آیینه
آیینه
صفحه اول > لیست نویسندگان > نویسنده عباس عابد [درباره نویسنده] > دفتر داستان سرور > آیینه
آیینه
مثلا" دارم نرمش می کنم . از پشت میز بلند می شوم، چند دقیقه ای بالا وپایین می پرم تا خونی که در مویرگهای پایم جمع شده را به جریان بیندازم. بعد هم یک لیوان چای کمرنگ می ریزم و باز شروع می کنم . وقتی مطمئن می شوم به مرحله پاک نویس رسیده، پشت دستگاه می نشینم و انگشتانم شروع می کند به دویدن روی دکمه ها . سرو صدای تق تق دکمه ها که بلند می شود، صدای خانم هم می اید که:
ــ یواشتر، مگه مجبوری چهار نعل بری؟ کسی که دنبالت نکرده ، به فکر ما هم باش که صبح تا شب روی اعصابمون راه میری!.
همین طور که داشتم جلوی آینه دستشویی، ورجه وُرجه می کردم ، متوجه شدم شانۀ سمت راستم افتاده تر از سمت چپ است!. شانه را بالا کشیدم صاف شد. چند لحظه بعد، دیدم بازم برگشته سر جای اولش.
سر را به طرف آشپزخانه گرفتم طوری که خانم بشنود گفتم:
ــ خانم، باز چه کسی این آینه دستشویی را انگولک کرده؟ کج نشون
می ده.
خانم شیر آب را بست. در حالیکه دستهایش را با پیش بند پاک می کرد از چهار چوبه در سرک کشید که: کدام آینه رو میگی؟
ـ ایناهاش، آینه دستشویی رو می گم مگه چندتا آینه اینجا هست؟
ـ بروکنار ببینم. کجای این آینه کج شده؟بازگرفتی نشستی به مغزت فشار آوردی خیالاتی شدی؟ بهانۀ دیگه ای نیست؟ کجای این آینه کج شده آقا؟
از چند جهت آینه را بر انداز کرد. نگاهی هم به من انداخت که از چند تا فحش بدتر بود. گفت:
ــ آینه چون عیب تو بنمود راست...
ــ خانم! عیب چیه؟ آینه شکستن کدومه؟ کنار بایست به من نگاه کن، یکطرف مرا چند سانت کوتاه تر از طرف دیگرم نشان می ده. درست مثل ترازویی شده ام که شاهین اش عیب کرده باشه.
زد زیر خنده!. چقدر از خنده هاش خوشم آمد. مدتها ندیده بودم این گونه از ته دل بخندد!. دیدن خنده هایش چنان به وجدم آورد که حاضر بودم تا آخر عمرم کج بمانم ولی او به خنده اش ادامه بدهد!.
ـ چرا میگی شاهین ترازو؟ بگو مینی بوس شاسی شکسته بهتره که، الان شدی عین همان مینی بو...
ــ شوخیت گرفته؟ مینی بوس چیه؟ خط بکش ببین من کج هستم یا آینه؟
کمی مرا بر انداز کرد و کمی هم آینه را. این بار با اعتماد بیشتری مثل کسی که برگ برنده ای دستش افتاده باشد:
ــ شک داری؟ برو خودت را جلوی آینه رخت آویز خوب تماشا کن. افتادگی شانه چه ربطی به کجی آینه دارد؟ به قول معروف ... چی کار داره به شقیقه ؟ بیا بریم جلوی آینه ببین که راست میگم.
دستم را کشیدم. یعنی چه که چی کار داره به شقیقه؟ آینه کج شده منو کج نشون میده به هم ربط نداره؟
راست می گفت. فکر این جایش را نکرده بودم. آینه کج هم شده باشد بازهم درست نشان می دهد. ترسی به جانم افتاد. نکند راستی راستی کج شده باشم؟ مردد بودم که...
ــ برو دیگه، چرا وایستادی منو نگاه می کنی؟ می ترسی بری جلوی آینه مشتت باز بشه؟ خود شکن آیینه شکستن خطاست.
با گردن کج، لرزان و ترسان به رخت آویز نزدیک شدم. سعی می کردم شانه ام را بالا بکشم تا افتادگی اش معلوم نشود. اما انگار شرطی شده بودم. تا به آن نگاه می کردم فرتی می افتاد پایین!.
همسایه بغل دستی مان . آدم بد اخلاق بهانه گیری است . اگر یک روز تمام نصیحت اش کنی ، یک شب دوام نمی آورد . همین که سرش را از روی بالش بر داشت، بدتر از روز قبل می شود. بهش بر می خورد که چرا نصیحت اش می کنند.
حالا شده بود قضیه شانه راست من. هرچه می کشیدمش بالا کش پیدا می کرد پایین. قبل از آن که متوجه کجی اش بشوم، طبیعی بود. اما حالا انگار جاذبۀ زمین بیشتر شده بود و کشش دست من هم به همان نسبت بیشتر .
خانم دستش را به کمر زد وپیروز مندانه شروع کرد به سخنرانی که:
ــ بیا این هم نتیجه کارت ! چقدر بهت گفتم صبح تا شب پشت این میزنشین ، نان و آب که نداره هیچ، این هم از شانه و ستون فقراتت که شده اند. غذایی که می خوری هضم نمیشه. حتما" اجابت مزاجت هم به همین قضیه مربوط می شه که ...
ـ خانم ، چی داری میگی؟ گناه کردیم گفتیم شانه مون یک ذره افتاده پایین ، حالا هرچی درد و مرض هست ربط بده به آن.
ــمن وظیفه داشتم بگم، خود دانی...
Top of Form
Bottom of Form
باید به پایت