وقتی که می رفت، کاسۀ آب در دستت بود.
حتی نکردی یک مشت آب پشت سرش بپاشی شاید اثر کرد و بر گشت.
اما دریغ! آنقدر غرورت گرفته بود که از امروز و دلتنگی ات هیچ خبر نبود . عین همان پرنده ای که از زمستان خبرش نبود.