غربت
شیرین من
امروز از غربت برایت بنویسم. غربت آن نیست که ساکت را برداشته باشی و دور از کمد لباس و وان حمام و اطاقی که قفسۀ کتابهایت باشد.
وقتی غم غربت دلت را می گیرد که درون همین چیزها که گفتم وول می خوری و دلت تنگ می شود!.
نمی دانم دل تنگی را حس کرده ای یا نه؟
دل تنگی آن نیست که هوای دوستی ، رفیقی به سرت زده باشد، دل تنگی یعنی میبینی که داری خفه می شوی، زنده زنده احساس می کنی نفس ات بالا نمی آید! اگر یک دم دیگر آنجا که هستی بمانی خفه می شوی ، راه نمی روی از آن فضا فرار می کنی .
از خودت از هرچه که در اطراف تو هست از قفسه ، از خانه لباسهایت از آنچه که دورو بر توست...
امروز از غربت برایت بنویسم. غربت آن نیست که ساکت را برداشته باشی و دور از کمد لباس و وان حمام و اطاقی که قفسۀ کتابهایت باشد.
وقتی غم غربت دلت را می گیرد که درون همین چیزها که گفتم وول می خوری و دلت تنگ می شود!.
نمی دانم دل تنگی را حس کرده ای یا نه؟
دل تنگی آن نیست که هوای دوستی ، رفیقی به سرت زده باشد، دل تنگی یعنی میبینی که داری خفه می شوی، زنده زنده احساس می کنی نفس ات بالا نمی آید! اگر یک دم دیگر آنجا که هستی بمانی خفه می شوی ، راه نمی روی از آن فضا فرار می کنی .
از خودت از هرچه که در اطراف تو هست از قفسه ، از خانه لباسهایت از آنچه که دورو بر توست...
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 12:3 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت