گلوله ومار
از زیر جعبه دارو سرک می کشید. دیدن موشها در سنگربرایش عادی شده بود. اوایل از دیدن آنها چندشش می شد. سعی می کرد با تله موش یا مرگ موش آنها را بگیرد ، خودش نمی توانست این کاررا بکند، بقیه هم اهمیت نمی دادند. چند بار مرگ موش داخل سنگر ریخت . مؤثر بودو موشها می مردند و لی در قسمتی دور از دسترس می ماندند بوی گندشان غیر قابل تحمل می شد. کم کم به زندگی مسالمت آمیز با آنها تن در داد. مثل زندانی که به مرور زمان به دیدن دیوارهای سلول عادت می کند.
سهمیه پنیر صبحانه شان همیشه کم می آمد، چون مقدار زیادی از آنرا به موشها
می داد صدای اعتراض همسنگران بلند می شد.
روبروی موش چمباتمه زده به یکدیگر نگاه می کردند. انگار با آدمی درد دل می کند گفت:
آقا موشه! تو منو یاد آکواریوم خانه مان می اندازی. چند تا ماهی ریز ودرشت داخل آن انداخته ایم . همه زندگی طبیعی خودشان را دارند اما یکی از آنها که بزرگتر از بقیه است انگار سیر نمی شود . وقتی از کنارش عبور می کنم خودش را هلاک
می کند ، بال و دمش را برایم تکان می دهد. اوایل فکر می کردیم از روی علاقه ای است که به من دارد اما بعد متوجه شدیم سیر نشده غذا می خواهد. حالا به غیر از سهمیه عمومی غذای ماهی ها ، چند دانه غذا برای او می اندازیم می خورد تا سیر شود. وقتی سیر شد کرشمه می آید و ناز می کند. حالا تو بگو با تو چه کار کنم که سهم پنیر دوستان را می خوری؟
شبها تا دیر وقت مطالعه می کرد یا رادیو گوش می داد. بازهم داشت برنامه راه شب را گوش می داد. ساعت مچی 5/1شب را نشان می داد. بقیه تقریبا" قبل از نیمه شب خوابیده بودند. فانوس، نور کمی را در سنگر پخش می کرد . با همین نور کم
می توانست حرکات چهره همسنگران را ببیند. یکی می خندید ، یکی اخم کرده بود ودیگری سعی می کرد شکلک در بیاورد. اگر یادشان نمی رفت می توانستند صبح خواب خود را تعریف کنند .
معمولا" خوابها در محور خانه وخانواده دور می زد. به آرامی تکه پنیری بطرف موش انداخت وزیر لب زمزمه کرد : بازهم معرفت تو که ما را تنها نمی گذاری.
یاد اولین مأموریتی افتاد که به عنوان پزشکیار به جبهه جنوب رفته بود . بهداری را ازمامور قبلی تحویل گرفت. دیوار سنگر با گونی های پر از خاک چیده شده بود وسقف آن با تراورسهای چوبی خط راهن پوشانده شده بود . خیلی محکم به نظر
می رسید. چادر بزرگی از جنس برزنت را هم از داخل به دیوارها وسقف کشیده بودند تا خاک وجانوران موذی به داخل نفوذ نکنند. در همین ماموریت بود که با خیل موشها روبرو شد. گاهی موشها پیدایشان نمی شد، در عوض جانوری در بالای چادر حرکت می کرد وگاهی هم سوت می زد. بالاخره پی برد مار بزرگ وخطرناکی در آنجا زندگی می کند. هر وقت گرسنه می شود برای شکار موشها به سقف سنگر می آید . راننده آمبولانس باید در سنگر با او زندگی می کرد تا در مواقع اضطراری، در دسترس باشد ولی از ترس مار، با همشهریانش هم سنگر شده بود و نخواسته بود علت را به او بگوید مبادا بترسد. بقیه ماموریت را مجبور شد داخل آمبولانس بگذراند . گلوله های توپ در اطرافش زمین می خورد ومنفجر می شد . چاره ای نداشت باید تحمل
می کرد . یا مار، یا گلوله...
بخود که آمد موش پنیر را خورده و رفته بود . فتیله چراغ راپایین کشید وچشمهایش را بست.
باید به پایت