عکس جالب : به این میگن طناب دار !

طناب دار دور گردنش بود با خود فکر کرد : از این ستون به آن ستون فرج است!. چه ضرب المثل مسخره ای؟

چقدر این دست  آن دست کردیم. چقدر قانون را دور زدیم! اعتراض به حکم دادگاه، تنها چیزی که عایدمون شد عقب افتادن مراسم اعدام بود. بجز کش دادن عذاب چی گیرمون آمد؟

با هم دوست بودند. چند بار به حسن تذکر داده بود که : حسن این کاراتو بذار کنار ، این کاری که تو می کنی خیانت به رفیقه! تو که از علاقۀ من به رؤیا خبر داری، چرا مزاحمش می شی؟

حسن با خنده گفته بود: بهت ثابت می کنم دلش با تو نیست. اون فقط به ثروت پدرت فکر می کند.

بحث شان بالا گرفته بود و تنها یک مشت به گیجگاه حسن زده بود. به بیمارستان نرسید.  سر حسن روی دستش بود که تمام کرد!.

مجری حکم گفت : حرفی برای گفتن داری؟  چیزی نداشت بگوید خندید. مجری اخمهایش را در هم کشید : حرف خنده داری زدم می خندی؟.

خود را کمی بالا کشید تا فشار  طناب  را کمتر احساس کند گفت : نه، به روزگارخودم می خندم . آرزو داشتم دو بال داشته باشم برای پرواز ، حالا تنابی دور گردنم ... فکرش را نمی کردم این جور پرواز کنم. مسخره به نظر می آمد اما می بینم به حقیقت پیوسته.

ــ چی به حقیقت پیوسته؟

ــ این که مرگ وزندگی به جابجا شدن یک نقطه بستگی دارد!.

ــ واضح تر بگو ببینم چی می گی؟

ــ اگر شما بگید تناب را بکشید، می میرم. اگر بگید نکشید ، زنده می مونم.قسمت من از زندگی به یک نقطه بستگی داره. به نظر شما، جالب نیست؟  

 

           ــ چند لحظه دست نگاه دارید!.

ــ لطفا" طناب را از گردنم باز کنید تا همین چند لحظه را هم راحت تر نفس بکشم... !.

مجری حکم با نماینده دادستان و والدین حسن وارد مذاکره شد.