نمیدانم چرا؟
اما این روزها با روزهای قبل متفاوت تر شده ام!.
تا پشت این دستگاه می نشینم یاد تو می افتم.
نکند عاشقت شده باشم؟
در روزگاری که عشق ممنوع است! چطور می توانم دل به کسی بسته باشم؟
نه، اینها خیالات واهی ست که در سر دارم مرا چه به عشق؟
روزگار غریبی شده است حتی با خودت هم نمی توانی رو راست باشی!.

می بینی ؟ برای هر جمله، علامت سؤالی و تعجبی،
انگار تصمیم گرفتن و جمله ای را به پایان بردن محال شده است چون،
 علامتها و ترس از گفتن و نوشتن نمی گذارد جمله ات تمام شود.
اینجا نقطه گذاشتم اما هنوز حرف دلم را نگفته ام ، در اما ها و اگرها گیر کرده ام
 حتی نمی توانم با خودم روراست باشم...!.