خاکستریِ خاکستری
یک وقتی چنان وابسته این صفحۀ جادویی شده بودم که اگر روزی چندین نفر سر نمی زدند انگار چیزی گم کرده ام. با اینکه عادت ندارم به کافی نت بروم اما در سفر بودم و دلم برای دوستان چنان تنگ می شد که صبح به صبح مسیر زیادی را طی می کردم تا به کافی نت برسم و نظر ها را بخوانم و جواب بدهم.
کم کم دوستی هایمان چنان عمیق شد که به هر علتی یک نفر می خواست برود دلمان برایش تنگ می شد! یادم هست یکی از بچه ها نوشته بود: دارم می روم و دیگر به وبلاگم سر نخواهم زد.
به حدی ناراحت شدم که نوشتم : تو که می خواستی بروی خب می رفتی، بیخبر می رفتی ...
از او خواهش کردم که نرود! گرچه رفت اما روح ما آزده شد!.
همان تجربه باعث شد کمی خود را تعدیل کنم.
گذشت و گذشت تا اینکه وبلاگم هک شد! چه روزهای سختی بر من گذشت تا به حالت عادی برگردم. البته عادی که نه، مجبور شدم تحمل کنم.
این روزها سرم خیلی شلوغ است گر چه دوستان اینترنتی کم شده اند اما خودم هم سعی می کنم کمتر عادت کنم و به همین تعداد دوستان اندک بسنده کنم. گاهی جواب دادنم چند روز به تاخیر می افتد عمدی در کار نیست فرصت نمی کنم. اما کسی را بی جواب نمی گذارم. شعر آیدین را خواندم خاکستری خاکستری بود.
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 1:8 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت