بازیگر
دور میدان آزادی بود که تلفناش زنگ خورد.
آرزو داشت بازیگر بشود. عمر و جوانی اش در حسرت این آرزو گذشت.
کارگردانی می خواست نقش هنرمندی را بازی کند که به آرزوهایش نرسیده بود!.
دور وبر خود را نگاه کرد.
بوی خوش چمن آب خورده فضا را پر کرده بود.
نور چراغ اتو مبیل هایی که دور میدان می چرخیدند، سایه او را، به بازی گرفته بودند!.
به سایه خود نگاه کرد.
در اثر حرکت اتو مبیلها سایه اش به بازی گرفته شده بود...
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 1:50 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت