... معلوم نبود کی هوا آرام می شود. ساختمان را بر رسی می کردم یک گونی نان خشک زیر آوار پیدا کردم که برف هم رویش را پوشانده بود. نان خشک در اثر مرور زمان به رنگهای مختلف تغییر رنگ داده بود از سفید تا قرمز و آبی و سیاه. بیست وچهار ساعت بود چیزی نخورده بودیم با این حال بچه ها وقتی رنگ وبوی نان را دیدند لب نزدند. حتی یکی دونفر با دیدن آن حالشان به هم خورد. یک شب هم با گرسنگی سر کردند اما روز بعد دیگر نتوانستند گرسنگی را تحمل کنند. همان نان کپک زده بد رنگ را جیره بندی کردم وبه هر نفر یک مشت دادم وگفتم به همین مقدار قناعت کنید تا ببینیم چه می شود. غروب با بی سیم اطلاع دادند که آذوقه فرستادیم اما به علت کولاک شدید موفق نشدند بالا بیایند بر گشتند. سه روز هم به این منوال گذشت و نان کپک زده تلخ بدمزه  هم تمام شد!. گرسنگی  فشار می آورد. به علت نداشتن سوخت برف  را هم نمی توانستیم آب کنیم تنها مقدار کمی برای مصرف نوشیدن می توانستیم آب کنیم حتی برای پاک کردن خود در توالت مجبور می شدیم از برف استفاده کنیم که در آن هوای سرد زحمت زیادی را باید تحمل می کردیم.