به دیدنت آمدم. گفتم شاید محبتت گل کند. می گویند:

 محبت در چشم است. گفتم شاید بتوانیم خانه را پر از خنده کنیم!.

یادش بخیر، دلت برایم تنگ می شد.کوچه را آب وجارو می کردی.

همۀ اهل محل می فهمیدند منتظری تا برگردم.

باور نمی کنی اما،خواستم زنگ را بزنم.

کوچه را گرد و غبارگرفته بود!. تار عنکبوت دیواره خانه را پر کرده بود. پیداست که از حوصله افتاده ای.

 محل غم انگیز شده . انتظار جان به لب می کند آدم را.

 از انتظار خسته شده ای ،

راست اش دلم گرفت. پای ایستادنم نبود.بگذار خاطراتت خراب نشود . بهتر که ندیدی ام.خیلی فرقکرده ام.

دیگر آن جوان رعنا نیستم کهدستهایت حلقه می شد بر گردنم. ژولیده ای تیپا خورده از روزگار...!.

با رؤیاهایت خوش باش، دیگر آیینه هم قبولم نمی کند...!.