چند داستان
تسلـــــــــــــــــیم
... درد زایمان شروع شده بود. ماشین بنزین تمام کرده بود. دیر وقت بود و اتو مبیلی عبور نمی کرد. باران هم سیل آسا می بارید. گاهی اتومبیلی عبور می کرد اما نگاه نمی داشت! مرد دنبال آنها می دوید والتماس می کرد. زن روی زمین دراز کشیده بود. سنی از مرد گذشته بود وقدرت اینکه زن را از زمین بلند کرده به داخل اتومبیل برگرداند را هم نداشت، چند بار دستهایش را رو به آسمان گرفت وفریاد زد...!. معلوم نبود به خدا التماس می کرد یا دشنام می داد!. بعداز آن بود که آرام شد وسر همسرش را روی زانو گرفت وفقط نگاهش کرد . انگار تسلیم قضا وقدر شده بود، حتی گریه هم نمی کرد. گاهی دست بر موهای زن می کشید تا نرمی موهایش را برای همیشه زیر پوست خود احساس کند...!.
پستچی هـــــــــــا
حال ما خوب است، ملالی در بین نیست بجز دوری دیدار شما، امید وارم آنهم به زودی زود دیدارها تازه گردد...
یادش بخیر! همۀ نامه هایمان با این نوشته آغاز می شد. صاف و صادق بودند پستچی ها. همیشه منتظر یک نامه بودیم از دست آنها . دستشان را که برای بیرون آوردن نامه داخل خورجین ترک موتور گازی شان می کردند...
محل جمع و جور بود، با همۀ آنها دوست بودیم. وقتی یکی شان عوض می شد دلمان برایش تنگ می شد. مدتی می گذشت تا به مأمور جدید عادت کنیم. نامه های دوران سربازی، دوستانی که از محل کوچ می کردند. تا چند وقت تنها رابط میان ما و آنها نامه بود. وقتی نامه نداشتیم، کم حوصله می شدیم!. چقدر دلم برای پستچی ها تنگ شده است.
- ملــــــــــــــوس
تنها زندگی می کرد. نور سرخرنگ لامپ شهوت را در او تحریک
می کرد .در آینه تمام قد سرتا پای خود را برانداز کرد. مقداری شیر درون وان ریخت و لباسهایش را بیرون آورد. مانند ملوس قوسی به بدنش داد و روی انگشتان پا مثل اینکه رقص باله می کند بلند شد. از اندام خوش ترکیب اش حض میبرد، خون در رگهایش دوید. بوی تن آخرین نفری را که با او هم بستر شده بود در مشامش پیچید، سنگینی دستی را در قوس کمر احساس کرد.
همیشه در انتخاب افراد سلیقه بخرج میداد، فقط ملوس را از صمیم قلب دوست داشت و هرگز از خود دور نمی کرد. افراد را به راحتی عوض میکرد. حالت خوشایندی دست داده بود، بر اندام خود دست کشید، چشمها را بست تا این حس غالب دوام بیشتری داشته باشد. متوجه عبور ملوس که بوی شیر کلافه اش کرده بود نشد.
دوست داشت ادامه خلسه را درون وان تجربه کند . پای راستش را به داخل وان برد، شئ نرمی زیر پایش لغزید. وحشت زده پا را عقب کشید. با سر بر لبه وان فرود آمد...!.
ملوس شیر را که قرمز شده بود با اشتها لیس میزد.
پرنده هـــــــــــــا
ــ ببینم، کار بدی کردم بهشون غذا دادم؟
ــ نه بابا جون، نه تنها کار بدی نکردید بلکه کارتون پسندیده هم هست اما، پرنده ها تنبل و تن پرور بار میان از بین میرند!.
ــ یعنی چی؟ غذا بهشون میدم از بین میرن؟
ــ ببین بابا، مرد ثروتمندی هر روز مقدار زیادی دانه جلوی پرنده های مهاجر می ریخت تا، در اطراف ویلای او پرواز کنند. زمستان از راه رسید، پرنده ها بقدری چاق و تنبل شده بودند که نتوانستند پرواز کنند، همه از بین رفتند!.
ــ ببین دخترم، فعلا" که زمستان نیست، پرنده های اینجا هم مهاجر نیستند. وقتی برای خوردن نان ریزه از سر وکول هم بالا می روند، شور و شوقی در دلم به پا می شود که به هیچ قیمت حاضر نیستم این شعف و شادی را از دست بدهم...!.
مادر بـــــــــزرگ
هرکس آخ گفت، او گفت جانم!. هرکه پایش را لگد کرد، او گفت: پایت درد گرفت؟
قلک مادر بزرگ چقدر جا داشته! قلک دلش را می گویم...!.
سالها به همین منوال گذشت، پیرو پیرتر شد.
عده ای رفتند دانشگاه. عده ای عروسی کردند و رفتند دنبال زندگی خود. با تقدیر هم که نمی شود جنگید، عده ای عمرشان به دنیا نبود...
این روزها، مادر بزرگ تنها شده است!. قلک دلش پر شده از حرف های نگفته...
بیگانــــــــــــه
شغل و در آمدش خوب بود. همسری مهربان و زیبا داشت. با همۀ این ها، غمی در چهره اش جا خوش کرده بود!. با هم مثل بیگانه ها بودند!.
دل را به دریا زدم و علت اندوهش را پرسیدم. آهی کشید و سیگارش را روشن کرد و دود آن را حلقه حلقه بیرون فرستاد. مدتی به این حال گذشت.از سؤالی که کرده بودم پشیمان شدم. اجازه خواستم مرخص بشوم.
دستش را روی زانوانم گذاشت واشاره کرد بشین. طوری که همسرش متوجه نشود گفت: مرجان، عمرو زندگیِ من بود. اولین زایمانش بود که بر سر زا رفت!. من مانده بودم با دنیایی که به آخر رسیده بود و نوزاد دختری که کپی مادرش بود.
بنا به پیشنهاد و اصرار اقوام، با مروارید خواهر کوچک مرجان ازدواج کردم بدون ذره ای عشق...
برادر زادۀ شمــــــــــــــر
امکان ندارد پشت سر کسی، حتی یک کلمه حرف بزند. اوایل که خصوصیات اخلاق اش دستم نیامده بود چند بار با هم گلاویز شدیم!. بعد ها فهمیدم چه آدم نازنینی است.
می گوید: حرف دلت را روبروی شخص مورد نظر بزن، گیریم که از دستت دلخور بشود! در این صورت به طرف فرصتی داده ای تا از خودش دفاع کند.
مدتی طول کشید تا به اخلاق اش پی بردم. می گوید:وای از دست آدم هایی که روبرو یت قربان صدقه ات می روند! پشت سرت هزار حرف و حدیث...!.در آنجا نیستی که از خودت دفاع بکنی، وقتی متوجه می شوی که شده ای برادر زادۀ شمر...
این جوان هـــــا...
ــ عصبی و پرخاشگر شده ای! ارباب رجوع را ناراحت می کنی، دائما" خماری و در حال چرت هستی با این وضع...
ــ قربان ، همش تقصیر این جوان هاست ! نمی گذارند آدم کار خوش را بکند که...
ــ یعنی چه؟ کم کاری و خماری شما چه ربطی به جوان ها داره؟
ــ ببینید قربان، یکیش همین پسر خودم، لجوج ویک دنده شده. هرچی بهش می گم پسر، من که دولت و نیروی انتظامی نیستم که همه چیز و همه جا را کنترل بکنم. به خرجش نمیره که ...
ــ مگه قراره شما چیزی را کنترل بکنید؟
ــ خب قربان، با این جنسهای جور وا جوری که وارد بازار میشه...! خدا را شکر حالا نوع چینی اش نیامده والا مصیبت می ...
ــ مرد حسابی! این کارا به تو چه ربطی داره؟
ــ آخه قربان، شما به جای من، با این جنس های قلابی و جوان های مزاحم! می تونید خودتون را حسابی بسازید و صبح سرکارتون خمار و کم حوصله نباشید...؟!.
کتانــــــــــــــی
ــ بابا، تابستون تموم شد کی برام کتانی می خری؟
ــ قول می دم این ماه حتما" بخرم...
ــ دو ماهه که قول می دی اما بازهم...
ــ نه دیگه، این ماه حتما" می خرم، قول مردونه می دم!حتی شده از خرج خونه کم کنم! کتانی برای تو می خرم.
اسمش حمید بود. موقع بازی بقدری کفشهایش از پایش در رفته بودکه چارلی صدایش می کردند و باعث خندۀ بچه ها می شد. بالاخره سربرج شد.
ــ بیا بگیر حمید جان، کتانی که بهت قول داده بودم خریدم، اما مواظب باش پاره نکنی باید سال تحصیلی آینده هم همین ها را بپوشی.
ــ چشم بابا، مواظبشون هستم.
بند کتانی را میزان کرد و آماده پشت در گذاشت تا صبح زود، با بچه ها یک دست فوتبال ناب بازی کنند.
هوا هنوز کاملا" روشن نشده بود که از در زد بیرون. کفش ها را به پا کرد.
ــ دِهه!! شب اندازه بودند، انگار کش آمده اند!.
کلید راه پله را زد. یک جفت کتانی کهنه جای کتانی های او گذاشته بودند جلوی در...!.
باید به پایت