مُرشد

ازکودک خفتۀ درون بیخبریم! اگر بیدارشود، نگاه نمیکند پیر شده ای، آبرو داری می کنی.

هرچه به دست اش برسد می شکند. فریاد می زندتا، هفت محله با خبر شوند. رسوایت می کند!.

وقتی شیطنت اش گل کرد توکاره ای نیستی.

 چشم ها، دست ها ، حتی اندیشه ات مال خودت نیست!.

نه این که مال تو نباشند، در اختیار تو نیستند!.

 کودک بازیگوشی که، تو را نیز به بازی گرفته است.

بهانه گیر می شوی. حرف حالی ات نمی شود. مرید او شده ای و، انگشت نمای خلق...

عجبی نیست اگر مُرشد ما مُرید و منبر رها  کند ، دل و دین  ببازد وبا رؤیایی در پی دختر ترسایی روان گردد.

 می خواهند، با نذر هزار صلوات خوابت کننداما، کسی حریف کودک دیوانه نمی شود...!.

 

پاییـز و دل...

چه رازی نهفته است در پاییز؟ بیشتر از همیشه، بیدل می شوم !.

رقص برگهای زرد ، چه تماشا دارد وقتی، گیسوانت را رها می کنی در باد...

منعم می کنند از عشق که: عمر به آخر رسیده بازیگوشی تا کی؟

گفتم، این پاییز یادت نمی کنم. باید فراموشت کنم!.

اما دریغ! دل راکه نمی شود گول زد. هردم سراغت را میگیرد به بهانه ای.

وقتی که نیستی ، دل دیگر دل نیست، با صد زنجیر هم دل نمی شود!.

حالا می فهمم  چرا؟ مجنون به صحرا زده بود!. عاشق می شوی، خارها و گونهای بیابان هم، خوش آواز می شوند!.

دوستان منعم می کنند در عصر اتم، دست از سر مجنون بردار...

چگونه حالی شان کنم؟ مترسکها و آدم برفی ها هم دل دارند...!.