نبرد بوستان( گروه گروه پرواز می کنند این قوم)
حدود سه ماه می شد که از دوران مجروح شدنم می گذشت. در این زمان اتفاقات زیادی در کشور رخ داده بود. رئیس جمهور وقت بنی صدر که با رای بالایی انتخاب شده بود و سمت فرماندهی کل قوا را به عهده داشت نه تنها از عهدۀ این کار بر نیامد بلکه خیانت هایی هم کرد و به نصایح رهبر انقلاب تن در نداد در نتیجه از کار برکنار شد.
از رادیو اعلام شد به نیرو جهت اعزام به جبهه نیاز هست. در سوم مهر ماه 1360 مجددا" به جبهه جنوب اعزام شدم. خوشحال بودم که این باربه جنوب اعزام می شدم. ما را در مدرسه بزرگی ( )جمع کردند. جمع نیرو ها حدود هشتصد نفر می شدند که یکی از فرماندهان سپاه برایمان سخنرانی کرد ودر پایان گفت به تعدادی نیروی داوطلب جان باز نیازمندیم. توضیح داد که این عده را برای تخریب مین می خواهیم. کسانی باید داوطلب بشوند که آماده جان بازی هستند شوخی نداریم وبرای اسم در کردن نیست هرکس جرئت اش را ندارد داو طلب نشود.
چهل وسه نفر که من هم جزو آنها بودم از صف خارج و در کناری به خط شدیم. و به فوریت ما را سوار ماشین کرده به پادگان گلف که قبلا" کاخ جوانان بوده بردند. این مکان به مرکز عملیاتی تبدیل شده بود که کلیه فرماندهان سپاه به آنجا رفت و آمد می کردند از جمله برادر محسن رضایی ، رحیم صفوی، امام جمعه اهوازو...
دربدو ورود آقای رحیم صفوی برایمان سخنرانی کرد و گفت: کار شما بسیار مهم وحساس است حتی فرصت لحظه وقت را هدر دادن را ندارید در این جا آموزش های لازم را می بینید و هروقت مربی وکارشناس ما تایید کرد به مرحله آمادگی رسیده اید عازم ماموریت می شوید. مدت هفده روز آموزشهای لازم را به صورت فشرده طی کردیم ودر این مدت اقدام به چندین مرحله کار گذاشتن وخنثی سازی مین پرداختیم بعد از آن ما را به سوسنگرد اعزام کردند. در آنجا برادر علی اصغر صابری را به عنوان فرمانده گروهان تخریب و مرا هم به عنوان معاون گروهان انتخاب ومعرفی کردند.
گروهان به سه دسته چهارده نفری تقسیم شد وبرای هر دسته یک نفر به عنوان فرمانده ویکی هم معاون تعین دسته معرفی شدند.
حاجی آقا فضلی و چند نفر دیگر از برادران سپاه دستورات لازم را به ما یاد آور شدند. بعد از آن هرشب تعدادی از گروه با برادران اطلاعات به ماموریت های شبانه می رفتند و به کارهای خنثی سازی و کسب تجربه می کردند. یک شب من با شهید عبدالله که در عملیات طریق القدس به شهادت رسید به شناسایی رفته بودیم. ماسوره های مین های دشمن را باز کردیم وچاشنی های آنها را خارج کردیم و دو باره سر جایشان بستیم تا دشمن متوجه نشود ودر موقع عملیات نیروهای بتوانند راحت تا خاکریز دشمن نفوذ کنند. از رده های بالا فشار می آوردند سریع تر معبر را باز کنیم تا عملیات عقب نیفتد. از تردد بیش از اندازه نیروهای ما دشمن متوجه تحرکاتی شده بود و در مسیر ما تله کار گذاشته بودند وما بی خبر بودیم. طول خاکریز دشمن 1460متر بود حدود 200متر مانده بود به خط دشمن برسیم برای احتیاط بیسیم چی را با یک نفر نجا گذاشتیم اگر اتفاقی برای ما افتاد به بقیه اطلاع دهند مبادا آنها هم به دام بیفتند. یک نفر را هم در فاصله یکصد متری گذاشتیم . من و برادر عبدالله با یکی از برادران به طرف خاکریز دشمن حرکت کردیم. منطقه بوته زار بود و بوته های خشک وقتی به پاهایمان می خورد با کوچکترین برخورد خش خش صدا می کرد. عبدالله که جلوتر از ما حرکت می کرد دست روی سینه من گذاشت ومن با نفر بعدی همین کار را کردم هرسه بدون کوچکترین حرکت ایستادیم. یک نگهبان عراقی در سه متری تفنگ خود را روی زانو گذاشته روی کانال نشسته بود و به عربی ترانه ای را آرام زمزمه می کرد. چهار نفر دیگر داخل کانال خوابیده بود. عبدالله دست بالا برد و با حرکت دست از خدا تشکر کرد که ما را در دام آنها نینداخت. بدون این که نگهبان متوجه حضور ما بشود آرام برگشتیم.
باید به پایت