Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

نوش ونیش

تجمع یاران شعف زده اش می کرد. محفل شعرو ادب بر قراربود. شاعر بود. شاعر که باشی خوش کلام می شوی. کلامت را با عسل و انگبین بیامیزی حلاوت اش دل نشین تر خواهد شد. بیگانگان هم مُرید کلامش شده بودندچه رسد به خودی...

 همسر نکوهش می کرد: ای مرد،اینهابه اندک تبی پراکنده می شوند!. هشدار، روزگار نوش دارد و نیش!. دوران نوش است چیزی برای دوران نیش...

ـ  زن،همراه منی یا مدعی خانه؟ اینها پروانگان محفل هستند! تکیه گاه دوران پیری .اگرنمی توانی تحمل کنی چمدانت را ببند...!.

دوران نوش چندان نپایید. سفره تهی از انگبین شد ونیش بر استخوان رسید.  ناله ها سر دادند.

به آخرین نفری که خانه را ترک می کرد گفت: روزهای خوشی را باهم سپری کرده ایم. هرگز تا این حد احساس تنهایی نکرده ام. بمان تا شانه هایت را تکیه گاه کنم برای...!.  هیچ کس نماند!.  مرد مانده بود وهمسرش که چمدانش را بسته بود.

در حیاط،چمدان را زمین گذاشت وبه حوض و ماهی ها خیره شد، شاید مرد بگوید بمان...

 

 تب فقر

از داغ فلفل که نه، تب ما، از زخم زبان کوچه ست!.  چه کسی باور می کند بد حجابیِ ما از بی چادری باشد؟ سینه را هدف افتراها قرار دادیم تا بد حجابی را گردن نگیریم.  بد حجابی را خدا می داند و بی چادری را خلق ...

ماسک می زنیم تا استخوانهای گونه ، عینک آفتابی تا، چشمهای گود رفته مان برملا نشود.

بید مجنونی داریم یادگار نسل ها ، هرشب گیسو پریشان می کند می رقصد با باد. با اشک چشم مان آبش می دهیم تا، آخرین یادگار مجنون خشک نشود.

عید هم نزدیک است. بگویید برای ما مرخصی رد کند تا امسال هم در خدمت اش نباشیم... کفشها را داده بودیم تعمیر ، کفاش بیرون شان انداخت!.

گفتم چرا...؟

گفت: شده بودند عین کفش های میرزا نوروز، هی می بری و هی بر می گردانی...

 

دوران

یادش بخیر، مسجد محل بود و پایگاه  بسیج.

شناسنامه ها جعل می شدندتا بزرگتر نشان بدهند.  دست در شناسنامه می بردند تا جواز عروج بگیرند.

برای عروج پا نمی خواهند . کسی که جان را می بخشد بر روی اعضای بدن قیمت نمی گذارد.

گروه گروه  ،  پرواز می کنند این قوم  رسید نمی خواهند.

 دریغ از پارسال هم دیگر معنی نمی دهد وقتی ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما.

کدام بی وطن ، از وان حمام خود می گذرد؟ تا این قوم، از وطن وپیامبرش...!.

 پلاک کوچه ها به نام آنها ثبت شده و سر بند یا زهرا، قمقمه ، پلاک و چپیه هایشان زینت بخش محافلمان شده است .

رفقایم رفتند، سرم سنگین بود و دل بستگی هایم بیش، دل کندن سخت شد که ماندگار شدم.  شعر هایم وزن ندارد ، قافیه، حتی قالب خاصی هم ندارند. اما وقتی از آن ها می نویسم معنی پیدا می کنند.

 نزدیک از نوع دور

این که سنی از ما گذشته شکی نیست. اما، ملاحظات باعث شده  خیلی از حرفهای خود را نگوییم. بدون پروا در نامه ها از احساساتم می نوشتم وزیبایی های تو را ستایش می کردم. مثل آن وقتها که در کنارت نبودم و مدتی دور از خانه بودم. حتی قبل از آن، وقتی که رسما"ازدواج نکرده بودیم.

تعجب میکنم چرا بعد از ازدواج عادت های خوب خود را فراموش کرده ایم!. نامه های عاشقانه ای که برایت می نوشتم را نگاه داشته ای گاهی می بینم در گوشه ای خلوت نشسته ای و آنها را می خوانی و اشک می ریزی!.

حرف های زیادی دارم که بگویم. خنده دار نیست؟ برای گفتن حرفهایم برای کسی که زیر یک سقف زندگی می کنیم، به نامه متوسل بشوم؟ در حالیکه با هم قهر نیستیم ویکدیگر را دوست داریم!.

این کار مرا به هیجان می آورد وبه گذشته بر می گرداند. گویا دوباره جوان شده ام وبا همان احساسات می خواهم برایت بنویسم. عادت های خوبمان را هم از یاد برده ایم!.

سفر را دوست داشتی. بی قرار بودی، مانند پرستو ها، تا جایی که باعث اعتراضم می شدی. من ساکن بودم و تو جاری، چه چیزی باعث می شد با آن تضاد فکری همراهت بیایم؟. یک دلیل بیشتر نداشت، حسادت!. فکر این که مبادا در غیاب من کسی به حریم خنده هایت پا بگذارد. نمکی در خنده هایت بود که عابران را از راه به در می کرد. مدت هاست آن خنده ها بر لبانت جوانه نمی زند.

میخواهم اینها را بگویم اما ملاحظات نمی گذارند!. برایت نامه می نویسم، مثل گذشته ها...

 

ترانه بهار

غنیمت است آرامش بهار و نشاط طبیعت . مارهای خوش ترکیب زهر آگین، به کمین نشسته اند تا کام را تلخ کنند. مبادا روزهای خوش بهار مان پرپر شود به امید فردای بهتر .

 باشد به ندامت بگوییم: مستانه های باد شلاق شدند بر گونه ام که، می شد بهار را به خوش دلی طی کرد، چرا به پریشانی طی شد؟.

 بهار تحول طبیعت است!. دل سبک داریم و دوستت دارم را ترانه کنیم، تا هر روز زمزمۀ زبانمان شود. مبادا روزهای زندگی تبدیل به خزان گردد.

 

آهو   

دختری کم سن وسال از سر زمین آهو ، دل و دین اش را به یغما برده بود.  مانند موج سرکش سر را به سنگهای کاغذ دیواری خانه می کوبید!. بی قراری هایش از یک سو، سر در گریبانی هایش از سوی دیگر، مرا هم هوایی کرده بود.

یاد جوانی های خودم افتادم: (( تازه از سفر بر گشته بودیم. دلم در شهری جا مانده بود. برف می بارید و سرما بر استخوان ها نیش می زد. همه مانع می شدند که نرو.   دل می گفت برو...

سوت قطار خون را در رگ هایم به جریان انداخت...)).

به بهانه این که دلم هوای حرم کرده استارت زدم. می دانستم  به خود آهو فکر می کند نه ضامن آهو!.

طنّاز، غافلگیر شده بود. سری تکان داد و گفت: از کار شما پدرو پسر سر در نیاوردم!.  این وقت سال سفر...؟.

 

گلِ نرگس                  

گفته بودی که مرا می فهمی. می خوانی بر سرِ سفرۀ خویش که پر از شیدایی ست. آمدم هِلهِله گو، دف زنان، زلف فشان.

 فارق شدم از نام ونشان .   کوسِ رسواییِ من زده شد بر سرِ هر کوی و مکان.

تو مرا می دیدی.     نگران گلِ قالی بودی! ننشیند غبار تن من،  به گلِ نرگس آن.

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}