چه رازی نهفته است در پاییز؟ بیشتر از همیشه، بیدل می شوم !.

رقص برگهای زرد ، چه تماشا دارد وقتی، گیسوانت را رها می کنی در باد...

منعم می کنند از عشق! عمر به آخر رسیده بازیگوشی تا کی؟

گفتم، این پاییز یادت نمی کنم. باید فراموشت کنم!.

اما دریغ! دل راکه نمی شود گول زد. هردم سراغت را میگیرد به بهانه ای.

وقتی که نیستی ، دل دیگر دل نیست، با صد زنجیر هم دل نمی شود!.

تازه می فهمم  چرا؟ مجنون به صحرا زده بود!. عاشق می شوی، خارها و گونهای بیابان هم، خوش آواز می شوند!.

دوستان منعم می کنند در عصر اتم، دست از سر مجنون بردار...

چگونه حالی شان کنم؟ حتی، مترسکها و آدم برفی ها هم دل دارند...!.