آخرین ستاره
احساسم را دوست تر می دارم تا ظاهر سست بنیادم را.
آرزو می کردی همیشه بهار باشد. پاییز را بیشتر دوست دارم.
مستانه های باد در پاییز...، در این فصل عاشق می شوم.
به خاطر همین چیزهاست می گویم مرا نمی شناسی.
بهار می خواهی، من پاییز. می خندی ، من گریه! کجای این تفاهم است؟
نمی خواهم چیزی را درک کنم. هر چیزی را همان طور که هست
می خواهم. زیبایی سیب قرمز را، از بوی آن مست می شوم، گیریم که درونش فاسد شده باشد! خب باشد، چیزی را که دوست دارم که، سرش را نمی بُرّم. قصاب نیستم که هر روز چاقو تیز کنم!.
به چشمهای آهو فکر می کنم نه برچاقویی که بر گردنش نهاده باشم.
گل را به خاطر عطر وبویش به تو هدیه می کنم نه خارهایش که دستت را زخم کند.می توانیم به تفاهم برسیم اگر، باور کنیم باران را وشادابی گل را با خار. تنها ستاره ای که در آسمان بی ستاره ام می درخشی.
تو نباشی، با کدام قطب نما به راه شیری برسم...؟.
باید به پایت