـ عمر را اعتباری نیست ! من مانده ام با یک قلم شکسته ، برای که بنویسم؟.

ـ تجارت رونق دارد ، اجازه بده چند ماه تابستان بگذرد، پاییز که رسید شانه های من  است ودلتنگی های تو....

پاییز رسید سود فراوانی برده بود. اما ، شانه های مانده بود با دلتنگی هایش...

 

18- اقوام

خانم شنید مادرش به خانه شان می آید گل از گل اش  وا شده بود!. طوماری به دست شوهر داد : سر راه اینها را هم بگیر و بیار .

مرد  نگاهی به لیست کرد  از شیر مرغ تا جان آدمیزاد! ، گفت: یعنی همه اینها را  همین امروز بگیرم؟.

 زن گفت بله، وقتی خانه مردم لنگر می اندازی و لُپ لُپ می خوری، حالا باید پس بدهی جانم !.

مرد پرسید:  اگر مادرم می آمد همین ها را می گرفتیم ؟.

گفت : فعلا" که نیامده........!.

 

19- دختر باران

دست بر آسمان گرفت:  پروردگارا، باران رحمت بفرست ، روستا در آتش  می سوزد

گرد بادی در فضا پیچید، گفت : پروردگارا، چه وقت شوخی کردن است؟.

ندا در رسید: چرا خود نمی باری؟ مگر دختر باران نیستی؟ ببار تا روستا از کینه مردان در امان باشد.

دختر باران تمام روز بارید، وقتی قوس قزح در دو سوی جلگه خیمه زد، دود فضایِ باران زده روستا را معطر میکرد. اثری از دختر باران نمانده بود.

  پسران جوان برای دختر باران ترانه می می گویند وچوپانها با نی لبک می نوازند.

 

20- گنجشک

وقتی تنهایم گذاشتی ، می دونی چه حالی داشتم؟ عین گنجشکی شده بودم که بچه اش از لانه بیرون افتاده باشد، گربه ای در کمین بچه ، هی بالا وپایین می پره ، هی فریاد میزنه ، نه  زورش به گربه میرسه نه میتونه بچه اش رو از زمین برداره، میدونی چه حال بدی داره  اون گنجشک؟

 

21- آخرین بوسه

هر چه بزرگتر می شد فاصله ها بیشتر و از آغوش کشیدن وبوسیدنش بیشتر احساس شرم می کرد. با خود فکر میکرد: این چه عادت بدی شده که ما داریم، زمانی که باید نزدیکتربشویم دور میشویم.

در حسرت بوسه های گرم کودکی سوخت، روزهایی را که به بهانه بزرگ شدن و در آغوش کشیدن وبوسیدنش ختم شد به عید یا روز مادر، آنهم گاهی در کنارش نبود و این آخرین بهانه را هم از دست میداد.همیشه افسوس روزهای شرم خود را می خورد، روزیکه به عنوان پسر بزرگ مأمور شد تا اورا در گور بگذارد ! برای آخرین بار صورتش را که بوی سدروکافور می داد  بوسید، بوسه ای سرد وگس که دلش را سوزاند.  زمزمه کرد: چرا در روزهای زنده بودنش، پی به ارزش بوسه های گرمی نبردم که  مادرم بود وشرم باعث شد از خود دریغ کنم.

 

22- خداوند و نخل 

بیست کیلو متر رکاب زده بود، درد  ناحیه  کتف امانش را بریده بود. ساک ورزشی روی دوشش سنگینی می کرد، با هر رکابی که میزد ساک مانند پتک بر ناحیه درد فرود می آمد . دهانش خشک شده بود به سختی نفس می کشید.  تا منزل راه زیادی نمانده بود ولی  توان ادامه نداشت. پاها را از دو طرف روی زمین گذاشت وبه سختی به دختری که جلوی درب ایستاده بود  گفت: کمی آب برای من بیاور...

دختر با تعجب نگاهش کرد، بیگانه ای آمرانه دستور می داد ! دو دل بود دستور او را اطاعت کند یا بی تفاوت برود ؟.  لحظه ای به چهره بیگانه نگاه کرد، چیزی درون او جوشید!  به داخل حیاط رفت با یک پارچ آب که چند قطعه یخ بلور درون آن در حال ذوب شدن بود با لیوان استیلی بر گشت.

پسر پارچ  را سر کشید، با هر قُلُپ سیبک گردن اش بالا وپایین میرفت. دختر با لبخند گفت : از کویر می آیی؟

 پسر پارچ را پایین آورد، به عمق چشمهای دختر نگاه کرد و گفت: تو همان نخلی هستی که، لبخند را بر چهره مسافران کویر می نشاند.....

اگر از بیمارستان سالم بر گردم به خواستگاری ات می آیم ،

دخترسرش را پایین انداخت و گفت:  مطمئن هستی تا آن روز، سر قولت  می مانی....؟.

توضیح: مرحله دوم خاطرات گره خورده

 

23- آخرین منزل

روزهای سختی را پشت سر می گذاشت. کانون خانواده دخترش سست شده بود تنها کاری که از دستش بر می آمد همین بود، قلم وکاغذ را بر داشت ونوشت:

دخترم ، من چارلی چاپلین وتو جرالدین نیستی، تا برایت از برق لباسها وسالن نمایش بنویسم. در جامعه ای زندگی میکنیم مثل همۀ پدرها که دغدغۀ نان وشراب ندارند! دغدغه ام تو هستی. تا زمانی که در خانه بودی  روز و شبم در اندیشه آب ونان تو گذشت . بر خیلی از خواسته های بر حقم چشمپوشیدم تا  خاطره تلخی از خانه پدر  در ذهنت نقش نبندد تا بتوانی از رؤیاهای قبل از ازدواج حرفهایی برای گفتن داشته باشی.

حالا نگران آب ودانه ات نیستم ، سلامتی در کم خوردن است ، امروز نگران زندگي زناشویی ات هستم ! آمار طلاق غوغا میکند میترسم این سیل خانمان بر انداز دامان تو را هم تر کند وبه سودای جستن از بندی در دامی بزرگ گرفتار شوی . جامعه پذیرش این فرهنگ را ندارد که، طلاق را ننگ می شمارد.

به عنوان پدر سفارش میکنم آیین همسر داری را مطالعه کن. همسر داری مرحله ای از زندگی ست که دو نفر تبدیل به یک نفر میشوند ، مواظب باش در این هم نفسی جای اورا تنگ نکنی آزرده می  شود. مبادا معدۀ اورا پر کنی ، گاز معده خفه وبد اخلاق اش می کند ! . اگر آرامش در خانه ات پیدا نشود در کوچه وخیابان به دنبال آن چشم ودلش هرزه خواهند شد. برایش تازه باش.

برای رسیدن به طلاق، جاده ها را دور بزن تا هرگز به آن  نرسی ، اگربرسی جاده پر سنگلاخ خواهد شد وپاهای ظریف تو، توان پیشروی نخواهند داشت . طلاق آخرین منزل است ،  پدر همیشه نگران گامهای توست.

 

 

24-  تب

یک جفت جوراب خریدی ، یک اسکناس درشت دادی. دستم لرزید اولین مشتری ام بودی با اولین پولیکه می گرفتم. ترسیدم بگم پول خرد ندارم عصبانی شده آنرا برگردانی. اما بزرگواری کردی گفتی : بقیه اش مال خودت!؟. زبانم بند آمده بود، حتی یادم رفت تشکر کنم وتو رفتی ، صدای تو هنوزتوي گوشم می پیچه....

همان فقیری هستم که صد تومان گذاشتی کف دستم اما نگاهت میگفت: خجالت نمی کشی با این هیکل گدایی میکنی؟. تو که نمی دانستی دو پاي مصنوعی دارم ....! تو رفتی ، ولی، سوزش برق نگاهت هنوز برجان من نشسته بیرون نمیره.

همان راننده ای هستم که شب، دخترم تب داشت ! نخوابیده بودم . به همسرم گفتم : پاشویه اش کن تا پول پیدا کنم بر گردم ! حواسم پرت بود چند متر جلو تر از ایستگاه نگاه داشتم ، گفتی : احمق...! تو رفتی، با خود گفتم خدایا چه می شد اگر امشب دختر کوچک من تب نداشت.

 

25- وقتی ورق بر می گردد

وضع مالی اش خوب بود دوستان چپ وراست به دیدنش می آمدند شاعر بود ومحفلش گرم ، از قضا ورق بر گشت و آنچه داشت خرج دوستان کرده بود به امیدی که به وقت نیاز دوستان مساعدت خواهند کرد . می گویند: روزگار آیینه را محتاج خاکستر کند!. دوستان کم پیدا می شدند و چند تایی بیشتر باقی نماندند . حس می کرد انها هم در پی بهانه ای هستند!.

 به دوستی که قهر کرده بود گفت: حالا عجله نکن حوصله ات که سر جایش آمد تصمیم بگیر ، آرام نشد که عصبانی تر، درب را کوبید ورفت...!. دل تنگ شده بود اما هنوز صدای دو لنگه درب به هم کوفته شده توی گوشش می پیچد . به دوست دیگرش بغایت مهربانانه گفت : دلم بد جوری تنگی می کند!. بیا کنارم بنشین سرم را روی شانه ات بگذارم ، هیچ وقت به تنهایی امروز نبوده ام.......!. او هم  درب را کوبید و رفت!.

در برابر دوست سوم سکوت کرد ، دوست هرچه بهانه آورد فقط نگاهش کرد و لبخند...!.  او هم....!. 

 

 

26- عابر                                              

هوا سرد بود، بخار روی شیشه ها باعث می شد تا اطراف خوب دیده نشود، اما چشم هایش قوی بودند توانست سیاهی روی آسفالت را از سیاهی کف خیابان تشخیص بدهد! پایش را روی پدال ترمز گذاشت، دیر شده بود، فرمان را به چپ چرخاند، راننده ای که از روبرو می آمد به راست پیچید در حالی که چرخ عقبش ضربه ای به جدول کنار خیابان می زد چند ناسزا در فضا پخش کرده به راه خودش ادامه داد. پیر مرد در اثر سرما در خود مچاله شده بود!. یک ردیف قندیل از نوک سبیل ومژه هایش آویزان شده بود  که نشان می داد مدتی به آن حال باقی مانده .راننده می گفت: وقتی مطمئن شدم زنده است، به داخل ماشین بردمش  درجه بخاری راهم  زیاد کردم. اول تصور کردم اتو مبیل به او زده فرار کرده اما....

افسر کشیک پرسید: پدر جان از ایشان شکایتی نداری؟ پیر مرد سرش را پایین انداخت شانه هایش تکان می خورد  ! زیر لب زمزمه کرد : کاش پسرم هم ...

توضیح: در مرحله دوم خاطرات گره خورده

27- سقوط

اگراز آن بالا می افتاد پایین حتما" کشته میشد! اما تصمیم خود را گرفته بود .درباره نقشه اش روزها فکرکرد ،قصد داشت همان کاری را بکند که همسرش کرده بود. شاخه های کاج که تا طبقۀ پنجم ادامه داشت او را در انجام کارش مصمم ترمیکرد. پرواز دسته جمعی گنجشکها وجیک جیک آنها در میان شاخه ها بر وسوسه اش نیش میزد.

چند روزی میشد که چیزی برای خوردن گیر نیاورده بود از وقتی که از خانۀ ارباب بیرونشان کردند با فقر وگرسنگی دست وپنجه نرم کرده بودند ،شوهرش تحمل سختی وگرسنگی را نداشت . از اینکه دست روی دست بگذارد واز همسرش خجالت بکشد عذابش میداد . یادش آمد وقتی همسرش تصمیم گرفت از نرده طبقه دوم بپرد ،جلوی اورا گرفت التماس کرد که گرسنگی را تحمل میکند اما اجازه نمیدهد دست به اینکار خطرناک بزند. دیرشده بود وهمسرش با پشت روی زمین سقوط کرد وهرگز بر نخاست.

ضعف وگرسنگی امانش را بریده بود، برروی نرده ایستاد خود را جمع کرده با تمام قدرت پرید !. با شدت به شاخه درخت اصابت کرد. درد در شکمش پیچید، حس کرد پاها مال او نیستند، گنجشکی زیر دندان های تیزش بال بال میزد !.

 

  28- پنجره

مرد خسته به نظر می رسید درب حیاط را بست ، نمی خواست نا امید بشود . دوباره تا ته کوچه را از نظر گذراند بجز چند نوجوان که به توپ پلاستیکی لگد می زدند کسی درکوچه نبود ، بارها این کار را تکرارکرد. با خود زمزمه کرد:  اگر می خواستند بیایند تا به حال آمده بودند.

پیر زن چای را جلوهمسر گذاشت و گفت: مرد، امروز هم خودت را خسته کردی هم مرا ، خُب اگر می توانستند می آمدند، مگرمی شود پدر ومادرشان را فراموش کرده باشند، حتما" گرفتارند وقت نمی کنند. چایی تو بخور از دهن می افتد.

آهی بلند کشید. پیر زن صدای آنرا در آشپزخانه شنید : نازنین ، گرسنه نیستم، عجله نکن شاید آمدند. این پنجره را باز کن کمی هوای تازه بیاد داخل ، یادت هست ؟ یک وقتی پشت این پنجره ها چه خبربود!.  بازشون کن تا نفسی تازه کنیم...

 

29- شاهرگ

...قرار بود برویم سینما، داریوش   دوستش را با خودش آورده بود. از همان اول از رفتارش خوشم نمی آمد با آن نگاههای دریده اش!. اما داریوش عقیده داشت او یکی از چشم پاک ترین دوستانش است.

دیر وقت بود رفتیم خانه خواهرداریوش ، هیچکس آنجا نبود. داریوش کلید خانه را داشت . قرار شد شب را آنجا بمانیم با تلفن به مادرم گفتم که با نامزدم آنجا هستیم. چند بار با داریوش شب را آنجا مانده بودیم هیچ اتفاقی رخ نداده بود مادرم ایرادی نگرفت.  به تنهایی در یکی از اطاقها خوابیدم . در را قفل کردم . نیمه های شب شنیدم بین داریوش ودوستش درگیری پیش آمده یک نفر محکم به درب اطاق می کوبید خودم را آماده دفاع کردم با فشاری که به در وارد می شد از هم باز شد تنها وسیله دفاعی که داشتم سوهان ناخنهایم بود با تمام قدرت وارد آوردم ناله ای کرد وروی زمین افتاد . گیج شده بودم نمیدانستم چه اتفاقی رخ داده وقتی کلید برق را زدم دوست داریوش غرق خون بود و شاهرگ داریوش با سوهان من  قطع شده بود...

 

30- فریاد

دستش را روی کلید زنگ فشار داد، صدای زنگ درفضای خانه پیچید انعکاس آن تا جلوی در برگشت.

چند باردیگر تکرار کرد. بجز انعکاس زنگ ، صدایی شنیده نشد.

کلید را در قفل چرخاند ، نوشته بود : برای همیشه .....

نتوانست فر یاد بزند تا کسی  صدای فریادش را بشنود!.

 

31- شناسنامه

پدر جان، اینهم شناسنامه شما ، مبارک باشه.

 خدا خیرت بده دخترم ، دیگه داشتم نا امید می شدم . سه سال که دارم برای گرفتن آن می دوم .

خب حالا یک نفس راحت بکش ومواظب باش دیگه گم اش نکنی.

در راه پله عده ای جمع شده بودند : دهه ! همین چند لحظه پیش زنده بود ! خودم شناسنامه اش را بهش دادم...

 

 

32-  حلقه

دیر وقت بود. برای کسی مهم نبود کجا رفته و کی برمیگردد، همه غرق کارهای خود بودند. دلش می خواست کاری بکند، فریاد بزند شاید تخلیه شود. ترسید به عنوان مزاحم بازداشت اش کنند!  کار یک روز و دو روز که نبود ، اوضاعش در هم ریخته و احساس آرامش  نمی کرد.

کنارجاده وارد محوطه ای شد، درب آن چهارطاق بازبود. فضای مسطح که نورفراوانی از یک منبع نوری که مرکزش تشخیص داده نمیشد همه جا را روشن میکرد ! عده ای دور میزها ی پر از میوه وشیرینی نشسته بودند. از دیدن عروس دلش شروع به تپیدن کرد ! حالتی در نگاه عروس بودکه او را بسوی خود جذب می کرد، فکر کرد: اگرعروس نشده بود ازاو خواستگاری میکردم. گویی داماد فکر اورا خواند ، بطرفش آمده گفت : ازش خوشت آمده ؟ بامن بیا،  دست او را در دست عروس گذاشت...!.

 سردی دست عروس باعث شد خون درمغزش منجمد و سرش گیج رفت . دستش از دست عروس سُر خورد و افتاد پایین.....!.

به اطراف چشم گردانید، خورشید در حال طلوع بود، درختان در هم تنیده ونور خورشید به سختی از میان شاخه ها عبور میکرد. در میان پنجه اش حلقه ای برق میزد...!.

33-  فردوسی

هفته گذشته  برای فردوسی، و دو هفته پیش  برای خیام یاد بود گرفتیم. انگار دیروز بود، با فردوسی خدا بیامرز روی ایوان خانه شان نشسته بودیم . گفتم ابوالقاسم ! تا کی میخواهی بنشینی وهی پک به قلیان بزنی؟ همه ملک واملاک پدر را دود کردی رفت هوا که چه بشود ؟ دود قلیان را پرت کرد به صورتم عین اینکه بخواهد آب دهانش را بطرف کسی پرت کند، دستم را روی صورت کشیدم ، رطوبتی را که روی صورتم نشسته بود پاک کردم . همینطور با غیظ بطرفم پُف پُف میکرد ، کلمات در هم وبرهم با دود قلیان قاطی میشد وبیرون می آمد مثل کوه آتش فشان که طغیان کرده باشد.

روز بعد رفتم پیشش، آرامتر شده بود با دلخوری گفت : همه با ما بد میکنند، تو دیگه چرا ؟.

گفتم هربلایی سر خودت می آوری بیاور اما مواظب باش اسمی از ما در میان نباشد که روزگارغریبی شده گر حکم شود که مست گیرند....

خندۀ رندانه ای سر داد که انتهای گلویش را دیدم.  چه زبانی داشت،  تیز مثل شمشیر، تا آنروز اصلا به این چیزها توجه نکرده بودم. دیدم سر کیف است گفتم ابولقاسم جان، فردا اگر قرار بشود شاه گیری کنند یقه مرا هم بگیرند تکلیف من چی میشه؟ خنده دیگری کرد که دلم برایش ریسه رفت،گفت: شاه را به تو چه؟ گفتم: مگر مثل روباه و فرار شتر را نشنیده ای؟ زانوهایش لرزید از حال رفت...!

 

 34- کتابخوار

صدایش می لرزید گفت : آقای قاضی از همسر من بپرسید چیزی براش کم گذاشتم ؟ تمام سعی من اینه که وسایل راحتی او را فراهم کنم ،حتی خودم را از داشتن فرزند محروم کردم تا زحمت بچه داری را هم بخودش نده.

  رو به والدین دختر گفت: حد اقل شما پدر مادرش چیزی بگید.....

خانم که عصبانی بود پرید وسط حرفهای مرد که: این موضوع به هیچ کس ربطی نداره، آقای قاضی ، شوهر من آدم خوبیه  ، خوش اخلاقه وبرای زندگی من هم چیزی کم نگذاشته، اما دیگر از دستش خسته شده ام، اصلا" شده یک کتابخوار تمام عیار، صبح تا شب سرش توی کتاب است . از او بپرسید اگر یادش بود چشمهای من چه رنگی است !، در حالیکه پسر همسایه مون تا حالا چند بار بهم گفته چه چشمهای آبی قشنگی داری....

 

35-  وفا

آخه عزیزم منتظر چی هستی؟ بااین لجاجت میخوای چی راثابت کنی؟ این همه مقاومت برای چیه ؟جان من بیا ویک بار حرف منوگوش کن، نه خودت را عذاب بده نه مارا، بگذار همه چی به خوبی وخوشی تمام بشه...بیا خودت قال قضیه را بکن...تو را به جان مادرت!  مطمئن هستم او هم همین نظررا داره ، الان منتظره بری پیشش. چشم انتظارش نگذار ،گناه داره ، مطمئنم دیر یا زود این کار را می کنی بارها می گفتی: اگر قراره کاری انجام بشه،هرچه زودتر بهتر. پس چرا این پا و آن پامیکنی؟ کار راتمام کن و اجازه بده مردم بروند دنبال کارشان. همسرعزیزم، این همه آدم را منتظرگذاشتی که چی؟ به هیچ وجه قصدندارند بروند مگراینکه نتیجه ا ی بگیرند وبعد بروند. درسته که بخاطرعلاقه به تواینجاجمع شدند، امافکرمن بدبخت رانمی کنی که شدم نوکردست به سینه شان؟ خودت راحت گرفتی خوابیدی به فکرمن بیچاره نیستی، دارند مسخره ام میکنند. میگویند: بابا،شما که کارهاتون حساب وکتاب نداره چرا مارا جمع کردید اینجا؟ بعد هم به ریشم می خندند ودعا میکنند ماندن توبیشترطول بکشه تاسورو ساتشان ادامه پیداکنه!

خب راست می گن دیگه؟ من  چه میدانستم که حوصله همه را سرمیبری.چند روزه نان و آبشان را میدهم باید متلک هایشان را هم تحمل کنم. ببین همسرعزیزم! برای آخرین بارمیگم کاری نکن که به خاطر پذیرایی ازمیهمانانی که یک ماهه توی این خونه لنگرانداختن ومنتظر مرگ تو هستند روزی سه وعده بهشون غذامیدم ورشکست بشم! به خدا دیگه دیوانه ام کردی، زود باش جون بکن دیگه ! اون متکا را بده به من ببینم ! خودم کار را تمام می کنم دیگه خسته شدم بیخود دست وپا نزن! اگه می تونی نفس بکش! اینهم کاری داشت؟. باید از همون اول این کار را می کردم...

توضیح : در مرحله دوم خاطرات گره خورده ثبت شد

 

 36- حاج رسولی

آرزو داشت یکبار دیگر حاج رسولی را ببیند. حاج آقا  تعصب خاصی درترویج امر به معروف ونهی از منکر داشت، بچه های محل را بدون یک ریال دستمزد  در خانه محقر خود جمع می کرد وقرائت صحیح قران را آموزش میداد. می گفت: قران را با درک مفاهیم آن قرائت کنید . قران برای قرائت بر سر قبر مرده نیست. سالها گذشت ودیگر حاج رسولی را ندید.

سن وسالی ازاوگذشته بود . به هر دری که زد بسته بود!  بچه ها در پی زندگی خود بودند . نوه ها حالی شان نبود که پدر بزرگ بیکار است....

 حلب خالی روغن در دست وقران زیر بغلش در قبرستان می گشت، یک نفرصدایش زد: آقا! قابل شمارا ندارد...، سورۀ الرّحمان رابرای صاحب قبر بخوانید.

چشم اش بر روی نوشته قبر افتاد: آرامگاه حاج آقارسولی...

 

37- قُل قُل

خود را به طرفین خم و راست میکرد. خون در صورتش جمع شده بود. دست وپاها از مچ به داخل خم شده و کلمات در گلویش تبدیل به قُل قل نا مفهومی میشد که کسی متوجه معنی آن نمی شد.

مادرخواب می دید در خواب به مادرش سلام کرد . مادربا تعجب گفت: پسرم! تو که بلدی حرف بزنی، چرا حرف نمیزنی؟  حرفهایت را به من بگو و راحت باش.

پسر گفت:  مادر، حرف زیادی ندارم ، فقط یک نفر بمن بگه کی باعث شده من ناقص به دنیا بیایم؟

 توضیح : در مرحله دوم خاطرات گره خورده

 38- انتظار

خسته بود و غمگین، دست را تکیه گاه چانه کرده بود. انگار به دختری نگاه میکرد که  کوله بر پشت تا وسط خیابان آمده بود اما عمق نگاهش جای دیگری بود.   سالها پیش دختر و پدر یکدیگر راگم کرده بودند!.

اتوبوس بین دختر وپیر مرد فاصله انداخت، دختر دوید اتوبوس را دور بزند، راننده روی پدال گاز فشار آورد، دود اگزوز در فضا پیچید وراه نفس دختررا بست....

 اتوبوس رفته بود ، دختر ماند وایستگاه خالی...!.

 

39- آهو

پسرعاشق دختری از سرزمین ضامن آهوشده بود.  خود را به در و دیوار خانه میکوبید آرام و قرار نداشت.

پدر یاد نو جوانی های خودش افتاد. تازه از سفر بر گشته بودند دلش در سفر جا مانده بود!  عاشق شده بود ، پدر ومادر می گفتند نرو. سرما وگرسنگی  امانش را بریده بود.  صدای زوزه اتوبوس خون را در رگهایش به جریان می انداخت.

وقتی سوار اتوبوس شدند، میدانست پسر فقط به آهو فکرمیکند!.

مادرش غافل گیر شده بود. با تعجب نگاهشان کرد وگفت: آخر من از کار شما پدر وپسر سر در نیاوردم...

 

40-  لنگه کفش

وسط حیاط ایستاده بود دور و بر خود را نگاه می کرد . همسرش با تعجب گفت: باز چی شده داری گیج می زنی؟ مرد نفس عمیقی کشید وگفت :  خدا رحمت کند اموات همه را، کی فکر میکرد با رفتن مادرمون بین خانواده جدایی بیفتد وهرکس به گوشه ای خزیده گلیم خود را سر بکشد. آن از مادرخود مون ، پدرمون هم به شش ماه نرسیده کاسه دق را سرکشید و رفت . حالا مونده یک مادر زن، هر روز یک جور درد و بیماری می آید سراغش ، یک روز قلب ، روزدیگه کبد ، قند ... .

یادش بخیر،  جوانتر که بود هربار که به دیدنش می آمدیم کفش هایمان جلودر جفت می شدند ،حالا موقع خدا حافظی ، هر لنگه کفشامون را از یک گوشه حیاط پیدا میکنیم ! حالا هم که یک لنگه اش را اصلا" پیدا نمی کنم!.

 

41- روسری

آرام اشک میریخت. قاب عکس را زیر چادرش پنهان میکرد تا کسی متوجه نشود برای چی گریه میکند.

وقتی با دو دست زد توی سرخودش دلم به حالش سوخت ، مثل رو سری زری که از سر دختری سُر بخورد بیفتد روی گردنش، سُر خورد و افتاد روی زمین، وقتی بهش گفتند نامزد ات.....

 

42- غار

بد بیاری پشت بد بیاری! به این نتیجه رسیده برای خوشبختی او خود را کنار بکشد! با وضع بدی روبرو شده ، به هر دری میزند بسته است، انگار  طلسم شده همیشه قول داده خوشبخت اش میکند، نه تنها نتوانسته، بلکه ناامیدش هم کرده، خودش شکسته شده چه رسد به خوشبخت کردن یک نفر دیگر ! یاد بوف کور افتاده ، این روزها همه زندگی اش را این کتاب پر کرده ، گاهی فکرهای عجیبی به سرش میزند.......

 

 43-  معلم

تا آخر عمر فراموشش نمیکنم ، تا صفحه آخر سیاه شده بود. پاک کن نداشتم مشق روز قبل برادرم را پاک کنم و مشق خودم را بنویسم !.  خطهای مربوط به مرا یک در میان خواند . طوریکه همه بشنوند گفت : عابد، بهترین وخوش خط ترین دانش آموز کلاس ماست، به وجود او افتخار میکنم. دفتر را بست وبه من برگرداند....

 

 44- پدر بزرگ

از جن و پری و این جور چیزها نمی ترسید، ترسش از این بود اگر یک شب تنها باشد واین حالت دست بدهد، چکار  می تواند بکند ؟ نگرانی همیشه همراهش بود. منتظر روزی بود که زنده زنده شاهد جان کندن خودش باشد، وقتی به پشت می خوابید و متکای باریک ونرم زیر سر می گذاشت دچاراین حالت میشد به همین منظور سفارش داد متکای گرد وسفتی درست کردند   بعد از آن  کمتر گرفتار این حالت میشد اما نگرانی همیشه با او بود. ترس از خفگی در خواب لحظه ای آرامش نمی گذاشت به خانواده سپرده بود در این حالت زود بیدارش کنند.

مهمان داشتند واو خسته بود درب اطاق را از داخل قفل کرد پس از مدتی مطالعه به رختخواب رفت.  نمی دانست چه مدت گذشته خواب است یا بیدار ، تلاشش بیهوده بود. داد و فریادش بگوش کسی نمیرسید ! کاملا" خسته وبی حال شده بود خودش را رها کرد چارۀ دیگری نداشت از جا بلند شد در هوا معلق شد خود را به در ودیوار میزد عین بادکنک سبک شده بود.

خودش را دید که روی تخت دراز کشیده رنگ پریده است ، تعجب کرد.  تنها ارتباط او با بدنش چند تار سیم نازک طلایی رنگ بود که با حرکتهای او یکی یکی پاره میشدند . هر سیمی که پاره میشد بیشتر احساس آرامش میکرد. از این بلا تکلیفی خسته شد، هرچه بود به  سیمها مربوط میشد ! سعی کرد آنها را پاره کند مثل تار عنکبوت به دور دستش می پیچیدند اما پاره نمی شدند آنهایی هم که پاره می شدند به اراده او نبود. از خاطرات گنگی که در ذهنش مانده بودپدر بزرگ را شناخت، پانزده سال می شد که فوت کرده بود با همان شکل و شمایل قبل از فوتش آمده بود، عصا ی چوبی نقره کوبی در دست اش بود در این لحظه بالای قفسه کتابها معلق بود، از دیدارپدر بزرگ خیلی خوشحال شد پدر بزرگ سرش را که در گودي متکا افتاده بود صاف کرد . نفس عمیقی کشید و به یک پهلو غلطید دیگر چیزی نفهمید.

سر میز صبحانه مادرش با عصبانیت داد میزد: تو که از وضع خوابیدن خودت خبر داری چرا در اطاق تنها خوابیدی ؟ چرادرب را از پشت قفل کردی؟ خانه را روی سرت گذاشته بودی ، هر چه به در کوبیدم  صدایت کردم بیدار نشدی! توی هوای سرد تا صبح  کشیک آقا را کشیدم مبادا در خواب خفه بشود.

لقمه ای را که در دهان داشت قورت داد و گفت: مادر، شما دیگر نگران حال من نباش،  پدر بزرگ در مواظب من است.

 

45- قهرمان

     ـ  مامان کی بود؟

ـ راضیه بود ، می گفت  دیر شده به حمیده بگو زود بیاد ایستگاه اتوبوس منتظرم.

پله هارا دوتا یکی طی کرد و از درب حیاط پرید بیرون . هردو ولو شدند روی زمین! فریاد زد احمق چه کاریه میکنی؟

. چند نفر ریختند بر سر مرد. حمیده که ترسیده بود پرید داخل حیاط و در را بست !.

چند نفر ریختند بر سر دزد!.

پشت در خانمی با آب وتاب تعریف میکرد: دختر خانم این خانه با شجاعت تمام دزد طلاهای مرا دستگیر کرد...!.

 

46- ملوس

تنها زندگی میکرد، نور سرخرنگ لامپ شهوت را در او تحریک میکرد    .در آینه تمام قد سرتا پای خود را برانداز کرد.  مقداری شیر درون وان ریخت و لباسهایش  را بیرون آورد. مانند ملوس قوسی به بدنش داد و روی انگشتان پا مثل اینکه رقص باله می کند بلند شد. از اندام خوش ترکیب اش حض میبرد، خون در رگهایش دوید.  بوی تن آخرین نفری را که با او همبستر شده بود در مشامش پیچید، سنگینی دستی را در قوس کمر احساس کرد.

همیشه در انتخاب افراد سلیقه بخرج میداد، فقط ملوس را از صمیم قلب دوست داشت و هرگز از خود دور نمیکرد.   افراد را به راحتی عوض میکرد.

حالت خوشایندی دست داده بود، بر اندام خود دست کشید، چشمها را بست تا این حس غالب دوام بیشتری داشته باشد. متوجه عبور ملوس که بوی شیر کلافه اش کرده بود نشد.

دوست داشت ادامه خلسه را درون وان تجربه کند . پای راستش را به داخل  وان برد، شئ نرمی زیر پایش لغزید. وحشت زده پا را عقب کشید.   با سر بر لبه وان فرود آمد....!

 ملوس شیر را که قرمز شده بود با اشتها لیس میزد.

 

47-  .... سال دیگر

طبیعت در پوست خود نمی گنجید !رودخانه غرش کنان عبور می کرد وقتی شوق وشور طبیعت را دید پرسید: چه شده خیلی شنگولی؟

گفت : فردا روز من است روز طبیعت ، مهمان زیاد دارم.....

رود خانه غرشی کرد وگفت: هر کسی را به حریمت راه نده ، با چشم تر احساست را به بازی می گیرند ، به سادگی ات می خندند...!

 غروب سیزده ؛طبیعت همه را بدرقه کرد. همه خوردند و پاشیدند طبیعت را آلوده کردند و رفتند!... . آسمان ابری شد!  خورشید پشت ابرها پنهان شد !  طبیعت دلش گرفت ،گفت : شاید سال بعد مهربانتر باشند...

48- زیبا ترین شام

تنها بود ، با اینکه می دانست کسی به دیدنش  نخواهد آمد اما هر صدایی که در کوچه می پیچید گوش تیز میکرد شاید در خانه او را بزنند.      آن اوایل چند تن از شاگردانش به دیدنش می آمدند، سالها بود آنها هم فراموشش کرده بودند .

هر وقت سؤال می شد چرا ازدواج نمی کنید؟ گفته بود: با مدرسه ازدواج کرده ام  در حالیکه در دل چیز دیگری می گفت....

شمع روی کیک سایه هایی را روی دیوار می انداخت . حتی حوصله نداشت کلید برق را بزند. صدای زنگ در مثل ناقوس کلیسا در فضا پیچید... !.

...یکی از دختران اشکهای خانم معلم را با دست پاک کرد وگفت:  فدای اشکهای شما بشم الهی، قرار شده من به نمایندگی از طرف همه دختران کلاس تولد شما را در قالب زیباترین کلمات تبریک بگم .

یک سال میشه که هر چه کلمه زیباست در ذهن خودم ذخیره کردم تا امروز قشنگترین جملات را  نثار شما بکنم ....

کمی من ومن کرد و ادامه داد: حالا که وقت گفتنش رسیده همه را فراموش کردم نمی دونم باید  چی بگم...! فقط یادم مونده که بگم  شام خودمون  رو هم آوردیم تا شما......

صدای خنده خانم معلم در میان قهقهۀ شاگردان قدیم خودش گم شد...

 

49- ترانه

نامۀ زیبایی رسیده بود، از آن نامه هایی که آدم را تانزدیک ستاره ها می برد.از خواندنش سیر نمی شد، بارها وبارها آنرا خواند، با خود گفت : چقدر خوشبخت هستم...

ضبط روشن بود و ترانه ملایمی پخش می شد.

پدرش فریاد زد : خفه اش کن ! این چرت و پرت ها چیه گوش میکنی؟.

پسرگفت: بابا شما ترانه به این زیبایی را میگی چرت وپرت ؟ سن شما بالا رفته احساستان کم شده دیگه....

مهلت نداد حرفش را تمام کند، قیچی را بر داشت وافتاد به جان موهای پسر.......!

50-  مجادله

گفتم: در دو حالت از یاد دوستان فراموش می شوی.

گفت: گاهی در صحنۀ زندگی آنقدر خودت را بالا می گیری که حریف پا به میدان نگذاشته، خود را شکست خورده به حساب می آورد!.

گفتم : اول به قدری خوش هستی که جایی برای دوست باقی نمانده است!.

گفت: برای آنکه  نبینی غرورش شکسته شده ،خودش را بی ادعا نشان میدهد.

گفتم :  دوم آن وقتی که روزگارت برگشته ، ذهن وفکرت قفل کرده ، نام دوستانت را هم فراموش کرده ای.

گفت: آن وقت تو مانده ای ویک میدان خالی ، هیچکس جرئت نمی کند به جنگ تو بیاید، چون تو از روی غرور دریچه قلبت را به روی همه بسته ای حتی خودت!.

گفتم: در این صورت  خیابانها خالی می شود، کوچه ها را تار عنکبوت می گیرد، وتیر برقها خم می شوند...

گفت:  در خواب هم دست از مجادله بر نمی داری...؟.

 

51- مسافر

دل گفت : ای عشق ، ای مسافر سر گردان، هر جا که می رسی خیمه میزنی

عشق گفت: مسافر، هرجا که ایمن باشد اطراق می کند.

دل گفت : آمدنت به نگاهی خانه خراب می کند مرا!.

عشق گفت : دل که خراب نباشد دل نیست!.

دل گفت : مثل باد هرزه،  هر دم برای کسی می خوانی !

عشق گفت: دل که مرداب نیست ، باید جاری بود.....

 

 

52-  قید وبندهای زندگی

 

با آدمهای دیگر فرق داشت ، با نشاط و سر حال . هیچ وقت دیده نشد با کسی تند صحبت کند یا با کسی دعواکند. همیشه لبخندی روی لبهایش نقش بسته بود عقیده داشت: ما انسانها با قید وبندهایی که به پای خود می بندیم زندگی را سخت می کنیم . چون برای دل خود زندگی نمی کنیم دوست داریم  آنگونه باشیم که دیگران می خواهند ، بدن خود را سفت میکنیم ، فشار زیادی را متحمل میشویم تا سیخ  وراست راه برویم مبادا به کسی تنه بزنیم تا مجبور بشویم عذر خواهی کنیم در حالیکه هر کلام می تواند سر آغاز یک دوستی باشد. با عبور کردن ازدوران کودکی،  لذت راه رفتن را هم از یاد برده ایم !.

گاهی لی لی می کرد از روی جوی آب می پرید. کنار خیابان می نشست و هندوانه را به دندان می کشید! آب هندوانه از لب و لوچه اش سرازیر می شد.  می گفتند دیوانه است اما خودش می گفت :اگر توانستید یک روز مثل من زندگی کنید ، آن روز برایتان خاطره انگیز خواهد شد.

 53- تفاهم

دیرش شده بود به قاصد ک گفت: من باید برم سر کار وقتی خانم بیدار شد برو پیشش وبهش بگو: لحظه هایم همه سر شار از اوست.

ساعتی از روز گذشته بود چشمهایش را باز کرد قاصدک را دید که بر روی مژه اش نشسته.

قاصدک تا آمد بگوید....

زن، آنرا مچاله کرد و انداختش دور...!.

 

 54- آبی دریا

غمگین بود، هوای  پاییز روی دلش سنگینی میکرد.

فکرمی کرد هیچ چیز نمی تواند شادش کند.

خیابان را آب گرفته بود. دوستی که نمی توانست از آب عبور کند از آنطرف خیابان فریاد زد: ... دوستت دارم.

همه متوجه شده بودند. با دست اشاره کرد یواشتر چه خبرته ؟ 

 دوست بلند تر فریاد زد : دوستت دارم که جرم نیست...

هردو بطرف هم دویدند، دیگر توجهی به آب وسط خیابان نمی کردند که مثل دریا شده بود.

 

55- گریه

وقتی عاشق شد ، دنیا برایش کوچک شده بود.

هر شب ستاره ها را می شمرد ، به دنبال دوتا ستاره پر نور نزدیک به هم  بود یکی برای خودش یکی برای او.

 می گفت: کاری ندارم به سبکهای ادبی و پست مدرن که چه می گویند. فقط احساس مرا درک کنند

چیزی بگویند که مرا به رؤیاهای ناب وپاک ببرد .غزل یا شعر زیبا یا نثر ادبی نابی ، هر چیزی که گریه ام را در آورد.

 

 

56- سهم

مدتها بود او را ندیده بود ، همه جا دنبالش می گشت. یک روز او را دید، ضعیف و لاغر شده بود.

گفت: چرا به اینروز و حال ...؟

گفت: مریض بودم ، دکترها جواب ام کرده اند.

ـ چرا خبرم نکردی؟ میدونی چقدر دنبالت گشته ام؟.

ـ در چشمهای پسر خیره شد : این سهم من بود!  نمی توانستم ناراحتی تو را ببینم...

 

 

 57- صادق

نمی دانم برایت نوشته بودم یا نه، حسین پناهی این مرد ساده و صادق روستایی اما دوست داشتنی  چقدر تنها بود وکسی خبر نداشت . حالا بعد از رفتن اش، حرفهایش به دل می نشیند انگار در زمان بودنش حرف نمی زد یا گوشهای ما حرفهای او را نمی شنید!.

این روزهاعکس او چه تماشا یی شده ، دل خوش کرده ایم  به فاتحه ای! وچند شعر کوتاه که از او می خوانیم. شعرهای او اکنون با ما چنان میکند که سیگاری با کام ، گاه تلخ و گاه شیرین ...

58- حاجی

نویسنده ای همۀ عمر در نوشته هایش، از خدا یاد کرده و از حج سروده بود توفیقی دست داد تا شرفیاب شود.  صبح روزی که باید حرکت میکرد نوشت: چه هوای خوبی ، چه صبح زیبایی ، بوی حج می آید، در را باز کنم، کعبه را می بینم! دختر همسایه جهاز می خواهد......

خانواده دختر دعایش کرد ند:  ......؟  زمانی گذشت.

کارگردان بزرگی فیلم می ساخت . فیلم در کعبه کلید می خورد....!. ، نقش اصلی را به نویسنده داد.....                                                      

 

                 

59- خود کرده

آقای وزیری با خنده می گفت: عجله نکنید، بالاخره دستورش را صادر می کنم چاله را پر کنند. ماهها می گذشت ولی اقدامی صورت نگرفته بود. این گودال برای ترمیم ترکیدگي لولۀ گاز مدتها پیش ایجاد شده بود.علی آقا نانوا که بارها شاهد افتادن مشتریانش به داخل گودال بود با دلخوری می گفت: این آقای وزیری نه تنها کاری برای این محل انجام نداده ، کار شکنی هم می کند ! اگر او پشت آن میز نبود خودمان اقدام میکردیم مشکلات را با مسئولین در میان میگذاشتیم خودمان هم پی گیرش میشدیم، نمونه اش همین چاله که تا حالا چند دست و پا را شکسته وکلی ضرر بار آورده!.

عروسی دختر آقای وزیری بود. کارهای زیادی را  باید انجام می داد. آرایشگر، سر او راخارج از نوبت اصلاح کرد جلوی پای عروس باید گوسفند قربانی میکردند. در آپارتمان نمی شد گوسفند نگاه داشت ، باخود فکر کرد : صبح کمی زودتر بیدار میشوم وبرای تهیه گوسفند میروم .شیرینی و میوه همان جا می خرم ، با قصاب هماهنگ می کنم تا فردا شب تُک پایی بیاید وگوسفند را جلوی پای عروس قربانی کند، پوست وکله پاچه اش هم سگ خور، مال خودش! یادش افتاد که مهمانها از شهرستان آمده منتظر او هستند . سر راه چند تا نان خشخاشی خارج از نوبت ازعلی آقا نانوا گرفت، در حالیکه غُر میزد وبا خودش حرف میزد بر سرعت گامهایش افزود، چند متر جلوتر زیر پایش خالی شد ، بافریاد دلخراش اواهالی محل وکسبه در اطراف گودال جمع شدند...

 

                                                             

 60-  تیر بار

بازي دو تیم انگلیس را تماشا کرد. تا پاسی از شب بیدار مانده بود . نمازش هم قضا رفت! خواب سنگین باعث شد صدای پرنده های روی کاج پشت پنجره هم نتواند از خواب بیدارش کند.

دوستش یک تفنگ کلاشین کُف قاچاق کرده بود، در ایست بازرسی گیر افتاده بود، رفته بود وساطت کند   که از خواب پرید. خیس عرق  شده بود فکر نمی کرد از پر خوری باشد. شاید از فکرو خیالی باشد که درگیرش بود ، قرارگذاشته بود نگهبان مجتمع را بر علیه یک نفرتیر کند! با خود فکر کرد: خیلی پررو شده ، زنش هم دست شیطان را از پشت بسته ، روزها در محوطه پرسه میزند و شبها عوض اینکه به همسرش آرامش بدهد هرچه دیده را وارونه تحویل میدهد، اورا انداخته به جان همسایه ها ، برای مقابله باید انرژی داشت. نیم ساعت ورزش کردصبحانه مفصلی خورد وبا نگهبان مجتمع که آدم پولکی ویک دنده ای بود برای ساعت 9 در قهوه خانه محل قرار گذاشت، عقیده داشت نباید با کسی در افتاد اما وقتی افتادی باید ... .

سلاح او ساعت 5/9صبح خشاب گذاری شد ، ضامنش را کشید و روی تیر بارگذاشت...

 

 

61- ستون

طناب دار دور گردنش بود فکر کرد : میگویند از این ستون به آن ستون فرج است، مگر میشود؟

مجری حکم گفت : حرفی برای گفتن داری؟  چیزی نداشت بگوید خندید. مجری اخمهایش را در هم کشید  گفت: حرف خنده داری زدم؟.

خود را کمی بالا کشید تا فشار  طناب  را کمتر احساس کند گفت : نه، به روزگار می خندم . آرزو داشتم دو بال داشته باشم برای پرواز ، حالا طنابی دور گردنم هست برای رفتن ...! فکرش را هم نمی کردم این جور پرواز کنم.

مجری حکم گفت : چند لحظه دست نگاه دارید.

اعدامی گفت : طناب را از گردنم باز کنید تاهمین چند لحظه را هم زندگی کنم... !.

......از بلا تکلیفی خسته شده بود. نمی دانست در باره چه چیزی صحبت می کنند.زمان به سختی می گذشت با خود فکر کرد اگر قرار بود فرجی بشود تا حالا شده بود.فریاد زد : خسته شدم کار را تمام کنید.

مجری حکم گفت:  دست نگه دارید! توسط اولیاء دم بخشیده شدی....

 

 62-  شهید

 گفت : حقیقت را بگو، حتی اگر شمشیر بر گردنت نهاده باشند.

گفتم : که چی بشود؟.

گفت: روزی اقرار خوهند کرد،  شهید حقیقت شد ه ای.

 

 63-  دعوا

 خدا کند دعوایمان بشود!.

چرا؟

برای دیده بوسی های بعد از دعوا!.

 

64- دوستت دارم

فکر می کرد دنیا به آخر رسیده است ، یاد او همۀ ذهنش را پر کرده بود گریه اش گرفت دلش می خواست اینجا بود ونگاهش می کرد. چند کلام حرف زدن با او آرامش می کرد اما فرسنگها دور بود و دستش به او نمی رسید. انگار چیزی یادش افتاده باشد با عجله دفتر خاطراتش را باز کرد. عکسی در میان آن گذاشته بود . انگار فکر این روزها را کرده بود !. از همه زوایا آنرا نگاه کرد عکس نجیبانه نگاهش می کرد . لبخندی زد ودر گوشه دفتر نوشت : دوستت دارم

 

 65-  رد پا

دستش را رو به آسمان گرفت وگفت:

روز را با نام تو آغاز میکنم ،

وقتی چشمم به هلال ماه می افتد صلوات می فرستم و به رنگ سبز نگاه میکنم .

در کدامین فصل به دنبالت بگردم؟  وقتی در همۀ فصل هایم رد پای تو ست .

 

66- آغاز

 

قفس را کنار پنجره گذاشت دو مرغ عشق سر شوق آمده بودند . به عکس نگاه کرد مدتها می شد که رفته بود.  

شیشه ها دو جداره بود و پرده ها ضخیم ، چشمهایش را از پرتو نور نتوانست باز کند!. چیزی درون او جوشید ، آه بلندی کشید  با خود گفت: پرواز پرستو را فراموش کرده ام ، باید زندگی را از نو آغاز کنم. به پنجره های روبرو نگاه کرد چند نفر پشت پنجره بودند ....

  

 

67- نازنین

عریضه نویس بود. برای رسیدن به محل کارم مجبور بودم از کنارش عبورکنم . صدای تق تق ماشین تحریرش برایم عادت شده بود  . کنار دستش روی چهار پایه پلاستیکی نشستم و پرسیدم: صبح تا شب چه می نویسی؟  غافلگیر شده بود . خون درصورتش دوید ورق سفیدی را درون دستگاه گذاشت وانگشتانش شروع به دویدن روی دکمه ها کرد:

امروز برای تو می نویسم، همسایه دیوار به دیوار شما هستم، آسمان ما در نقطه ای گره می خورد ، همانگونه که دلهای ما....

زلف شما بد جوری هوایی ام می کند .  بیهوده ستاره های شهرتان را نمی شمارم وکبوترهای بامتان را که از دست شما دانه می چینند.

دستهایم  پارو می شود برای آرزوهایت، وسینه ام قایقی، برای تمام دلواپسی هایت.

 تمام دارایی من همین است که می بینی، نه برج سبزی ، نه قصر عاجی ، همه دارایی من فدای توباد ......

با من ازدواج می کنی...؟

 

 68-  مهلت

گاهی یک لقمه نان هم آدم را بیچاره میکند، مثل ژان وال ژان...
تا چند نفر را می دید شروع می کرد به تعریف از خودش. پر مدعا بود و منم  منمش همه را خسته کرده بود. یک دفعه یک سوسک نشست روی گردنش... ! .

دست خود ش نبود  بالا وپایین می پرید وجیغ می زد: کمک، من از سوسک می ترسم! .

صبرخدا زیاد است، مهلت می دهد، هی علامت می دهد، وقتی آدم نشدی کاری میکند که خودت فریاد بزنی من ترسو هستم .....

 

69- رفیق باز
رفیق باز بود می گفت:  عادت کرده ام ، هر طرف که میروم باید   سری به خانه دوست بزنم یا دوست به خانه ما بیاید . دست خودم نیست  دل است که می کشاند آنجا . حتی مطمئن هستم  در سفر است وخانه نیست ، اما بازهم تا ته کوچه میروم و بر میگردم .پشت سرم را نگاه میکنم شاید معجزه ای چیزی بشود واز در بیرون بیاید....!. رفیقم را نبینم مریض می شوم  دست خودم نیست.

70- سُرور

پانزده سال داشت،  سه سال با سُرور دختر چرخکار شرکت همکار و ور دستش بود و پنج سال از او کوچکتر. مادر قصۀ عشق وعاشقی پسرش و سُرور را برای پدر تعریف کرد....

 پدر پرسید: این دختر چند سال دارد ؟ بدون اینکه متوجه مقصود او شده باشد آه جان سوزی کشید و گفت: پنج سال از من بزرگتر است ولی با تمام وجود دوستش دارم ...

پدر، سیلی محکمی به صورتش نواخت !.

 گاهی دست بر صورت می کشد  با آه  بلند می گوید:  بعد از این همه سال هنوز  جای انگشتان پدرم  را روی صورتم احساس میکنم....

 

71- پاییز هم...

آرزوی با تو بودن رهایم  نمی کند!. تویی که بی خیالی ازعبور پاییز ، پاییز است وبرگهای زردی که بر زمین می افتند مثل دانه های عمر من .

این روزها به میوۀ رسیده میمانی ، دستها برای چیدنت فواره شده اند ...! من مانده ام وحسرت نگهداری...!.

آهوی فراری تو هستی و پلنگی که به تو نمیرسم. دلم خوش است به عکس هایت که بهانه ای شده برای بودنم .گاهی رؤیای داشتن ، زیباتر از خود داشتن است.

 

72- سیب

 

هر روز عشوه در کار میکرد که : موی سپید گشته است، دست از بازی بردار. جاذبه سیب گمراهت می کند، فکر فردا نمی کنی؟.

 

می گفت: جاذبه از آن شما، ما را به دانشمند وخردمند چه کار؟ دلم دربند زلفی ، ایمانم درخم ابرویی ست ، دیوان حافظ بالش سرم ، دردی کش خیامم ، جارو کش ...

ازخلق زمانه بریدم که هرچه بر سرم آمد از اعتماد بود وخُلف وعده ای که دیدم!. حال که گذر عمر بر لب بام است ، چند صباحی باقی ، از من نخواه خامی کنم و ترک عادت ،  که بسیار آزموده ام ، آنچه بکام بود تنها یاد او ، باقی  هیچ......

 

73- سفیر

ای دوست، بیا تا زمان را وارونه طی کنیم! خاطرات گذشته را که پر غبار است در دیگ زمان ریخته، بجوشانیم تا شراب شود. آن گاه در جام خالیِ آینده مان که پر هراس است ریخته بیاشامیم.  بیا از گذشته با تأنی گذر کنیم.

دستها و ذهن ات، این سفیران صداقت را که هیچ کلاغی در آنها آشیان نکرده است، آلوده این هستی بی ثمر نکن .

 

74- هبوط

 جرینگ جرینگ النگوهایت به کاروانی در کویر می ماند. از برق طلاهایت که نه ، از هبوط می ترسم!.         

 وسوسه یک سیب  مُهری را که بر پیشا نی ام زده تا ابد باقی ست و تاول پاهایم آرامش شبانه ام را برده . همین کرۀ خاکی برای عشق ورزیدن کافی ست ، اراده نکن  دستهایت پر از سیم  و زر شود برای هبوطی دیگر...

 

 

 75- شاعر

اگر یک بار دیگر از نو متولد بشوی دوست داری چه کاره بشوی؟

مثل همیشه مدتی ساکت ماند وفکر کرد، بعد گفت: اگر قرار باشد یک بار دیگر به دنیا بیایم ، همین را خواهم نوشت:

بازهم شاعر ونویسنده می شوم، سعی میکنم روزهایم متفاوت باشند تا دنیای اطرافم را جور دیگری ببینم. از کنار هیچ چیز بی اعتنا عبور نمی کنم. احساسم را تقویت میکنم تا از رایحه گلها بیشترین لذت را ببرم.

خیلی مهم است  با اولین شخصی که روبرو می شوم چه کسی باشد واولین جمله را از دهان چه کسی خواهم شنید .

فقیر میمانم تا از داشتن هر چیز کمی شاد بشوم. هرگز بچه دار نمیشوم تا برای بزرگ کردنشان تن به هر ذلت ندهم. به قرص نانی می سازم تا چربیها راه دلم را نگیرد . وقتی ازدواج میکنم که عاشق شده باشم تا بتوانم همۀ نامه هایم را فقط  برای او بنویسم.

76- - خورشید و غروب

در عرشه کشتی ایستاده بود و دریا را تماشا می کرد.

مهتاب شنا بلد بود اما خود را به امواج خروشان سپرده بود، وقتی پیدایش کردند چیزی از او باقی نمانده بود !.

دید که خورشید در حال غرق شدن است، خود را به امواج زد... !

شانس آورد که نا خدا حواسش به او بود.

 

 

 

77- راز

بی ریا می نوشتیم و خود را خاطره میکردیم، دست هایمان  پل می شد برای فاصله ها، دلتنگی هایمان را صبورانه می بافتیم .
راز دلمان راکه گفتیم، پل شکست !. دل واپسی ها ماند  وخاطره، انگشت نمای همه اهل محل شدیم!
چقدر حرف داشتیم برای گفتن، همه را سوزاندی.... همه را........

 

 

78- فرصت

حرفی برای گفتن داری ، نمی گویی!
پای رفتنت هست، راه رفتن ات نیست!
کفش برای پوشیدن هست ، پای پوشیدن ات نیست!
در میان همهمه هست ونیست.....،

فرصت عشق ورزیدن هست ،  دل برای عشق ورزیدن نیست .

 

 

79- انتظار

کسانی به یادت می مانند که با آنها گریسته باشی ! اینها انگشت شمارند و غروب جمعه با خاطرات آنها غم انگیز می شود.  برگها که از صدا می افتند پاییز هم رنگ می بازد ، انگار همه طبیعت تصمیم گرفته اند تورا را از یاد ببرند. 

گامهای خیال به سالهای بن بست  شما ختم میشود. هر کجای زمان ایستاده باشی خش خش برگها، حضور تو را ندا خواهند داد. باورکن خسته ام از سالهای انتظار، دیگر توان انتظارم نیست ، دستهایت را پروانه کن تا آخرین لحظه هایم در کنار تو پر پر شود. 

 

80- غرور

بچه به چهره پدرش نگاه کرد و گفت: بابا چرا دعا نمی خونی؟.

پدر دستی به سر فرزند کشید چشمها را بست وخواند : خداوندا ، زور بازو ندارم ، صبح وشام حمد تورا میگویم ، غرور هم ندارم، موری هستم ضعیف ورنجور، چگونه مباهات نکنم وقتی مخلوق مغرور و ناطق تو، درس استقامت وپایداری از من می گیرند!.

 

81-   حواس

این روزها حواسم سر جایش نیست!  نمی دانم کجا جا گذاشته ام،

ببینید داخل موبایل شما نیست؟

 

 

 

 

 82- بانوی شالیزار

 بانو ، پنجره ات به سمت کدام بندر باز می شود ؟ برای کدام جاشو پا می کوبی که مرغان دریایی را نیز از راه به در کرده ای!. روزگاری خیمه گاه ما دایره چشم تو بود ، شبهایت نورانی ، به تاریکی روزگار ما نخند !. گردش ایام را چه دیده ای؟. گاهی حرفهایم تکراری می شود ، نه این که از روی فقر جمله باشد ، از ته دل است و بر دل می نشیند. قصۀ من وتو، به قصّۀ صخره وموج می ماند. صخره از موج پرسید : تا کنون عاشق شده ای؟. اشک در چشمهای موج نشست گفت: اینهمه سال سرم را به سینه ات کوفتم ! نفهمیدی........؟.

 

 

83- ماشه

زندگی به دود کردن یک نخ سیگار می ماند.

اگر به دل بچسبد بسته های بعدی باز می شود ، وگر نه، همان بهتر که ماشه چکانده شود.

 

84- کولی

کم سن وسال بود از آن دسته بچه هایی که یک خط از هم سن وسالان خود بیشتر می فهمد. گروهی از کولی ها پشت خانه چادر زده بودند. در روستا سرگرمی نداشتند ، تماشای زندگی کولی ها برایش تازگی داشت. یکی از روزها سرو صدای آنها بلند شد. هوا هنوز کاملا" روشن نشده بود به خیال اینکه چادر هایشان را جمع می کنند با عجله از نردبان بالا رفت. مادرش فریاد زد: ذلیل مرده مگر سر می بری ؟ قلبم را از جا کندی! سه سوت بالای بام بود . وقتی برگشت مادرش پرسید: چه مرگت بود با آن سرصدا می دویدی بالای بام؟

 گفت : فکرکردم کولی ها دارند می روند اما دیدم چادرها سر جای خودشان  هستند ولی بزرگترهای قبیله دایره وار دور هم جمع شده بودند، از حرفهایشان معلوم بود  راجع به جدا شدن زن ومرد جوانی تصمیم گیری می کنند!. زن ومرد سرشان را پایین انداخته بودند گاهی به یک دیگر نگاه می کردند وسر خود شان را به عنوان افسوس تکان می دادند .معلوم بود راضی به تشکیل جلسه نبودند اما بزرگترهای قبیله دوست داشتند که آنها از هم جدا بشوند...

 

 

 

 85- دلی از عزا در بیاوریم

چند وقتی بود اتفاقهای جور واجورخسته اش کرده بود. مادر خانمش بیمارستان بستری بود ویک روز در میان ملاقات اومی رفتند. یک جورایی دنبال فرصتی بود تا ازفشارهای روحی اش کم کند . وقتی از ملاقات بر می گشتند به خانم گفت: می رویم خانه دوستم محمد آقا، شکرخدا وضعشان خوب شده است وغم وغصه ای ندارند شام را می خوریم وشب همانجا می مانیم. دوستم خوش صحبت است بعد از مدتها کمی دلمان باز می شود و دلی از عزا در می آوریم!.

خانم گفت: قصد ندارم بارفتن  ودیدن دوستت مخالفتی بکنم اما مثل اینکه هنوز دوستانت را نمی شناسی. مرد چهره اش در هم رفت با ترشرویی گفت: تو هم عادت کرده ای فقط نفوس بد می زنی، خوبه حالا می دونی علاوه بر اینکه ما دوست خانوادگی هستیم  همکلاس دوران دبیرستان بودیم ویار وغار هم ، خدا وند کمکش کرده خودش هم زحمت کشیده اوضاعش روبراه شده، مدتی است آنها را ندیده ایم دلیل نمی شود که عوض شده باشند ... ! . خانم گفت : حالا ما یک چیزی گفتیم نمی خواد الم شنگه راه بیندازی.  با این نیت بود که درب خانه دوستش را زدند.

از همان جلوی درب شروع کرد : کجایید شما ؟ حاجی حاجی مکه؟ خوش به حالتان که خبر از کسادی بازار ندارید و کاری به بالا پایین شدن  ارز ودلار وسکه ندارید ! تازه از سفر خارج برگشته ام آنجا زندگی.......همین که می رسی اینجا سر درد وهزار جور درد و بلا وگرفتاری می آید سراغت ، از آسمان دود گرفته تا چاله چوله های کف خیابان ! خانه را فروخته ایم باید هشتاد ملیون بگذاریم روش خانه جدید را تحویل بگیریم....!

سرش داغ شده حتی فرصت نکرده بود یک میوه پوست بکند ! به همسرش اشاره کرد که پاشو..

وقتی سوییچ را می چرخاند همسرش گفت : پس چی شد؟ مگه قرارنبود شب را اینجا بمانیم دلی از عزا در بیاوریم؟!

گفت: ولش کن بیا بریم،  هرچی وضعشون بهتر میشه گدا تر میشند!. گاز ماشین را تا ته فشار داد...

 

86- سقف

می گفت، گرگ و بره در کنار هم زندگی می کنند،  ماه و زمین خواهر خوانده شدند !من وتو از یک نسل وبرای هم خلق شده ایم چرا نمی توانیم زیر یک سقف زندگی کنیم.....؟.

 

 

 

 

87-غرور

زن ساک خود را بسته بود. درون خانه چرخ زد شاید مرد غرور خود را بشکند وبگوید بمان...! .

مرد ساکت ایستاده بود.

زن داخل حیاط ساک را زمین گذاشت وبه آسمان نگاه کرد شاید مرد غرور خود را بشکند وبگوید بمان... 

مرد آه کشید وگفت:  همه چیزم را بردی  ؛ شب مانده و ستارها ، آنها را دیگرنبر...!.

 

88- تنها یی

وقتی تنها شد همۀ شیشه ها را آیینه کرد !.

 از بیرون که می آمد زنگ را می زد شاید کسی در را باز کند.فکر می کرد یک نفر در خانه است. انعکاس زنگ در خانه می پیچید وتکرار می شد. باور نمی کرد تنها شده است.

بازهم آیینه ها را بیشتر کرد وزنگ را محکمتر می زد......!.

 

89- میدان هفت تیر ،

 

کوچۀ اردلان

کانون ادبیات ایران

صندلی های تک نفره یادت هست؟.

 میان صندلی ها فاصله  بود اما صندلی های ما  به هم می چسبید بدون هیچ فاصله ای!.

حواسها به ما بود، حتی بعضی ها چشم دیدن ما راهم نداشتند.

استاد از پشت عینک ما را می پایید! مبادا شیطنت کنیم !.

وقتی آلوچه می خوردیم دهان هر دویمان  آب می افتاد. باید یادت مانده باشد وقتی جمشید دستش را برای گرفتن آلوچه دراز کرد  چند دانه هسته در دستش گذاشتم!

با صدای بلند خندیدی. با عصبانیت  گفت بی مزه، خنده داره؟.

استاد هر دوی ما را از کلاس بیرون کرد....

یادش بخیر، چه روزهایی بود. انگار پایان خوشی های ما همانجا رقم خورد. تو با جمشید ازدواج کردی، من ماندم و یک دنیا تنهایی،خزان  چه زود  باغ آرزوهای  ما را پژمرد!.

 جمشید اصرار داشت با شما زندگی کنم! اما تا کی می توانستم سر بار  باشم.

 باید تنهایی را باور می کردم . گاهی به دیدنت می آیم، گاهی هم تو بیا جمشید که سخت  گیر نیست. گاهی دست در دست هم در خیابانها قدم بزنیم خیابان ولیعصر، سینما بهمن،گاهی در پارک دانشجو بنشینیم وبه یاد گذشته ها  بستنی هایمان را لیس بزنیم . ازدواج تو نباید پایان خوشی های ما باشد.  تورا بخاطر ازدواج  نباید از دست بدهم ، تنها فانوسی هستی که به زندگی من نور می دهی، و تنها یادگار خانواده هستی که برایم مانده ای...

 

90- روشن دل

گفتند: عشق، از چشم آغاز می شود.

روشن دل خندید!

گفتند : به چه می خندی؟

گفت : به دل کور شما.....!

 

  91- یادگار لیلی

بید مجنونی دارند، یادگار نسل ها ، هر شب گیسو پریشان می کند و  با باد  باله .  نوبتی آب اش میدهند تا آخرین یادگار لیلی خشک نشود.

92- سبزفسفری

سلمه خون بدل شد تا مراد برگشت. با پس انداز چند ساله ، فروش طلاها ومقداری قرض از اقوام توانستند اتو مبیل سبز فسفری راکه سالها در آرزویش بودند را بخرند. قرار شد قبل از هر کاری صبح زود بروند شاه عبدالعظیم آنرا بیمۀ حضرت بکنند.
سلمه : مراد، مراد پاشو!
مراد : زوده حالا ، بگذار کمی بخوابم
سلمه: مراد پاشو بردنش!
مراد : چی را؟
سلمه : ماشینو.....  

 

 

93- غرور2

توبرای خودت گریه کن ،

 من برای خودم

عاقبت این غرور، هردوی ما را خواهد کشت...

 94-  آواز جیر جیرکها

 غمهای خود را به کسانی می گوییم که  غمگین تر از خود ما هستند.چاره ای نیست  باید به کسی گفت.

 وقتی هیچ کس نباشد، جیر جیرکها خوش آواز می شوند!.

 

 

95- پاندول

وسوسه ؛ مانند پاندول بر ذهن اش  آویزان بود. آنقدر ضربه زد تا تسلیم اش کرد.

96- سوژه

نویسنده بود صبح تا شب دنبال سوژه می گشت.

پسر قوی هیکلی را دید  که از گرفتن دستهای پدر پیرخجالت می کشید.

مادری که پدر، تنهایش گذاشته بود.

کودکی را دیدفرزند طلاق،  تشنه محبت.....اما هنوز سوژه ای برای نوشتن پیدا نکرده بود!.

 

 

  

 

 

                                              پایان