برای رسیدن به محل کارم مجبور بودم از کنارش عبورکنم .

صدای تق تق ماشین تحریرش برایم عادت شده بود .

یک  روزکنار دستش روی چهار پایه پلاستیکی نشستم پرسیدم: صبح تا شب برای مردم چه می نویسی؟ غافلگیر شده بود .

 خون درصورتش دوید. ورق سفیدی را درون دستگاه گذاشت وانگشتان اش شروع به دویدن روی دکمه ها کرد:
امروز برای تو می نویسم، سالهاست از کنارم عبور می کنی، آسمان من در نقطه ای به آسمان شما گره می خورد ، همان گونه که دلم...

زلف شما بد جوری هوایی ام می کند . بیهوده ستاره های شهرتان را نمی شمارم وکبوترهای بامتان را که از دست شما دانه می چینند.
دست هایم پارو میشوند برای آرزوهایت، وسینه ام قایقی برای تمام دلواپسی هایت.
تمام دارایی من همین است که می بینی، نه برج سبزی ، نه قصر عاجی .
با من ازدواج می کنی...؟