گم شده در خزان آینه ها...
گم شده در خزان آیینه ها
در بازی سنگ کاغذ قیچی، همیشه سنگ می شوی. این هم بد نیست، اگر بازی ات ندهند چه می کنی؟
مجبوری بخندی ،کاری از دستت بر نمی آید. مانند هنر پیشه ای که بجز بازی در نقش اول، بازی در هیچ نقشی را قبول نمی کند. اما می رسد روزی که برای نقش چهارم و پنجم هم انتظار بکشد! .
اگر روی پنجه پا بلند می شد دختری را می دید که دور از چشم مادر از آن طرف دیوار دزدانه سرک می کشد تا سر از کار نویسنده ای در بیاورد که سرش به کار خودش بود و پنجره را به روی کوچه بسته تا هیاهوی کوچه آزارش ندهد. حتی باخبر نمی شد بهار جایِ خود را به تابستان داده است.
سرم به لاک خودم بود.محل را آذین بسته بودند. هیاهویی به پا بود. پرسیدم:
ــ چه خبر است؟
ــ پسران جوان حجله آرایی می کنند. دختران به خانۀ بخت می روند. گربه ها
کوچه ها را روی سرشان گذاشته اند! شکوفه ها بی شرمانه تقاضای گرده افشانی
می کنند. باران روی شیروانی ضرب آهنگ گرفته است. چطور متوجه نشدی؟ بهار از نیمه گذشته است، از گذر ایام غافل شده ای!. غوغایی به پاست نمی بینی؟
ـــ شاعرم، در پاییز عاشق می شوم کو تا پاییز؟ از روزی که ترا دیده ام مجنون شده ام! وقتی روسری ات را برداشته بودی تا موهایت را شانه کنی.
خندیدو در را بست. بار اول نبود، می دانست پشت در ایستاده است ادامه داد:
ـــ تا پاییز صبر کن. آخرین برگهای کتابم در پاییز نوشته می شود وقتی بادها مست می کنند و برگها را به رقص وا می دارند. نگران مادرت نباش راضی اش می کنم.
لنگۀ در را تا نیمه باز کرد . موهایش را روی شانه ، آبشار کرده بود.
ــ می دانم خیال می بافی، پاییز هم یادت می رود! چه می نویسی که متوجه گذر ایام نمی شوی؟
ــ کارم نوشتن است، همیشه و همه وقت می نویسم. اما بیشتر وقتها پاره شان
می کنم. نمی توانم ننویسم. مثل نقاشی هستم که کارش کشیدن است، همیشه
می کشد. چهره ، طبیعت، حتی از روزگار... بعد از این، از تو خواهم نوشت. از چشم هایت، موهایت ، قد و ...
ــ خواب های پریشان امانم را بریده اند. پاندول پریشانی آنقدر بر ذهنم کوبیده پرنده های خیالم خون به دل شده اند،کو تا پاییز؟ با توسن خیال هم به هم نمی رسیم...
فریاد گوش خراش مادرش، پرنده ها را از روی درخت پراند:
ــ ذلیل مرده ! عمرم را تمام کردی! نگذار دل وا مانده ات چموشی کند، افسارش بزن. خودش را نمی بیند! تو را چگونه خواهد دید؟ موها یش را ببین! زمین را جارو می کند. به وعده هایش دل نبند. موهای سرم را وعده ها سفید کرده اند. تو دیگر...
نیش وکنایه کار خود را کرد. درون خانه خزید. دیوار شد تکیه گاه پیشانی اش، آیینه هم شاهد غم هایش.
خواب از چشمهایش پرید. کار هر شب شد شمردن رمه: صد... پانصد.. هزار...
هر بار پلکها سنگین شد گرگ به گله زد و خوابش را پراند. اگر خواب را برای راحتی خودمی خواست حرامش باد. بهانه ها برای دیدن اوست. مادرش افعی شده، چمبره زده برسر گنج. چاره کار در نامه بود نوشت:
ــ فردا که رصد کنند، یک ستاره در آسمان نخواهند یافت! امشب ، همه را برای تو خواهم چید. هر روز از عشق سهمی داری. سهم امروز دوستت دارم است...
هی نوشت و پاره کرد. بی دست و پا شده بود! تا خود را شناخته قلم بوده و کاغذ، حال همه کشته ها را بر باد داده بود. وقتی مترسک را لباس نپوشانی با کلاغها معاشقه خواهد کرد!. این بار هم دختر برنده بازی بود، زودتر از او نوشت:
ــ مشکل اصلی در شروع بود که شروع کرده ام . با اشتیاق می نویسم جواب خواهی داد، باز هم خواهم نوشت . این کار بارها و بارها تکرار میشود. به هم عادت می کنیم. دلمان برای هم تنگ میشود. با یاد یکدیگر به خواب می رویم . خوابهای شیرین
می بینیم، پاییز می شود دلم می گیرد. باد در پاییز بیداد می کند. منتظرت
می مانم. در را باز وبسته می کنم. منتظر نامه می شوم تا از بالای دیوار به سویم پرتاب کنی اما نمی رسد. نیازمند شانه هایت می شوم تا سهم ترا از غصه هایم بدهم اما، همه سهم خودم می شود . از عاقبت نافرجام این عشق می ترسم. می دانی مادرم چرا نگران من است ؟
می گوید: (( پدرت نویسنده بود. قلم تیزی داشت. یک روز از خانه بیرون رفت دو نفر منتظرش بودند...
می ترسد من هم سرنوشت او را پیدا کنم!)).
ــ به تعداد چند دسته پرستوی مهاجر نامه اش را خواند. خورشید سرک می کشید که پلک هایش سنگین شدند. نوشته بود:
کاش بودی دلم را شرحه شرحه باز میکردم تا ببینی ورق ورق دل نوشته دارم برای تو. اگر بدانم که می آیی، همه کبریتهای خانه را ستون پلک هایم قرار می دهم تا خوابم نبرد. لحظه ها را پر پر می کنم تا بیایی. یک دیوار فاصله بیشتر نیست میان ما، اما چقدرغربت میان ماست!. در باورم نمی گنجد کس دیگری بی قرارت باشد. حسودم! مگر قرار است چند نفر بی قرار یک نفر باشند؟ مثل بوتیماری شده ام که در کنار دریا می نشیند می ترسد آب دریا تمام بشود، کنارآب از تشنگی می میرد. همسایه ات هستم اما حسرت دیدارت بی قرارم کرده است. یک روز ندیدن ات
بیچاره ام می کند. آنقدر روی پنجه پا استاده به حیاط خانه تان سرک کشیده ام شکل بدنم روی دیوار نقش بسته است . تو بی گناهی، اما مادرت بیش از حد محتاط است و من فقیر باید صبر کنی تا کتابم چاپ شود...
یک روز به مادر دختر گفت:
ــ روزی به خواستگاری اش می آیم. با جیرینگ جیرینگ سکۀ و طلا، سینه ریز طلا برایش می آورم تا صدای النگوهایش هفت محلّه را خبر کند!.
مادر به مسخره خندید و گفت:
ــشاهزاده خوش خیال، باش تا ستارۀ اقبالت...
ــ به دست هایم، پاهایم و قلمم ایمان دارم . لانه هیچ کبوتر و خانۀ هیچ عنکبوتی را ویران نکرده ام تا خانه ام را ویران کنند. خانه ای برایش خواهم ساخت...
گوشها یش را گرفت. لبخندی تحویلش داد که از هزار زهرخند کاری تر بود باز هم خندید و مسخره کرد:
ــ شاهزاده رؤیایی گفتم که، باش تا ستارۀ اقبالت بدمد.
در را به روی خود بسته بود. فکرو فکرو فکر. بعد نوشت:
ـــ به قدری به تو فکر می کنم که دیگر اتاق گنجایش ترا ندارد. به حیاط می روم. باز هم تو!. در همۀ برگهای بید مجنون ترا می بینم، می دانی چقدر می شود؟ هزار هزار تو می شوی! نگران می شوم نکند هزار هزار دل به دنبالت باشد. اگر چنین باشد، من بیچاره...
در را به روی توبسته اند اما حال من خوش نیست . عین آن گنجشکی شده ام که بچه اش از لانه بیرون افتاده باشد وگربه ای در کمین بچه . هی بالامی پرد، هی فریاد می زند، نه زورش به گربه می رسد، نه می تواند بچه اش را از روی زمین بردارد. چه حال بدی دارد آن گنجشک...
امان از دست عشق، هر جا که می رسد چادر می زند. آمدنش به نگاهی، به خانه خرابی دل می ماند. مثل باد هرزه ، هر دم برای کسی می خواند.
ـــ کارت چیست؟
ــ فرقی نکرده ام ، همان نویسنده ام که هیجان زده ات می کرد...
ـــ تا به حال، با یک نویسنده حرف نزده ام... !.
ــ زیبا ترین نامه ها را برایت خواهم نوشت. هر روز شعر تازه ای، حتی به دوستانت هم فخر بفروشی...
این روزها، بد جوری خیالاتی شده است . تنها که می شود همۀ شیشه ها را آیینه
می بیند! ودختر رادر میان آنها. پشته پشته حرف برای گفتن دارد . وقتی که نیست، پیر می شود ، شکسته می شود. اگر ناگفته هایش را می دانست ، هرگز به گفته هایش دل نمی بست!.
همه ذهن و خیالش از یاد او پر شده است. عکسی در میان دفترش پنهان کرده ، از همۀ زوایا نگاهش می کند. لبخند می زند و می نویسد: دوستت دارم.
معروف شد ه بود .کتابهایش یکی پس از دیگری چاپ شد ند. در آخرین برگ کتابش که تمام کرد نوشت:
گرد زمانه بر کوچه نشسته است. تار عنکبوت در و دیوار خانه را پوشانده ، محله غم انگیز شده است. در کوچه های خالی پرسه میزنم. شما که نیستی، انگار محله نیست...
***
باید به پایت