عریضه نویس
ـ خیلی خوشحالم که می بینم به آرزوهات رسیدی !.
ــ کدوم آرزو ها؟
ــ همیشه می گفتی : فقط با یک آدم خر پول ازدواج می کنم . بالاخره صبر کردی تا پیدایش کردی.
ــ آره والله ...
ــ چرا می خندی ؟ مگه دروغ می گم، این طور که شنیدم یارو خیلی خر پوله .
ــ خب منم برای همین می خندم . هر دو را با هم پیدا کردم ! هم خرش را، و هم پولش را!.
ــ یعنی چی؟ نمی فهمم!.
ــ تا دلت بخواد پول داره ، ماشین ، خونه ، همه چیزش عالیه ، ظاهرش چشم همه را کور کرده، اما از من بپرس که دلم و خون کرده !. انگار زر خریدشم و اون ارباب منه ! حرف عاشقانه ؟ دریغ از یک کلمه! محبت؟ ابدا، حرف خوش؟ حسرت به دل موندم که ...
ــ خوبه خوبه، اشک تمساح نریز! از خوشی داری شیون می کنی؟.
ــ دیدی گفتم ، تو هم مثل بقیه هستی. همه همین حرف را می زنند، از دل من که خبر ندارید. ببینم ، از خودت بگو، توچه جوری با شوهرت آشنا شدید؟ از زندگی راضی هستی؟
ــ چی بگم والله. راستش عریضه نویس بود. برای رسیدن به محل کارم مجبور بودم از کنارش عبورکنم . صدای تق تق ماشین تحریرش برایم عادت شده بود . خب به مدت چند سال هر روز صبح می دیدمش. گاهی که کار نداشت احوال پرسی می کردیم. یک روز کنار دستش روی چهار پایه پلاستیکی نشستم و پرسیدم: صبح تا شب اینجا نشستی چه می نویسی که اصلا" حواست به اطراف نیست؟ غافلگیر شده بود . خون درصورتش دوید !. مثل این که بخواهد برای مشتریانش عریضه بنویسد، ورق سفیدی را درون دستگاه گذاشت وانگشتانش شروع به دویدن روی دکمه ها کردند.
همین طور که به تق تق دکمه ها گوش می کردم و دویدن انگشتان اش را روی دکمه ها تماشا می کردم کلمات را هم می خواندم :
امروز برای تو می نویسم، همسایه دیوار به دیوار شما هستم. آسمان ما در نقطه ای گره می خورد ، همانگونه که دلهای ما....
بوی شما بد جوری هوایی ام می کند . بیهوده ستاره های شهرتان را
نمی شمارم وکبوترهای بامتان را که، از دست شما دانه می چینند.
دستهایم کار خواهند کرد برای بر آوردن آرزوهایت، وسینه ام قایقی می شود برای تمام دلواپسی هایت...
تمام دارایی من همین دستگاه است که می بینی. نه برج سبزی ، نه قصر عاجی ، همه دارایی من فدای تو ...
ــ خب! بعد چی شد؟
ــ منتظر بودم بنویسد ، اما دو دست اش را در هم گره کرد وفشار داد . به صورتش نگاه کردم ، رنگ به چهره نداشت!. معلوم بود ضعف کرده است . آخرین رمق خود را در دهانش جمع کرد و به سختی گفت : با من ازدواج
می کنی...؟
ــ چه جالب! قبول کردی؟
ــ اگر تو جای من بودی چی کار می کردی؟
ــ والله ، چی بگم؟ آخه ازدواج با یک عریضه نویس...!.
ــ با این چیزهایی که تو از شوهرت تعریف می کنی ، قربونشم می رم...
باید به پایت