پنجره
بیرون را نگاه می کرد. به نظرش آمد بنا های یک طبقه سبز شده آسمان خراش شده اند.
نهال هایِ کوچک پشت پنجره قد کشیده لانۀ کلاغ شده بودند.
آسمان رنگ باخته کبود شده بود. غصه اش گرفت به طرف آیینه رفت آیینه که دروغ نمی گوید، بارها آن را شکسته بود...!.
این دگر گونی ها کافی بود فیلی را از پای بیاندازد.
بچه ها را دید که دلشان برای آدم برفی تنگ شده بود. گربه های بی حیا بر سر ملوس باهم دعوا می کردند!.
جوجه کلاغ ها از دهان مادرشان لقمه می گرفتند .
یادش آمد، هنوز پشت پنجره پر است از هوا و زندگی جریان دارد، کمی پنجره را باز کرد...
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 14:16 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت