انتظار
دست را تکیه گاه چانه کرده بود. به دختری نگاه میکرد که کوله بر پشت تا پشت نرده ها آمده بود . عمق نگاهش جای دیگری بود.
بارها را روی چرخ دستی بار زد. می دانست دختر خردسال وبال گردنش می شود. اما حریف گریه هایش نشد و او را با خود برد. بازار شلوغ بود. به سختی با تنه زدن به عابرین، اگر زرنگی و مهارت چرخ دار نبود یک متر نمی توانستند جلوتر بروند. دختر را به حجره دار سپرد و سفارش کرد از چشم دور ندارد تا بارها را، سر بازار بگذارد و به دنبال کودک بیاید. مامورین سد معبر با چند دستگاه وانت بار ریخته بودند اطراف بازار...
تنها نشانه ای که از پدرش به یادش مانده بود جای زخمی که بر روی پیشانی اش نشسته بود. آن هم به این علت بود که ، وقتی از پدرش می پرسید: بابایی، چرا اینجا زخم شده؟
پدر می گفت: دختر گلم ، جای زخمم را بوس کن تا خوب بشود.
و او بوس می کرد و پدر در آغوشش می گرفت و می بوسید واو غرق لذت می شد.
کم کم نگرانی به جانش افتاد. نکند پدر فراموش اش کرده باشد! برای پیدا کردن اش در ازدهام جمعیت راه افتاد.
یادش می آمد عده ای در اطرافش جمع شدند و او گریه می کرد. بعد در جایی که پلیس زیاد بود روی صندلی نشست و گریه کرد. بعد ها فهمید اورا به کلانتری تحویل داده اند و کسی به دنبالش نیامده و او را به بهزیستی تحویل داده بودند.
زخم پیشانی پیر مرد برایش آشنا بود. فقط باید نرده ها را دور می زد تا به او برسد. تا جایی که توان داشت دوید. به پشت اتوبوس رسیده بود که دود اگزوز در فضا پیچید وراه نفس دختررا بست...
اتوبوس رفته بود ، دختر ماند وایستگاه خالی...!.
باید به پایت