آه
تا چشم بر هم زدیم چهلم خدا بیامرز رسید!. روی سنگ مزارش که تازه انداخته بودند زدم و فاتحه ای خواندم...
در گوشه ای که سایه درختی و خلوت بود دست به سینه اندوهناک به تماشای جمعیت ایستادم.
چشمهایش در اثر گریه قرمز شده بود. از جماعت فاصله گرفت و آهی از ته دل کشید که: این همه آینۀ عبرت( اشاره به قبر) با این پیشرفتی که علم کرده معلوم نیست آدمی به کجا می خواهد برسد؟ زندگی غار نشینی کجا وبرجهای آنچ...
صبر نکردم حرفش را تمام کند گفتم: تا حالا شده فکر کنید هیچ حیوانی طی قرون رام و اهلی نشده! بلکه این آدمی ست که روز به روز وحشی تر شده وحیوانات به نظرش رام و اهلی تر آمده اند!.
تعجب اش تشویقم کرد ادامه بدهم که: اگر اینطور نیست،چرا همۀ قوانین برای رام و اهلی کردن انسانها تدوین می شود؟
تا خواست دهان بازکند چیزی بگوید، دستم را گذاشتم روی دهانش که، اگردر روز از هزار نفر بخواهی نظرش را در بارۀ زندگی بیان کند خواهد گفت ما علامۀ دهریم! در حالیکه الف بایِ زندگی را هم بلد نیستند. باور نمی کنی؟ فقط چند لحظه چراغ راهنمایی را خاموش کن و دربالای پل عابرپیاده بایست و تماشا کن.
تا آمدم نفس تازه کنم پرید که:
ای آقا! در زمانی که با پیامبران زندگی می کردند و معجزات را به چشم می دیدند اصلاح نشدند! حالا که دیگر، نه قرار است پیامبری بیاید و، نه معجزه ای رخ بدهد.
تا خواستم چیزی بگویم اشاره کرد به قبرکه: بیا برویم فاتحه ای بخوانیم...
باید به پایت