هر روز عشوه در کارم می کند که : موی سپید گشته است، دست از بازی بردار. جاذبه سیب گمراهت می کند، فکر فردا را نمی کنی؟.

 

می گویم: دلم دربند زلفی ، ایمانم درخم ابرویی ست ، دیوان حافظ بالش سرم . دردی کش خیامم ، جارو کش میخانه...

ازخلق زمانه بریده ام که هرچه بر سرم آمد از اعتماد بود وخُلف وعده ای که از آن ها دیدم!. حال که گذر عمر بر لب بام است ، چند صباح باقی ، از من نخواه خامی کنم و ترک عادت ،  که بسیار آزموده ام ، آنچه به کام بود همین ها بود و ، باقی  همه هیچ...