چه ها کنی بادل من، که من چنان نکرده ام
تیـــغ زدی به سینه ام ولی فغان  نکرده ام
هیچ شـــــده نیم شبی سفـرکنی بخواب من؟
تا که ببینی غیر تو   ورد زبان نکــرده ام
مهر و وفا ار بر من  جور و جفا از بـر تو
شادم از این دادو ستد فکر زیان نکرده ام
ظلم تو بس گفتنی شانه به شانه جو به جو
من همه را به سر برم نکته بیان نکرده ام
باز به تیغ غمزه زن  این دل پاره پاره را
زانروکه می پرستمت شکوه عیان نکرده ام