سلام
خانم چوبچیان، جایی نمی روم اما وقتی رفتم دوست دارم حسابی بنویسم .
همین عادت وقت زیادی از من را می گیرد. گاهی کار و نوشته مهمی دارم که باید بنویسم اما یک وقتی متوجه می شوم ساعتها گذشته و من مشغول نوشتن در وبلاگها هستم واز کار اصلی ام جا مانده ام.
مثل الان که باید شش صفحه خاطرات جانباز محمد حسن شهرکی را بنویسم که امروز صبح با او مصاحبه کرده ام. اگر برای فردا بماند شاید خیلی از مطالب ریز آن را که در ذهنم ثبت کرده ام فراموش شود اما می بینید که دارم برای شما می نیسم.
هی می نویسم و هی پاره می کنم! شده ام عین آن نقاشی که می کشد، فرقی هم برایش نمی کند . چهره می کشد ، تابلو طبیعت می کشد اگر  چیزی گیر نیاورد برای کشیدن، از روزگار می کشد!.