گروه گروه پرواز می کنند این قوم -شلمچه
نبرد در شلمچه
در یازدهم آذر ماه 1365 با سپاهمحمد (ص)که یکی بزرگترین اعزام ها به مناطق عملیاتی بود
عازم جبهه جنوب، پادگان دو کوهه شدیم. در تقسیماتی که صورت گرفت سهم گردان مقداد شدم با عنوان تیر بارچی و برادری به نام حسین مرادی دانا از نیروهای ویژه ناحیه 3 کمک تیر بارچی بودند. در این زمان چون تیر بار چی بودم وحرکت و جابجایی برایم ممکن نبود مسئولیتی قبول نکرده بودم فرمانده گروهان به فرمانده دسته نوروزی گفته بود در کارها با برادر شهرکی مشورت کن. و ایشان هم در موارد مختلف مرا طرف مشورت قرار می داد چون نسبت سوابقی که در منطقه داشتم از تجربه بالایی در اداره امور برخوردار بودم.
به دستور فرمانده گروهان شروع کردیم به تمرین و آموزش انواع عملیات رزمی از راهپیمایی شبانه تا عملیات خشم. عملیات نوعی رزم شبانه بود که از همان شروع تمرین همراه بود با اقدامات رزم حقیقی از جمله تیر اندازی به هدف، انداختن نارنجک به طرف دشمن فرضی، منفجر کردن مین وخیلی کارهای واقعی دیگر. در این نوع تمرینات، رزمندگانی که تازه وارد بودند با نحوه عملیات واقعی آشنا می شدند و ترس شان می ریخت. در نتیجه واقعی بودن شلیک و انهدام مسلما" تعدادی از افراد مجروح می شدند و حتی امکان جان باختن افراد هم می رفت. معمولا" رزم خشم، در نیروهای سپاه وبسیج رایج بود. کلیه گردان های رزمی لشگر 27حضرت محمد رسول الله در دشت پهناور کرخه مستقر بودند و هر شب به نوبت تعدی از گردانها رزخ خشم را اجرا می کردند. با وجود آن همه سرو صدا ودر گیری های تمرینی امکان خواب شبانه از همه نیروها سلب شده بود.روزها هم گرمای با درجه بالا اذیت می کرد.
مدت 35 روز به این منوال سپری شد. نیروها کار آزموده و آماده نبرد شده بودند که دستور آماده باش صادر شد. حتی قبل از ابلاغ رسمی از طرف فرماندهان رده بالا ما توسط رادیو بسیج در جریان امور قرار می گرفتیم!. قضیه از این قرار بود که اگر خبری توسط یکی از افراد شنود می شد، این شخص برای اینکه نشان بدهد که در جریان امورات قرار دارد به هرکس که برخورد می کرد خبر رسانی می کرد. مدتی نگذشته بود که همه خبردار میشدند قرار است اقدامی صورت بگیرد.به شوخی نام این افراد را رادیو بسیج گذاشته بودند.
به تعدادی از گردان ها دستور حرکت داده شد. گردان مقداد هم جزو این گروه بود که باید حرکت می کرد. بعد از نماز مغرب وعشا حرکت کردیم و در منطقه نخلستانی اروند رود کنار بهمن شیر داخل دو روستایی که خانه هایش توسط نیروهای عراقی تخریب شده بود مستقر شدیم. خیلی از خانه های کاهگلی سقف نداشتند و یا تیر های چوبی که سقف را می پوشاند به داخل خانه آوار شده بودند. 3-4 روزی در آنجا مستقر بودیم که فرماندهان از روی نقشه شروع کردند به توجیه نیروها و شرح دادن موقعیت منطقه. آن شب فرمانده گردان برادر احمد نوزاد بعد از نماز مغرب و عشا و تلاوت قران مجید سخنرانی کردند درست مانند واقعۀ کربلا وایام عاشورا!.
دستور داد چراغ ها را خاموش کردند. گفت: هرکس به هر علت که خودش می داند نمی تواند در عملیات شرکت کند برگردد!. اگر از مرگ می ترسد یا بیم آن دارد که فرزندش یتیم می شود ویا همسرش و پدر مادرش بی سر پرست می مانند از این صف جدا شود. باید بدانید که راه بر گشت وجود ندارد ویا خیلی کم است در نتیجه مصلحت اندیشی کند و برگردد. هیچ کس هم نیست که بر آنها ایراد بگیرد چون ممکن است هیچکدام از افرادی که وارد عملیات میشوند دیگر برنگردند.
چنان شیون و غوغایی به پا شد که به راستی چنین به نظر می آمد که دارند با این حرف ها مانع می شوند تا ما ها نتوانیم وارد بهشت شویم فریاد می زدیم: حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست. حتی یک نفر حاضر به ترک منطقه نشد و با فریادهای الله اکبر، خمینی رهبر گفتن های مکرر اعلام آمادگی برای شهادت کردند.
اگر درست یادم مانده باشد، گردان ما قبل ما که باید حمله می کرد گردان حبیب ابن مظاهر بود. تجهیزات را کنترل کرده آماده حرکت شدیم. گردان عمل کننده سوار قایقها شدند تا از امواج خروشان اروند رود عبور کنند. غواصان وارد عمل شدند وقبل از ما حرکت کردند نمی دانم قرار بود آنها دست به چه عملیاتی بزنند. هرچه بود وجود آنها باعث قوت قلب می شدند. قرار شد گردان ما به صورت آماده منتظر دستور در همان جا بماند.
از آنطرف اروند رود شاهد درگیری نیروهای خودی با دشمن بودیم.تا صبح تنها کاری که از دستمان بر می آمد دعا ونیایش به درگاه خدا وند و آرزوی پیروزی دوستانمان بود.
هنوز هوا روشن نشده بود که از طرف فرماندهی دستور عقب نشینی صادر شد!. نام عملیات کربلای 4نامگذاری شده بود. به داخل نخلستانها عقب نشینی کردیم. آنجا گفتند که عملیات لو رفته بود و عراقی ها با تمام تجهیزات منتظر نیروهای ما بوده است. به اردو گاه کرخه برگشتیم. بچه ها از وضع پیش آمده ناراحت بودند می گفتند ما خیلی مغرور شده بودیم که نتوانستیم موفقیتی کسب کنیم.
4-5 روز از آن ماجرا گذشته بود که دوباره آماده باش زدند. بچه ها خوش حال و سر حال بودند. شب بعد از نماز دستور حرکت دادند. اتو بوس ها آماده حرکت بودند حدود نیمه شب بود که رسیدیم کنار کارون و خیمه ها را بر پا کردیم. در انجا بود که فرمانده گردان اطلاع داد عملیات کربلای5 ساعتی می شود که از همان ناحیه شروع شده است. به سمت شلمچه که نگاه می کردیم آتش در گیری مشخص بود. با بیقراری منتظر دستور حمله بودیم و با شعارهای الله اکبر بی قراری خود را نشان می دادیم. گفتند باید استراحت اجباری کنید تا دستور جدید برسد. منتظر خبرهایی توسط رادیو بسیج بودیم اما تا ظهر خبری نرسید. بعد از ظهر بد که خبردادند آماده حرکت بشوید. دیگر اتوبوس نبود سوار کامیون های آیفا شدیم. به شلمچه که رسیدیم چنان گلوله بارانی بود که زمین مانند کشتیی که بر روی امواج سوار باشد تکان می خورد و می لرزید. کنار خاکریزی که به خاکریز دکتر چمران معروف بود پیاده شدیم گفتند هر کس با هر وسیله ای که در اختیار دارد برای خود سنگر بکند. به این گونه سنگرها حفره روباه می گویند. با سرنیزه هایی که داشتیم شروع کردیم به کندن حفره تا از بر خورد ترکش گلوله های توپ و خمپاره در امان باشیم تا دستور جدید برسد. شاهد در گیری دو نیرو بودیم بعد از نماز بود که گفتند سوار وانت تویو تا ها بشویم. تعداد وسیله نقلیه زیاد بود که به هر گروهان شش دستگاه وانت دادند.
فرمانده گردان احمد نوزاد در ستون اول قرار گرفت وبقیه پشت سر آنها به اندازه ای جلو رفتیم که دیگر امکان تردد ماشین نبود.
برای رسیدن به خاکریزهای دشمن باید از سه راه شهادت می گذشتیم. دشمن از همه طرف بر سه راه تسلط داشت. گرای آنجا توسط خمپاره و توپخانه دشمن ثبت شده بود فقط باید گلوله را می گذاشتند و شلیک می کردند، درست در محدوده مورد نظر افتاده منفجر می شد. برای عبور از آن با سرعت تمام می دویدیم نفرات جلویی روی زمین می افتادند و پشت سری ها از روی مجروحین یا شهدا عبور می کردند بدون اینکه لحظه ای مکث کنند. این کار به اندازه ای ادامه پیدا کرد تا عده ای توانستیم از سه راه عبور کرده خاکریز اول تا سوم را پشت سر بگذاریم وپشت خاکریز چهارم خیمه زدیم تا دستور تازه صادر شود. خاکریز ها میان آب با فاصله زده شده بودند. هرکس در جایی زمیگیر شد ومنتظر فرمان شد. آتش بقدری زیاد بود که داشتن جان پناه کوچکی نعمت به حساب می آمد. در چنین شرایطی چشمم خورد به سنگری که بوسیله هشت تا ده گونی خاک زده شده بود. معلوم بود توسط بچه های گردان مالک اشتر که خط شکن بودند ساخته شده بود. داخل آن پریدم وبه کمک تیر بارچی ها گفتم بیایید پیش من تا در صورت نیاز دنبالتان نگردم. هر کس که به آنجا می رسید خود را پرت می کرد داخل این سنگر کوچک، طوری شد که دیگر تکان خوردن هم برایمان غیر ممکن شده بود و بر روی پاهای همدیگر دراز کشیده بودیم.
گلوله بود که بر سرمان می بارید و ترکشهای فراوانی که از بالای سرمان زوزه کشان عبور می کرد. از روی لباسهایمان باد گیر پوشیده بودیم وچون زیاد دویده بودیم بدنمان خیس عرق شده بود حالا که درون این سنگرکوچک نمی توانستیم حرکت کنیم عرق بدنمان خشک شده وسرما اثر کرده می لرزیدیم. دندانهای خیلی ها از لرزش زیاد به هم می خورد وصدای ناهنجاری را تولید می کرد.
باید به پایت