مراد
مدتی بود دزدکی همدیگر را می دیدند.
عاشق هم شدند .
پسر به سختی مشغول کار شد.
به گمان اینکه پسر نسبت به او بی توجه شده ، دختر با پسر دیگر ی دوست شد!.
به گوش پسر عاشق رساندند که : چه نشسته ای که : به تو خیانت کرده!
پسر غیرتش به جوش آمدو اسید روی صورت دختر پاشید!.
پسردستگیر شد.
روزنامه ها نوشتند. در خبرها گفتند.
پسر عاشق، اعدام شد!.
پسر دیگر، از ازدواج با دختر منصرف کرد.
دختر منزوی شد!.
مادرانشان دق کردند و مردند!.
نویسنده ای نوشت و بعد از مرگش معروف شد...!.
هیچ کدام به مراد خود نرسیدند...!.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 11:26 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت