مردی لولی وش تلوتلو خوران می آمد. حوریان مَشک به دوش،ساغر دست از هول و هراس در گردِ حافظ حلقه زدند وبه مردی که می آمد اشاره کردند. حافظ چون نگینی در میانشان جای گرفت. با تعجب پرسید:

ـ خیام! اینجا چه می کنی؟ با سابقه ای که  داری حتی برای گفتن اذان هم صدایت نمی کردند!. تو را چه به هم نشینیِ با حوران؟

خیام از طعن حافظ خوشش نیامد کرنشی کردو گفت :

         ای دل زغبار جم اگـر پاک شوی         

         تو روح مجردی بر افلاک شوی

و درادامه افزود: چه هیزم تری به شما فروخته ام؟ خون کدام بیگناه را ریخته ام؟ فرزند خلف خیمه دوزی هستم که با عرق جبین نانمان را داده، به همت خودمان هم، با دیناری که آلب ارسلان می داد تحقیق درنجوم وریاضیات می کردم. گاهی  لبی هم تر می کردم تا توازن زمین بر هم نخورد!. به نظر شما جرمی مرتکب شده ا م؟

حافظ که غافلگیر شده بود برای آنکه خود را از تک وتا نیندازد بادی در غبغب انداخت و گفت:

ـ در کائنات خدا که خللی وارد نیست، اما وقتی با خودم مقایسه ات می کنم شاهین قضایا جور در نمی آید. قران را با چهارده روایت از حفظ می خوانم. دیوان غزلیاتم را کنار قران، کلام خدا قرار می دهند. با این توصیف، هفت خوان شاهنامه را پشت سر گذاشتم تا به این مقام رسیده ام آن وقت تویی که بویِ میِ هفت ساله ات هفت خانه آنطرف تر را مست می کرد، چه به منزل جانان!؟

ــ ببینید حافظ خان، با همۀ ارادتی که به شما دارم باید بگویم:

           گـــــــر می نخوری طعنه مزن مستان را

           صد لقمه خوری که می غلام است آن را

یا به قول دوستم عابد ساوجی که هنوز آنطرف مرز برای لقمه ای نان یوزگی می کند:

برسر خُم نبود بیخبران را گذری    غیر ساقی که همه با می نابی گذرد

اگر ارادتم به شما باعث نمی شد، ابریقم را بر سرتان می کوبیدم!. فکرمی کنی از بذل و بخشش هایت از مال غیر خبر ندارم ؟

ــ من ؟ بذل و بخشش مال غیر آنهم توسط من! یعنی حافظ قران...؟

ــ بله شما، به تیمور لنگ بیچاره رحم نکردی ایالات اش را به خال هندویی بخشیدی!.

تازه، اگر ریگی به کفش ات نبود، چرا اجازه نمی دادند در گورستان مسلمانان دفن بشوی؟ این را دیگر من نمی گویم تاریخ می گوید.

ــ آنها مسلمانان واقعی  نبودند. گروهی متعصب دماغ گنده بودند، در هر دوره ای از این افراد پیدا می شوند فکر می کنند سند بهشت در اختیار آنهاست! تفألی که به دیوان خودم  زدند به جهالت خود پی بردند:

             قدم دریغ مــــــــــــدار از جنازۀ حافظ

            که گـرغرق گناه است میرود به بهشت

مستی از سر خیام پریده بود و حوریان ترس شان ریخته، اندک اندک در گِرد این دو فرهیخته حلقه زده ، چون پرگاری که به گرد نقطه ای در گردش باشد می چرخیدند و می چرخیدند. آواز برگ درختان، چنان به وجدشان می آورد که دست افشان وپای کوبان نوش نوش می گفتند. شک در آنچه مشاهده می شد نتوان کرد که ایمان بر باد خواهدرفت. این وعدۀ الهی ست، وعدۀ او را خلافی نخواهد بود.

خیام انگشت اشاره به پیشانی سایید که:

نمی دانم چه سری در کار است که تو را سَمبُل عشق و عرفان می دانند و با وضو و پا برهنه بر سر مزارت حاضر می شوند و مرا میخواره خطاب می کنند!.

ــ تو نمی دانی، کاری کرده ام کارستان، غزلهای عارفانه مولانا را با عاشقانه های سعدی در هم آمیخته، چیزی تازه ساخته ام که از دل هر کس همان را می گویم که در اوست. چنان صاف و صادق گویی درون دلشان هستم وبه همۀ اسرارشان آگاهم. رند ، صوفی ، می، برای هر کس معنی خاصی دارد که به دلخواه تفسیرش میکنند ...

 

خیام که مبهوت کلمات جادوییِ حافظ شده بود بدون اختیار فریاد زد:

                 ندیدم خوش تر از شعر تو حافظ

                 به قــــــرانی که اندر سینه داری

دیدی آن قهقهۀ کبک خرامان حافظ ، که ز سر پنجۀ شاهین قضا غافل بود.

ــ منظورت چیست؟ کدام کبک را میگویی؟

ــ همان حکیم ابوالقاسم فردوسی سُرایندۀ شاهنامه را می گویم.

ــ  فردوسی ؟ چه شد یاد فردوسی افتادی ؟ من که در تمام عمرم از شیراز بیرون نرفتم . خیلی مایل بودم به دیدارش بروم اما قسمت نشد. طوری شده مگر؟ خبری از او داری؟

ــ  مدتهاست او را ندیده ام ، اما ایام بزرگداشت اوست. شنیده ام درقرنطینه باز جویی پس می دهد!.

ــ  قرنطینه! باز جویی برای چه ؟

ــ جواب کشت وکشتاری را پس می دهد که در شاهنامه راه انداخته بود!. بر عکس شما، تا فرصت دست می داد من به دیدارش می رفتم.از نیشابور تا توس راه زیادی نبود.

ــ تعریف کن ببینم چه جور آدمی بود؟

ــ انگار همین دیروز بود. در ایوان خانه شان نشسته بودیم ، گفتم ابوالقاسم ! تاکی قصد داری بنشینی  پک به قلیان بزنی؟ املاک پدر را دود کردی رفت هوا...

هنوز حرفم تمام نشده بود که دود قلیان را پُف کرد توی صورتم ! مثل کسی که بخواهد آب دهانش را پرت کند به صورت کسی. همین طور با غیظ به طرفم پُف پُف می کرد و کلمات در هم بر همی با دود قلیان مخلوط شده از دهانش بیرون می آمد. تند تند به قلیان پُک می زد وبلند بلند حرف می زد.

ــ چی می گفت ؟ حرف حسابش چی بود؟

ــ حرف هایش چندان مفهوم نبودند، فقط این را از لابلای حرفهایش متوجه شدم که می گفت:

مردک عرق خور دائم الخمر!. بعد از عمری هم نشینی با شاهان ، کارم به جایی رسیده هر مست لایعقل پاپتی بیاید نصیحتم بکند که چنین وچنان نکن.

ــ حتما" قیافه اش  خیلی تماشایی شده بود. جالب است  بعد چی شد؟

ــ دیدم بد جوری خراب کرده ام.، اگر اضافه حرف بزنم کتک را خواهم خورد این بود که یواشکی جیم شدم. دو روز بعد برای خدا حافظی رفتم پیشش. نمی خواستم خیال بکند که قهر کرده ام. شرمسار بود. سرش را پایین انداخته بود. در هر شرایطی ابُهت خاصی داشت. پس از اینکه کلی عذر خواهی کرد شرح داد که در آن وقت که عصبانی شده بودم، در میان دوسپاه گیر کرده بودم! عده ای را باید پیروز می کردم ، عده ای را به کشتن می دادم!.

چکاچک شمشیر بود و نیزه هایی که سینه هارا می شکافتند . تیر بود که از آسمان می بارید . با کوچک ترین غفلت چند نفر بیگناه کشته می شدند و چند نفر به قدرت می رسیدند . حال و روز خوشی نداشتم که تو آن حرف ها را زدی و...

ــ پریدم وسط حرف اش که، ابوالقاسم جان، آنها به من مربوط نیست اما مبادا اسمی از من در شاهنامه ات برده باشی ، شاید روزگاری برسد که شاه و شاه گیری شروع بشود آن وقت...

شروع کرد به خندیدن! چنان از ته دل می خندید که تا ته گلویش را دیدم. دلم بد جوری برایش ریسه رفت. چه زبانی داشت! مثل شمشیر تیز. وقتی حسابی خندید گفت: شاه و شاه گیری چه ربطی به تو دارد؟

گفتم: مگر ماجرای فرار شترو روباه گیری را نشنیده ای؟

به فکر فرو رفت. دیگر حتی یک کلمه هم نگفت. نمی دانم در آن لحظه به چه چیزی فکر می کرد که غمی عجیب بر چهره اش سایه انداخت . از حرفی که زده بودم پشیمان شدم اما دیگر کار از کار گذشته بود!. بعد از آن دیگر قسمت نشد ببینم اش .

حافظ تحت تاثیر حرفهای خیام قرار گرفته بود گفت:

           خیام اگـــر زباده مستی خوش باش

           با ماه رخی اگر نشستی خوش باش

خیام که از تغییر لحن حافظ به شدت تعجب کرده  بود گفت ، از تو بعید است این حرف هارا بزنی.

زود چهره عوض کردی!.

ــ در باره تو اشتباه می کردم !  شنیده ها با حقایق جور در نمی آید. گفتی این روزها مراسم بزرگداشت فردوسی است. پس باید در مجالس زیادی شرکت کنیم. همین حالا رسما" دعوتت می کنم سر فرصت مناسبی که سرمان خلوت شد، به قصر من بیایی تا حوران شراب طُهُور بریزند، باهم لبی تر کنیم...