هفته پیش برای تعویض نمره عینکم رفته بودم نزد چشم پزشک،  گفت: « این بار مجبورم دو عدد شیشه ته استکانی برایت نسخه کنم! نمی دانم چه می کنی، روز بروز چشمهایت ضعیف تر می شوند. راستی اینهمه یخمک و نوشمک را برای چه می خری؟ نکند همه را خودت می خوری که قندخونت بالا می رود و روی چشم هایت اثرمنفی می گذارد.

                                                             ***

مطمئن بودم که بیدار هستم، تازه نهار خورده بودم. کمی احساس سنگینی می کردم، حس کردم قادر به ادامه نماز نیستم. روی تخت دراز کشیدم   بهتر شود. خانم   مشغول شستن ظروف بود خواستم او را صدا کنم لیوانی آب بیاورد. دهانم خشک شده بود. زبانم مثل یک تکه گوشتی که مدتها در سردخانه مانده و خشک شده باشد سفت و سخت شده بود. قبلا" از بزاق دهانم مثل فواره آب بیرون می زد به خصوص در مواقعی که لواشک یا آلوترش می خوردم. اما مثل قناتی که سالهاست خشک شده باشد، زبانم به سقف دهانم چسبیده بود. به چشم هایم فشار آوردم، کافی بود فقط یک قطره اشک داخل چشمم بریزد تا بتوانم بازش کنم شاید به این وسیله اشاره ای بکنم تا کسی کمکم کند! انگار تمام چسبهای دنیا را به دو پلکم مالیده و آنها را به همدیگر چسبانده بودند. نا امید شدم و خودم را به تقدیرم. با این فکرسبک شدم. به آرامی از جا بلند شدم چقدر راحت و سبک بودم، روی هوا راه می رفتم! درست مثل فضانوردانی که در اطاقهای خالی از هوا راه می روند. از این حالت خوشم می آمد. خودم را به در و دیوار حتی به سقف می زدم هیچ دردی احساس نمی کردم. از دیوار گذشتم!. برایم خیلی عجیب بود هیچ چیز مانع عبورم نمی شد. وارد آشپزخانه شدم، خانم غرق در کار بود متوجّه من نشد. صدایش کردم توجهی نکرد، دهانم را بیخ گوشش بردم با تمام قدرت به اسم صدایش کردم. یک لحظه دست از کار کشید کمی به اطراف نگاه کرد. خواست دوباره مشغول ظرفها شود گویی چیزی از ذهنش گذشته باشد دستهایش را با پیشبند اش خشک کرد. به طرف اطاق رفت منهم به دنبالش رفتم کم مانده بود شاخ در بیاورم!. خودم را دیدم که روی تخت دراز کشیده ام. خانم، ملافه ای را برداشت روی من بکشد سرما نخورم.

                                                           ***

نیرویی مرا به طرف بالا می کشید، فرصت نشد از همسرم خداحافظی کنم! به داخل تونل تاریکی کشیده شدم چیزی نمی دیدم ترسیده بودم. یاد روزهایی افتادم که مسافرت می رفتیم وقتی وارد تونل می شدیم چراغ ها را روشن می کردیم، شیشه ها را پائین و جیغ می کشیدیم، صدا در تونل می پیچید ، دیگران هم اینکار را می کردند ما ناراحت نمی شدیم پس حتماً آنها هم از جیغ و دادهای ما نباید ناراحت شده باشند. خانمم گوشهایش را می گرفت و می گفت: « مرد، بچه شده ای؟ واقعاً که از بچه هم بچه تری! منو باش که یک عمر باید با یک بچه سر کنم!».

  می خندیدم: خیلی هم دلت بخواهد که شاد هستم، دعوا نمی کنم، قهر نمی کنم! خوبست عین پیرمردها اخمو و غرغرو باشم؟

 یک لحظه یاد ماشینم افتادم قرار بود عصر برویم خانه مادر خانم تا او را هم با خودمان ببریم زیارت ...

موقعیت خودم را فراموش کرده بودم. از انتهای تونل، نوری نمایان شد.  امیدی در دلم روشن شد با سرعت پیش می رفتم! مثل اینکه سوار ماشین برقی شده باشم و یکباره ریل تمام شده باشد یا مثل سُرسُره بلندی که به انتهای آن برسی و داخل شنها فرود بیایی به فضای بیرون تونل پرت شدم. دو نفر همراهم بودند! . متوجّه آنها نشده بودم، نمی دانم شاید همان جا منتظرم بودند. حوادث بقدری تند و سریع اتفّاق می افتاد که متوجّه موقعیت نمی شدم. متوجه نشدم چه مدت یا چند کیلومتر داخل تونل بودم حس می کردم زمان ساکن است و همه چیز در یک لحظه اتفاق می افتد. فضایی که در تمام عمرم و در هیچ جایی نظیرش را ندیده بودم. پُر بود از گل و ریاحین، از برگهایشان زیباترین آهنگها به گوش می رسید! پرنده های زیبا نغمه سرایی می کردند. یک لحظه فکر کردم در بهشت هستم! ولی نه، اینطور نبود منکه نمرده بودم که به بهشت بروم. تازه از کجا معلوم که جای من بهشت باشد؟.

دو نفر همراهم اشاره کردند حرکت کن، نور بود و روشنایی، ولی نور معمولی نبود انگار تمام محبّتهای جهان را به وجود آدمی سرازیر می کردند هر قدر جلوتر می رفتیم شدّت نور و محبت بیشتر می شد، در آن لحظه ها هیچ حس بدی نداشتم. یاد همسایه مان افتادم که همیشه ناراحتم می کرد. منفی باف بود، به زمین و زمان ایراد می گرفت. اگر می گفت ماست سیاه است باید قبول می کردی در غیر این صورت به حدی بحث می کرد و دلیل می آورد که از زندگی بیزار می شدی. اوایل که تازه همسایه شده بودیم بهار بود. یکبار گفتم چه هوای لطیفی، چه گلهای قشنگی ...

مهلت نداد حرفم تمام بشود. پرید وسط حرفم که: « کدام هوا، کدام گل و بلبل ، به این هوا که پر از گرد و غبار است می گویی لطیف؟ این گلها که گرده هایش باعث بوجود آمدن آلرژی و آب ریزش از بینی و چشم می شود میگویی زیبا؟ هوایی که صبح آفتابی و عصر ابری است کجایش خوب است؟ »

خلاصه، راجع به هر چیزی که صحبت می کردم نظر مخالف می داد. این اواخر دیگر اخلاق اش دستم آمده بود. سعی می کردم  روبرو نشوم. گاهی به صورت اتفاقی روبرو در می آمدیم سلام  می دادم می گفت: « چه سلامی؟ چه علیکی؟ همسایه که از حال همسایه خبر نداشته باشد برای لای جرز خوب است!.» .

دیگر از دستش داشتم افسرده می شدم. هر روز صبح صدقه کنار می گذاشتم تا با او رو برو نشوم! فکر می کردم اگر او را ببینم حتماً آن روز برایم اتفّاقی خواهد افتاد. دیگر از او بدم می آمد! نه بهتر است بگویم که از او متنفر شده بودم.

جالب بود که ، نه تنها از او تنفر نداشتم بلکه احساس می کردم چقدر دوستش دارم، دلم می خواست او را ببینم و این را به خودش بگویم. افرادی را که می دیدم بعضاً آشنا بودند مثلاً ادیسون را از روی عکسهایی که دیده بودم شناختم. یک کارخانه بزرگ داشت نور و روشنایی تولید می کرد. چندین مهندس و کارگر فنی هم برایش کار می کردند. از من پرسید: « ببینم! تازه رسیده ای؟ چه خبر از آن طرف ها؟ وضع برق و روشنایی چطوره؟ کسی از ما یاد می کنه یا نه؟ » .

گفتم خیلی کم! آدم ها هم عوض شده اند!. بیشتر جنگ هست تا صلح، از شما هم موقعی یاد می شود که برق قطع بشود، آنوقت یادشان می افتد که ادیسونی بوده که برق و لامپ را اختراع کرده ، برای شادی روحت صلوات ختم می کنند.

خندید و گفت: «همین که لعنت نمی کنند راضی ام و خدا را شکر می کنم» .

با همراهان به طرف شخصی رفتیم که نور از او ساطع می شد.نمی دانم که بود اما مرکزعشق و محبت بود. شال سبزی روی دوش انداخته بود لبخند ملایمی روی لبهایش در جریان بود. حس می کردم من هم تبدیل به نور می شوم اما یک لایه ای مثل یک کپسول شفاف یا چیزی مثل حباب و یا بادکنک مرا در خود گرفته و اجازه نمی داد در آن نور غرق شوم. آرزو داشتم بتوانم این حصار بلورین باز شود تا بیشتر از آن عالم معنوی و محبت بهره مند شوم. شخص روحانی همانطور که لبخند می زد گفت: « او را چرا آورده اید؟ هنوز نوبت او نرسیده، او باید برای نوه اش نوشمک و شیر کاکائو تهیه کند! او باید فرصتی داشته باشد به تکامل برسد، او را برگردانید!.

فریاد زدم، نه! دوست ندارم برگردم، اینجا می مانم ... یادم آمد زمانیکه قصد داشتم در خلبانی هلیکوپتر استخدام شوم در تست آخر مردود شدم! اطاق دور سرم می چرخید و انگار زمین دارد مرا در خود فرو می برد. به دکتر التماس کردم یک فرصت دیگر به من بدهد. گفتم نمی توانم دست خالی به خانه برگردم. حتی گریه کردم!.

گفت: « با این شرایط اگر شما را استخدام کنیم به شما و دیگران خیانت کرده ایم، چون در آن بالا دچار مشکل می شوید هواپیما سقوط می کند جان خود و مسافرین را به خطر می اندازید.

نیرویی قوی به طرف پائین می کشید. با شدت تمام روی تخت فرود آمدم! بدنم کوبیده بود. حس کردم چند عدد از دنده هایم شکسته. دکتر با تمام قدرت شوک وارد می کرد. فریاد زدم چرا مرا برگرداندید؟

همسر و بچه هایم را می دیدم که خوشحالی می کنند. نوه ام را پشت شیشه دیدم که به یک نوشمک نوک می زد.

همسایه مان بالای سرم آمد! می خندید گفت: « فلانی! دکتر خیلی زحمت کشید تا ترا برگرداند. سرنهار بودیم! تازه سفره را پهن کرده بودیم که صدای فریاد خانمت را شنیدیم، کمک می خواست. با ماشین من آوردیمت بیمارستان خدا را شکر که برگشتی، پسر، الکی- الکی زنده شدی ها!» .