درد در ناحیه  کتف پیچیده امانش را بریده بود .مجبور بود باز هم رکاب بزند. ساک ورزشی اش روی دوش سنگینی می کرد. باهر رکابی که می زد، ساک مانند پتک بر ناحیه درد فرود می آمد. دهانش خشک و به سختی نفس می کشید.  تا مقصد راه زیادی نمانده بود ولی توان ادامه مسیر را نداشت. پاها را از دوطرف روی زمین گذاشت وبه دختری که جلوی در ایستاده بود  گفت:کمی آب برای من بیاور.

دخترباتعجب نگاهش کرد، بیگانه ای آمرانه دستور می داد!. دودل بود دستوراو را اطاعت کند یا بی تفاوت باشد؟ لحظه ای به چهره بیگانه نگاه کرد، چیزی درون سینه اش بیقراری کرد!. به داخل حیاط رفت و با یک پارچ آب که چند قطعه یخ بلوردرون آن درحال ذوب شدن بود با لیوانی برگشت.

پسرپارچ  راسرکشید، باهرقُلُپ که فرو می داد، سیبک گردن اش بالا وپایین

می رفت.

دختر به شوخی گفت: ازکویرمی آیی؟

 پسرپارچ راپایین آورد، به عمق چشم های دخترنگاه کرد گفت:

ــ توهمان نخلی هستی که لبخند را برچهره مسافران کویرمی نشاند!. اگر از بیمارستان سالم بر گردم به خواستگاری ات می آیم .

دختر سرش را پایین انداخت. از شرم سرخ شده بود،  گفت: مطمئن هستی تا آن وقت فراموشم نمی کنی...؟