گروه گروه پرواز می کنند این قوم- به قلم عباس عابد (ساوجی)
کم کم نق و نوق بچه ها در آمده بود که یک گلوله 120 میلی متری دریک متری ما داخل آب فرود آمد و آب را به سرو روی ما ریخت. گفتم تا شما باشید ناشکری نکنید. قرار بر این بود گردان مالک اشتر تا جایی که توان دارد مبارزه کرده پیشروی کند و بعد از آن نوبت گردان مقداد بود که باید وارد عمل می شد.
ساعت چهار صبح بود که فرمانده گردان دستور پیش روی داد. تعدادی از یاران ما قبل از اینکه وارد عملیات شوند شهید شده بودند. کار انتقال مجروحین به پشت خط با شرایط موجود اگر غیر ممکن نبود بسیار مشکل به نظر می آمد این بود که صدای ناله مجروحان شنیده می شد اما سعی می کردند با ذکر ائمه اطهار و با یاد خدا تحمل کنند. ذکر و توسل به خداوند برای رزمندگان عادت شده بود ودر هر شرایطی مشغول ذکر و دعا بودند.
باقی افراد با احتیاط و با نظم شروع به پیشروی کردند. کانالی وجود داشت که در آن ماهی زنده بخصوص بچه ماهی وجود داشت معروف شده بود به کانال ماهی. این کانال باتلاق شده بود پا را که درون آن فرو می کردیم چون از نوع گل رس بود چکمه در آن گیر می کرد مجبور می شدیم با فشار پا را بالا بکشیم در نتیجه بند پوتین پاره می شد یا خود پوتین از پا خارج شده در گل گیر می کرد فرصت بیرون کشیدن آن نبود خیلی ها مجبور می شدند قید پوتین را بزنند و با پای برهنه به نبرد ادامه بدهند. لازم به گفتن است که درون باتلاق امن تر از خشکی بود چون آن قسمت را چنان گلوله باران می کردند که قدم به قدم از افراد ونیروهای ما تیر وترکش خورده روی زمین می افتادند. نمار صبح را در همانحال وبا همان وضعیت به جا می آوردیم. این گونه نماز خواندن برای ما عادت شده بود. گاه اتفاق می افتاد دو سه روز در حین عملیات نمی توانستیم پوتین را از پا خارج کنیم. خطر ناکترین بخش این نبرد در آن لحظه دوشکاهایی بودند که بر روی تانکها نصب شده بودند. تک از طرف ما صورت می گرفت مجبور بودیم با شرایط موجود کنار بیاییم واز کوچکترین حفره و چاله ای که گیر می آوردیم به عنوان غنیمت می شمردیم وخدا ساکر بودیم.
نبرد گردان خط شکن تا حدودی به نفع ما تمام شده بود طوری که از حجم آتش تهیه کاسته شده بود . ساعت هشت صبح دستور دادند هر گردان به ستون وارد دشت شده به ستون به سمت جاده شلمچه – بصره حرکت کنند. فاصله ما تا جاده حدود سه کیلو متر بود. هنوز تعدادی تانک در سنگرها باقی مانده بودند و مقاومت می کردند. تعدادی تانک در پشت جاده شلمچه درحال آرایش بودند تا گردان مالک اشتر را که عرصه را از سمت راست بر نیروهای دشمن تنگ کرده بود را محاصره کنند.
ما که مدتها منتظر چنین فرصتی بودیم و سختی های انتظار شب را تحمل کرده بودیم به تانک ها حمله کردیم. با فریاد الله اکبر لرزه بر اندامشان افتاده بود و بچه های ما مانند شیر های خشمگین از قفس رها شده نعره می زدند و یورش می بردند. در عملیات زیادی شرکت داشتم اما این یکی را نمی توانم آن طور که اتفاق می افتاد تعریف کنم. باید در این مورد متخصص باشی تا بتوانی آن را همانطور که اتفاق می افتاد تعریف کنی.
فعلا" کاری ندارم که در آن لحظه پیروز شدیم یا شکست خوردیم. مهم آن یورشی بود که با اسلحه سبک به تانک های دشمن صورت می گرفت چنان شجاعانه و خالی از ترس بود که فکر نمی کنم در جنگ دیگری میان ملل دیده شده باشد. گاهی می دیدیم گلوله مستقیم تانک بدن رزمنده ای را به دونیم کرده! ولی خللی در روحیه بقیه ایجاد نمی کرد وبه پیشروی و مبارزه ادامه می دادند.
کارشناسان فن بر آورد کردند حدود 1500قبضه توپ، صدها دستگاه تانک، صدها قبضه خمپاره و ضد هوایی، دوشکا، گرینوف در منطقه مستقر شده بودند تا از پیشروی به آن سمت و سقوط بصره پیشگیری کنند. حالا در این زمان همۀ آنها در حال ریختن آتش بر سر نیروهای ما بودند.
با شرایط حاکم بر منطقه پیشروی کردیم تا رسیدیم به 300متری جاده. در آنجا یک خاک ریز هلالی شکل بود. پشت آن مستقر شدیم اما تانک های عراقی قصد داشتند با شلیک گلوله های بیشمار خاک ریز را خراب کنند تا حفاظی برای مقاومت نداشته باشیم.
فرمانده گروهان به من گفت چند نفر را بردار وبه کمک برادران گروهان مالک اشتر ببر دشمن قصد دارد از این نقطه اقدام به پاتک کند. ده نفر را صدا کردم و حدود دویست الی سیصد متر را بصورت دو پیش رفتیم به خاک ریز دیگری رسیدیم که حدود یک متر ارتفاع داشت. تا به خاک ریز برسیم سه نفر مجروح شده بین راه افتاده بودند. به دونفر گفتم مواظب سمت چپ ودو نفر دیگر از سمت راست حراست کنند و سه نفر دیگررا به صورت پشتیبانی قرار دادم. سه نفر عراقی را که در گودالی پنان شده بودند به اسارت گرفته به پشت انتقال دادیم. چند دقیقه گذشته بد دیدم یک نفر از سمت نیروهای عراقی به سرعت با دو به طرف ما می اید. چند متر فاصله داشت ایست دادم گفت آتش نکنید خودی هستم!. اجازه دادیم به ما ملحق شود علت اینکه چرا از آن طرف می آیی را پرسیدم گفت: از یگان زرهی لشگر27 محمد رسول الله هستم. فکر کردم عراقی ها تانکهایی را که آنطرف هستند رها کرده رفته اند، رفتم تا یکی از آنها راغنیمت بیاورم نزدیک که شدم تانکه شروع کردند حرکت به عقب و جلو پا به فرار گذاشتم.
با اینکه کارت شناسایی داشت بازهم برای احتیاط با یک نفر او را به نزد فرمانده گروهان فرستادم تا صحت گفته های او را بررسی کنند. یک تانک تی 72شروع به مانور کرد وبه طرف ما می آمد. به آر پی جی زن گفتم صبر کن نزدیک بشود بزن تا تیر خطا نرود. سه تیر به سینه تانک زد هیچکدام اثر گذار نبود. خاصیت این گونه تانک (تی 72) در همین است که فقط از پهلو آسیب پذیر است. دلیل مانورشان به این علت بود که نقشه داشتند یکی از آنها جلو بیاید اگر خبری نشد بقیه که در فاصله دورتری پشت خاکریزها بودند پیشروی کنند ودست به عملیات بزنند. در همین گیرو دار بودیم که فرمانده گردان با ده نفر دیگر آمدند گفت: حاجی، دو نفر با آرپی جی زن و خودت اینجا بمانید دشمن از پشت ما را غافلگیر نکنند تا ما به کمک بچه های مالک اشتر برویم احتیاج به کمک دارند.
تانک های دشمن با دوشکا تیر تراش می زدند. تیر تراش به نوعی شلیک از سطح یک متری زمین بوسیله دوشکا گفته می شد که در اصطلاح درو می کرد. در این حالت عبور ومرور غیر ممکن می شود. در این حالت فقط با توکل به کمک خداوند بود که نیروهای ما دست به تردد می زدند.
یک نگاهم به بچه های خودمان ، ونگاه دیگرم به نیروهای دشمن بود تا همه چیز را زیر نظر داشته باشم. حدود بیست دقیقه نگذشته بود که دیدم بچه های مالک در حال عقب نشینی هستند. فرمانده گردان دوان دوان برگشت وخود را پشت خاکریز انداخت وغلط زد پایین افتاد. دیدم تیر خورده است. بغلش کردم و پرسیدم برادر نوزاد چه شده؟ گفت فورا" به بچه ها اطلاع بدهید عقب نشینی کنند. مبادا کسی جا بماند. هر یک از بچه هایی که همراهم بودند به سمتی فرستادم تا به بقیه اطلاع بدهند. بچه ها که فهمیدند فرمانده گردان نزد من است در آنجا جمع می شدند. فرمانده گفت جمع نشوید به پشت خط حرکت کنید.
عراقی ها که متوجه شده بودند فرمانده آنجاست شدت آتش را زیاد کرده بودند. چند قدم رفته بودیم که با گلوله ضد هوایی 23 میلی متری کتف فرمانده را هدف قرار دادند. همیشه با افتخار و غرور حرکت می کرد تا ترس را در جان رزمندگان از بین ببرد. شدت گلوله به حدی بود که دست و قسمتی از کتف جدا شده به یک سمت، و خودش به سمت دیگری پرت شدند. چند لحظه بعد شهید شد و دنیا به نظرم تیره وتار شد. غم واندوه حاکم بر فضای موجود شد با اینکه حجم آتش دشمن خیلی زیاد بود اما یاران وفا دار حاضر نشدند جسد فرمانده را آنجا رها کنند. هر طور بود به صورت خزیده وکشان کشان بر روی برانکارد تا پشت خط جسد فرمانده را حمل کردند. ماموریت گردان پایان یافته بود به اردوگاه موقت کنار کارون برگشتیم. آمار گرفته شد دقیقا" از گردان مقداد 41 نفر شهید و حدود 80نفر مجروح شده بودند. بچه ها دو روز برای شهادت فرمانده وسایر همرزمان عزاداری کردند . مجددا" نیروها را سازماندهی کردند واز همه گردان که باقی مانده بودند واعلام آمادگی کردند یک گروهان با یک دسته تشکیل دادند به فرماندهی علی جزمانی.
روز چهارم از کنار رود کارون حرکت کردیم و به منطقه عملیاتی شلمچه در موقعیت شهید چمران مستقر شدیم.
ساعت 11 شب بود که وانت تویوتا ها آماده انتقال رزمندگان به صحنه نبرد بودند. به سه راهی شهدا رسیدیم دیدم یکی از برادران به آرامی مرا صدا می زند. داخل ستون را نگاه کردم دیدم غلامعلی خان آبادی است. حدود یک سال می شد که ازدواج کرده بود. همدیگر را در آغوش کشیدیم گفت: برادر شهرکی باید قول بدهی اگرزنده ماندی و من شهید شدم کاری برایم انجام بدهی. گفتم از کجا معلوم که من شهید شدم و تو زنده ماندی آن وقت تکلیف چه می شود؟.
گفت: در آن صورت تکلیفی بر گردن تو نیست. گفتم خوب بگو چیکار باید بکنم؟ گفت: خانم من بار دار است اگر پسر به دنیا آورد نامش را بگذارند حسین واگر دختر بود بگذارند زینب.
آن شب نفر اول شاید هم دوم بود که شهید شد. بعد از مرحله سوم عملیات بود که در محمد آباد کرج به دیدار خانواده اش رفتم پسری به دنیا آمده بود هنوز نامگذاری نشده بود ماجرا را برایشان تعریف کردم نام کودک را حسین گذاشتند.
باید به پایت