ملوس تنها زندگی میکرد، نور سرخرنگ لامپ شهوت را در او تحریک میکرد .در آینه تمام قد سرتا پای خود را برانداز کرد. مقداری شیر درون وان ریخت و لباسهایش را بیرون آورد. مانند ملوس قوسی به بدنش داد و روی انگشتان پا مثل اینکه رقص باله می کند بلند شد. از اندام خوش ترکیب اش حض میبرد، خون در رگهایش دوید. بوی تن آخرین نفری را که با او همبستر شده بود در مشامش پیچید، سنگینی دستی را در قوس کمر احساس کرد. همیشه در انتخاب افراد سلیقه بخرج میداد، فقط ملوس را از صمیم قلب دوست داشت و هرگز از خود دور نمیکرد. افراد را به راحتی عوض میکرد. حالت خوشایندی دست داده بود، بر اندام خود دست کشید، چشمها را بست تا این حس غالب دوام بیشتری داشته باشد. متوجه عبور ملوس که بوی شیر کلافه اش کرده بود نشد. دوست داشت ادامه خلسه را درون وان تجربه کند . پای راستش را به داخل وان برد، شئ نرمی زیر پایش لغزید. وحشت زده پا را عقب کشید. با سر بر لبه وان فرود آمد...!. ملوس شیر را که قرمز شده بود با اشتها لیس میزد. ةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةة
** تنهایی و شهوت و نوری همرنگ خونی که هنگام دریده شدن پرده تجرد شهوت را به نهایت می رساند. اندامی که زیباست و رنگ شیر که تمثیل زیبایی مضاعف است. تکرار خون و چیزهایی که آن را شبیه می کند مانند نور سرخ و قلبی که سرخ است . آیینه که مظهر نیرنگ است و تنها چیزی شبیه آنچه در پنداشت اوست نمایان می کند. تنهایی و تکرار آنچه تنها به او لذت می دهد. "کسی را در نظر ندارد اما سلیقه به خرج می دهد در انتخابشان" تمام این ها صحنه ای را می سازد که شاید در ابتدا گمان بری که فرد این صحنه ها را در عمل تکرار می دارد در حالی که "خلسه" نشانه خیال است. آرامش بخش است. ملوس هم که دوست ترش می داشت متوجه مرگش نمی شود و سرگرم شیر خوردن است بی آنکه بوی خون او را متوجه شود. ملوس هم حسی به او ندارد و او تنهاست. او با گمان های خود می زی اد و صحنه صحنه فرد است با انزوایی که برای خود ساخته. و نه هیچ کس دیگر. صحنه زیبایی است و پاکی را وانما می کند که گویی عین تقدس است اما تمام این قصه تجسم عقده ای است که سال های سال است او را چون پیله تنیده و روحش را مسخر خود ساخته است.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 0:1 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت گل می ریختم باغچه ام را خزان زده بود... عابدساوجی