نزدیک از نوع دور
حرف های زیادی دارم که بگویم. خنده دار نیست؟ برای گفتن حرفهایم برای کسی که زیر یک سقف زندگی می کنیم، به نامه متوسل بشوم؟ در حالیکه با هم قهر نیستیم ویکدیگر را دوست داریم!.
این که سنی از ما گذشته شکی نیست. اما، ملاحظات باعث شده خیلی از حرفهای خود را نگویم. اما در گذشته بدون پروا در نامه ها از احساساتم می نوشتم وزیبایی های تو را ستایش می کردم. مثل آن وقتها که در کنارت نبودم و مدتی دور از خانه بودم. حتی قبل از آن، وقتی که رسما"ازدواج نکرده بودیم.
تعجب میکنم چرا بعد از ازدواج عادت های خوب خود را فراموش کرده ام!. نامه های عاشقانه ای که برایت می نوشتم را نگاه داشته ای گاهی می بینم در گوشه ای نشسته ای می خوانی و اشک می ریزی!.
این کار مرا به هیجان می آورد وبه گذشته بر می گرداند. گویی دوباره جوان شده ام وبا همان احساسات می خواهم برایت بنویسم. تو هم عادت های خوبت را از یاد برده ای!.
سفر را دوست داشتی. بی قرار بودی، مانند پرستو ها، تا جایی که باعث اعتراضم می شدی. سکوت بر عکس تو دوست داشتم اما تو یک جا بند نمی شدی، چه چیزی باعث می شد با آن تضاد فکری همراهت باشم؟. یک دلیل بیشتر نداشت، حسادت!. فکر این که مبادا در غیاب من کسی به حریم خنده هایت پا بگذارد. نمکی در خنده هایت بود که عابران را از راه به در می کرد. مدت هاست آن خنده ها بر لبانت جوانه نمی زند.
میخواهم اینها را بگویم اما ملاحظات نمی گذارند!. برایت نامه می نویسم، مثل گذشته...
باید به پایت